گفتم: چرا جنگ؟ گفت: غیرت، امام، خاک! دیوارهای گلی خانههای کوچک روستایی، در خاک دویدن با پای برهنه و جیغ کشیدن در کوچههای دِه و رفیقانش را دنبال کردن، و لب تنور کنار مادر نان تنوری را بلعیدن، دنبال گوسفند دویدن، فقط تا پانزده سالگی او بود. او بعد از شانزده سالگی، نه میتواند بدود،
خودم را انداختم توی کانال. تا رفتم برگردم دیدم یک بعثی بلند هیکل با پوتین زد به کمرم و پوتینش را گذاشت روی گردنم و محکم فشار داد. بعثی غول پیکر با تمام توانش گردنم را فشار داد. داشت چشمهایم از حدقه میزد بیرون. نفسم بند آمد. در همین بین داشت چیزی میگفت که من متوجه نمیشدم.
ناگهان غباری غلیظ فضا را فراگرفت و من در دالانی از نور به مقصدی نامعلوم در حرکت درآمدم.زمان را از دست داده بودم و هیچ دردی را در تنم حس نمیکردم. مثل بیداری پس ازخوابی را میماند که در گردابی افتاده باشی. کمی که در این وضع در دالان نور به سمت بالا رفتم، ناگهان دوباره غباری سفید در اطرافم پر شد.
دست پدرم را گرفتم و از ساختمان بنیاد شهید آمدیم.از پلهها که پایین آمدم، هُرم گرمی صورتم را سوزاند.در مدت زمانی که در بنیاد شهید بودم، سرمای کولر درد صورتم را کم کرده بود. پدرم تکهای پارچة کهنه از جیب درآورد و عرق پیشانیام را گرفت. دستم را چسبید و مرا دنبال خودش کشاند
وقتي هواپيماهاي عراقي در 31 شهريور 59 فرودگاه مهرآباد را بمباران كردند ما ساكن تهران بوديم و من دانش آموز كلاس اول راهنمايي ، آن روزها را خوب به خاطر دارم، آژير قرمز، آژير سفيد ومعلمانمان كه گوش به زنگ بودند كه ببينند راديو چه ميگويد وشبهايي كه بايد درتاريكي مطلق درخانه مي نشستي
اي تاريخ بشكند قلمت اگر ننويسي بر بسيجيان اين سپاهيان حضرت امام خميني چه گذشت ؟ما روايتگر جنگيم ،جنگ نه... دفاع ...دفاعي مقدس...دفاع درمقابل هواها وهوسها از فطرتي خدا جو و خدا خواه وشهيد فاتح مطلق اين ميدان است. ساليان درازي ازپايان جنگ گذشته باب شهادت نيز بسته شده
دقايقي بعد خودش زنگ زد و گفت : ببخشيد كمي حالم بهم ريخت ،يكي دوساعت ديگه زنگ ميزنم.هنوز دوساعت نشده بود كه زنگ زد و گفت: از آن ساعت كه اين پيام را شنيدم از عمل خود منصرف شدم و خاك پاك (پاي ) جانبازان را ميبوسم و افتخار ميكنم و اين را درحالتي ميگفت با توجه به اينكه قريب به 80 سال سن داشت گريه ميكرد و اشك ميريخت.














