شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
بیا
مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش
باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی
کنی؟ یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. میرمجتبی،
سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به
اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد. پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟
*بوی بهشت/
اختصاصي نويد شاهد؛ پاسداشت شهداي عمليات كربلاي5:
به ياد شهيد عليرضا نوري، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله:
پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله...
اختصاصي نويد شاهد؛ پاسداشت شهداي عمليات كربلاي5:
به ياد شهيد عليرضا نوري، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله:
پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله...
*بوی بهشت/
شهید شمالی لشکر 25 کربلا
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال
شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود. گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟شهید شمالی لشکر 25 کربلا
لبخند خاکی/
داستانی از سوتی حاج جوشن
حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.
داستانی از سوتی حاج جوشن
حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.
تخریب چی دوران
به قلم: ابوالفضل درخشنده
زندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است، بخوان تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو به دستشوئی بروم. ..
به قلم: ابوالفضل درخشنده
زندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است، بخوان تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو به دستشوئی بروم. ..
بوی بهشت/
شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشکر 25 کربلا
در عمليات «والفجر هشت» زخمي شد، باز فرستادنش به بيمارستان مشهد. از بيمارستان كه مرخص شد، به زيارت آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رفت و برگشت خانه. جبهه بود، زخمي مي شد، مي رفت مشهد. خودش مي گفت. مادر اصلا دست خودم نيست. چشم باز كه مي كنم، يا جبهه ام يا در حرم آقا امام رضايم.
شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشکر 25 کربلا
در عمليات «والفجر هشت» زخمي شد، باز فرستادنش به بيمارستان مشهد. از بيمارستان كه مرخص شد، به زيارت آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رفت و برگشت خانه. جبهه بود، زخمي مي شد، مي رفت مشهد. خودش مي گفت. مادر اصلا دست خودم نيست. چشم باز كه مي كنم، يا جبهه ام يا در حرم آقا امام رضايم.
*بوی بهشت/
روایتی از سر گذشت عجیب بسیجی شهید علی اکبر غلامی
شروع کرد با خدا حرف زدن، گفت: ببین خداجون، من مگه ازت چی می خوام، دنیا می خوام! نه، زن می خوام، نه، اصلا حالا که وقت داماد شدنم نیست، من می خوام برم جبهه، من می خوام در وادی مقدسی قدم بگذارم که خواست خودت هم هست. اگه همون اول دل بابام را نرم می کردی، کارم به اینجا نمی کشید.
روایتی از سر گذشت عجیب بسیجی شهید علی اکبر غلامی
شروع کرد با خدا حرف زدن، گفت: ببین خداجون، من مگه ازت چی می خوام، دنیا می خوام! نه، زن می خوام، نه، اصلا حالا که وقت داماد شدنم نیست، من می خوام برم جبهه، من می خوام در وادی مقدسی قدم بگذارم که خواست خودت هم هست. اگه همون اول دل بابام را نرم می کردی، کارم به اینجا نمی کشید.
ایستگاه آسمان/
هربار که عکس تو را می بینم یاد آن روز می افتم، یاد آن روزی که به بابا خبر دادند حسن را آورده اند، من یک پارچه ذوق بودم تا برادرم را پس از سالها ببینم، یک پارچه غرور که داداش حسن برگشته، ولی تاکنون طعم غریب بغض را در گلویت چشیده ای؟ تا به حال به تو گفته باشند برادرت را آورده اند ولی به جای برادرت یک جعبه چوبی را نشانت بدهند.
*خیمه/
روایتی از مادر شهید موسی الرضا خراسانی
«رقیه» تنها دختر موسی الرضا یک روز آمد سرش را گذاشت توی بغلم و گفت: مادر بزرگ، سرنوشت من هم مثل حضرت رقیه(س) است. وقتی سه ساله بود، پدرش امام حسین(ع) شهید شد، من هم لیاقتش را داشتم که در سه سالگی، دو برادرم را از دست بدهم. پدرم شهید بشود. من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. همنام دختر «سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم.
روایتی از مادر شهید موسی الرضا خراسانی
«رقیه» تنها دختر موسی الرضا یک روز آمد سرش را گذاشت توی بغلم و گفت: مادر بزرگ، سرنوشت من هم مثل حضرت رقیه(س) است. وقتی سه ساله بود، پدرش امام حسین(ع) شهید شد، من هم لیاقتش را داشتم که در سه سالگی، دو برادرم را از دست بدهم. پدرم شهید بشود. من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. همنام دختر «سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم.
*رزمندگان شمال/
روایتی از همسر شهید غلامعلی مرادیان
زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید: يا امام حسين به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم. دوست دارم به شما ملحق شوم. دقیقا یک هفته قبل از شهادتش بود.
روایتی از همسر شهید غلامعلی مرادیان
زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید: يا امام حسين به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم. دوست دارم به شما ملحق شوم. دقیقا یک هفته قبل از شهادتش بود.
*بوی بهشت/
روایتی از مادر شهید گیلانی، اردشیر رحمانی
ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ائیم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است، خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز «26» بهمن سال «1340» اردشیر غریبانه بدنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.
روایتی از مادر شهید گیلانی، اردشیر رحمانی
ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ائیم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است، خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز «26» بهمن سال «1340» اردشیر غریبانه بدنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.
*رزمندگان شمال/
روایتی از شهید عبدالجبار قلی زاده
دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند.
روایتی از شهید عبدالجبار قلی زاده
دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند.
لبخند خاکی/
(رشته پلو و با کباب بره و خبرنگارای خارجی)
آهای خبرنگارا، گوش کنید، من می خواهم یک شعر برای شما بگویم. بروید از تلویزیون کشورتان، به ابرقدرت ها نشان بدهید، هیچ هم نترسید، من هستم. خبرنگارها، دوربین ها، چهار دست و پا، زوم کرده بودند روی دیگ غذا و دست رزمنده ها و دهان حاجی جوشن که با صدای بلندی خواند: آهای ابرقدرت های جنایتکار، بخورید خرچنگ و قورباغه، بیائید ای بدبخت های آواره، ببینید که حزب الله چی می خوره؟ رشته پلو، سبزی پلو...
(رشته پلو و با کباب بره و خبرنگارای خارجی)
آهای خبرنگارا، گوش کنید، من می خواهم یک شعر برای شما بگویم. بروید از تلویزیون کشورتان، به ابرقدرت ها نشان بدهید، هیچ هم نترسید، من هستم. خبرنگارها، دوربین ها، چهار دست و پا، زوم کرده بودند روی دیگ غذا و دست رزمنده ها و دهان حاجی جوشن که با صدای بلندی خواند: آهای ابرقدرت های جنایتکار، بخورید خرچنگ و قورباغه، بیائید ای بدبخت های آواره، ببینید که حزب الله چی می خوره؟ رشته پلو، سبزی پلو...
دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI






















