جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي / كه هنوز من نبودم و تو در دلم
نشستي... رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمي دیر رسیده بودیم.
اين كمي دير رسيدن، انگار در خون ماست و يا با سرنوشت ما گره خورده است.
درست مثل روزي كه كمي دير به دنيا رسيديم و از قافلة شهدا وامانديم. زاویة دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطهاي كه چشمانم به چشمانش زل
بزند، جاگير شدم. عقربههاي ساعت كه به دوازده نزدیک ميشود، ضربان
قلبمان هم تندتر ميزند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟
گويي فاصلة سالها انتظار در اين پنج دقيقه كش آمده است و قلب ميخواهد
براي زودتر رسيدن، از قفس تنگ سينه خارج شود. عقربهها كه درست در نشان 12 روي هم ميايستند، ستوني از نور از در وارد
ميشود و همزمان بغض نيز دروازة گلو را باز ميكند چشمها نيز شروع به
باريدن ميكنند.
متنی که در زیر می خوانید، یادداشتی از «غلامعلی نسائی» است که دوشنبه چهاردهم تیر ماه همراه با دیگر اعضای هیئت تحریریه امتداد: حاج رضا مصطفوی سردبیر نشریه امتداد، حاج حسین یکتا، حمید داود آبادی، ابراهیم حسن زاده و خانم شكوريان فرد، داوود صالحي، علي يكتا... در یک دیدار خصوصی در محضر حضرت آقا ولایت امر مسلمین حاضر شدند...
تو کوه های شمال بودم که بچه های «گروه تلویزونی بسیج... افلاکیان» زنگ
زدند و گفتند: فردا برنامه آفیش کجا هماهنگ شده است. گفتم نیم ساعت دیگه
خبرمیدم... گوشی ام را گشتم یکی یکی شماره هارو مرور کردم. زنگ زدم...
سلام... خانم محترمه ای پشت خط... علیکم السلام بردار... گفتم از برنامه
افلاکیان گروه بسیج تلویزیون میخوام فردا مهمان دل ناصر باشیم... گفت:
همین حالا ناصر مهمان داره از بنیاد شهید استان گفتم میشه بگید کی هست؟
گفتند یه روحانی.. گفتم حاج آقا والا زاده گوشی رو بهش بدید...
صبح یک روز بهاری، توي حال خودم بودم که یک نفر از پشت، چشمم را محكم گرفت.
بوی عطرش دلم را بیتاب، درونم را منقلب و روحم را ميگداخت. دست بردم روي انگشتانش، همة گرمای عالم ریخت توی دلم. صورتش را چسباند به
صورتم و مرا بوسید. محاسن بلندش، گونهام را نوازش ميداد. هفت ماه، هفت
ماه بود که ندیده بودمش. با همة وجودش، در دلم جاي گرفته بود. هفت ماه
برايم خیلی زیاد بود؛ يعني دويستوده روز. تازه از عملیات فتحالمبین
برگشته و خیلی دلتنگش شده بودم. گفتم: «کجايی مرد؟»
دیدم یک جائی هستم خیلی عجیب..! یک جای خیلی دور یک جای غریب و ناشناخته
نمی دانم کجا بود که یک نفربه نام صدام زد: فاطمه فاطمه فاطمه! برگشتم هیچ کس
نبود! دوباره و سه باره به نام صدام زد: فاطمه فاطمه فاطمه! بعد ناگهان
دیدم توی یک خیابان دو طرف درخت های بلند و سر سبز! دو باره آن صدای غریب
بهم گفت: فاطمه مگه آرزو نداشتی بری تشیع جنازه شهدای گمنام!؟ بیا تشیع
جنازه یه شهید گمنامه بیا دخترم، ناگهان یک تابوت دیدم، معلق وسط زمین آسمان، توی خیابان دو طرفم پر از
درخت، اما هیچ کسی زیر تابوت نبود...
توي دلم گفتم: ماشه را بچكانم، نچكانم، اصلاً روي ضامن هست، نيست... دل را زدم به دريا و ماشه را خيلي آرام كشيدم. توي دلم حدس زدم كه صد در صد روي ضامن است و دارم با خودم بازي ميكنم. نفهميدم كي صداي گلوله، آن هم ژـ3 توي راهرو تنگ و تاريك و باريك پيچيد. ناگهان همه بچهها پهن شدن روي زمين و من زدم زير خنده... انگار خنگ شده بودم. اين چه غلطي بود كه من كردم خدايا... نكنه زدم به پاهاش...
ميدانستم كه از بچههاي گردان و گروه كمين است. مثل گنجشگ بارانخورده رعشه گرفته بود و ميلرزيد. ارتعاش عجيبي بدنش را گرفته بود. صداي برخورد محكم دندانهايش را در ميان آن همه فرياد و صداي گلوله و انفجار واضع ميشنيدم. محكم از پشت سر كشيدمش. افتاديم هر دو روي زمين. داشت داد ميزد. جلوي دهنش را گرفتم. به طرف خط كمين كشيدمش. در بين راه، پشت سر هم تكرار ميكرد: ربيعي، ربيعي رو بردن. ربيعي رفت. ناگهان با يك جفت پا بدون سر و تن روبهرو شدم كه انگار سالهاست كه به خواب ابدي فرو رفته باشند. راستي صاحبش كجاست؟
خودم براي اينكه نيروها را توجيه كنم بايد آخرين نفري ميشدم كه ماسك را به صورتم ميزدم. بايد دم به دم فرياد ميكشيدم و بچهها را از عاقبت نيت شوم دشمن آگاه ميساختم. هنوز به ته خاكريز نرسيده بودم كه بمبهاي شيميايي يكي پس از ديگر در ميان هجمه سنگين آتش دشمن روي سرمان هوار شد. همان مهمات كمي كه بود بين نيروها تقسيم شد و درخواست مهمات بيشتر از حاجرستم ميقاني شد. گفت؛ هفده كيلومتر پشت سر شما دشمن مسلط شده و راه عقبه شما كاملاً دست عراقيهاست. اعلام كرديم كه اگر خدا بخواهد، با چوب و چماق هم مقابل عراقيها خواهيم ايستاد و مقاومت خواهيم كرد. خبر رسيد كه گردان مالكاشتر سقوط كرده.
گردان یا رسول، لشکر 25 کربلا، که مقام معظم رهبری آن را لشکر خط شکن نام
نهاد از آن دست گردان های بود که حرف های ناگفته بسیاری، در سینه رزمندگان
خود بر اثر بی توجهی مسئولین و متولیان ثبت و نشر جنگ، تاکنون چون گنجینه
ای در زیر خاک وجودشان پنهان مانده است. افلاکیان بابی شد برای بازیافت این
گنجینه گران بها، امتداد و سایت دیاررنج، توانسته اند بچه های جنگ، در
لشکر 25 کربلا را گردان به گردان شناسائی و آثار آنها را مکتوب و درین
راستا نشریه امتداد خاطرات بچه های جنگ را منتشر کند، دیاررنج نیز در جبهه
امروز خود از بچه های اطلاعات و شناسائی است
تازه اومده بودم خونه که ديدم، حاج اسماعيل يه جوري داره خونه رو آب و جارو
مي کنه که انگار عروسي يحيي ست، داشت گوش تا گوش خونه رو جارو ميکرد،
گفتم: حاجي چکار ميکني؟ چرا اينقدر خودت رو به زحمت ميندازي؟ جواب داد:
«مگه مهمون نداريم!» گفتم خب چند تا از دانشجوها هستند ديگه! خودم از پس
پذيرايي شون برميام، ولي شما چرا داري خودتو اذيت ميکني؟ بازم با لبخند
گفت:« نه حاج خانم اونها مهمون هاي پسرمونند،«مهمون هاي يحيي » و ما هم
بايد براشون خونه رو محيا کنيم، که اين وظيفه منه نه شما...
دیدار و گفت و شنود هفتگی جمعی دانشجویان دانشگاههای گلستان" از سراسر کشور "با همت مضاعف، معاونت فرهنگی" بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان گلستان"پاسدار حاج محمد تقی ملکش با خانواده معظم شهیدان، جانبازان و آزادگان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس. هرهفته پنج شنبه ها این دیدار توسط بنیادد حفظ آثار استان گلستان" معاونت فرهنگی" صورت می گیرد" این هفته مهمان دیاررنج و نشریه امتداد که معرفی حضور دانشجویان عزیز گردید. و گفت و شنودی دوستانه رو در رو با برداران و خوهران دانشجو که خود هر یک حرف های ناگفتنی داشتند .... و بس حکایتی پدید آورد اما عجیب ...














