یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸
گروه بسیج تلویزیونی" افلاکیان"روستای سرکلاته خراب شهر از
شهرستان کردکوی استان گلستان، مهمان پاسدار شهید ابوالقاسم کلاگر از
بچه های اطلاعات شناسائی" لشکر ویژه 25 کربلائیم.
شهید ابوالقاسم از
مادر به نام"عزت شریعتی"که پس
از شهادت فرزندش، بردار بسیجی اش مهدی آقای شریعتی"در شلمچه به شهادت رسیده و
همچنان مفقود الاثر است.جاوید الاثر..! اما بعد بردار دیگرش
پاسدار شهید علی اکبر شر یعتی"به شهادت می رسد. و یک
خواهر زاده 18
ساله بسیجی اش" علی محمد شریعتی" شهید می شود و سپس بردار
زاده اش" علی رضا
کلاگر"معلم بسیجی در شلمچه به شهادت میرسد. از این مهربان مادر شهید
پرور پرسیدم شما پنج شهید داده ای برای هرکدام که شهید شد چه احساسی داشتید؟ چه می توانست بگوید! سکوت! به وسعت آسمان!پرسیدم چند بار مکه رفته ای؟ گفت: پنج بار حج حسینی، گفتم پس کعبه ندیدی، طواف نکردی، گفت: هر تابوت شهیدم کعبه ای بود طواف بود. تقصیر کرده ام هر شب تا بردارم هم بیاید. هنوز مهدی ای من نیامده است!
درباره ما
من خود از جنگ هیچ ندارم که بگویم...!
فقط میدانم آمده ام... وجود دارم... و روزی برده خواهم شد. به راه تقدیر رفتن، پرورش آن من حقیقی است، با رنج و درد و دلتنگی و فراق همنشین شدن، فضولانه در کار تقدیر خویش دخالت نکردن،...!
آری از مسیری که زندگیم یافت، جانبازی در راه خدا و ارزش ها و آرمان ها، راضی و خشنودم، و براین بودن، هر گز فخر فروشی نکرده ام.
.
به هر بادی به باد نرفتن...!
به روز مرگی ها به حسد به غرو به منیت دچار نشدن رسم ایست که از کودکی همراه من است با من است در منست و من در آنچه که هستم ریشه دواندم.
بسیار کسانی که همپای من بودند از پا افتاده و دچار دنیا زدگی شده اند. همه دلبستگی هایشان ملک و جاه و خانه و زندگی و...! به قول خودشان ترقی کرده اندو به جائی رسیده اند...! من از این سیاره رنج هیچ ندارم! جز این دلم ...! قلمم که همیشه و همه جا همراه منست با منست. آری آسمان مال منست...!
من ازین نقطه به رفیع ترین جایگاه هستی رسیده ام به بهشت مثالی دست یافته ام...! بهشت مثالی!
.
اگر آنان نام خویش به نان فروختند. من نام خویش به آب سپردم و همسفر خضر و همراز پروانه ها گشتم.
این سادگی را، خلوت آرامی که ساخته ام، درین دیاررنج... این گوشه دنج... من اینجا را دوست دارم!
حقیقت وجودی ام با هر آنچه که می نویسم برابر است. آری بهشت مثالی خویش را یافته ام. بهشت مثالی ام به اندازه همه آفرینش بزرگ است. به اندازه همه زندگی عزیز و مرا افسون خود کرده است...!
.
شاخصه اصلی ما مقام معظم رهبری است. فقط میدانم آمده ام... وجود دارم... و روزی برده خواهم شد. به راه تقدیر رفتن، پرورش آن من حقیقی است، با رنج و درد و دلتنگی و فراق همنشین شدن، فضولانه در کار تقدیر خویش دخالت نکردن،...!
آری از مسیری که زندگیم یافت، جانبازی در راه خدا و ارزش ها و آرمان ها، راضی و خشنودم، و براین بودن، هر گز فخر فروشی نکرده ام.
.
به هر بادی به باد نرفتن...!
به روز مرگی ها به حسد به غرو به منیت دچار نشدن رسم ایست که از کودکی همراه من است با من است در منست و من در آنچه که هستم ریشه دواندم.
بسیار کسانی که همپای من بودند از پا افتاده و دچار دنیا زدگی شده اند. همه دلبستگی هایشان ملک و جاه و خانه و زندگی و...! به قول خودشان ترقی کرده اندو به جائی رسیده اند...! من از این سیاره رنج هیچ ندارم! جز این دلم ...! قلمم که همیشه و همه جا همراه منست با منست. آری آسمان مال منست...!
من ازین نقطه به رفیع ترین جایگاه هستی رسیده ام به بهشت مثالی دست یافته ام...! بهشت مثالی!
.
اگر آنان نام خویش به نان فروختند. من نام خویش به آب سپردم و همسفر خضر و همراز پروانه ها گشتم.
این سادگی را، خلوت آرامی که ساخته ام، درین دیاررنج... این گوشه دنج... من اینجا را دوست دارم!
حقیقت وجودی ام با هر آنچه که می نویسم برابر است. آری بهشت مثالی خویش را یافته ام. بهشت مثالی ام به اندازه همه آفرینش بزرگ است. به اندازه همه زندگی عزیز و مرا افسون خود کرده است...!
.
حرف های حضرت آقا حفظه الله رهنمون راه ما... ودیگر هیچ... ما سر باز کوچک ولایتیم
« دیاررنج » رنج و درد و زخم ترکش ها نیست...! درد ترکش های زمانه نیست...! رنج و غربت و تنهائی... اگر چه عصر آفت زدگی مهر است و انس، دو روئی نفاق اما رنج من، درد من، غم من، پریشانی من، از نوع دیگر است. خاص خودم هست. رنجی دیگر...!
رنج من رنجی است برای رسیدن به سعادت و کمال... رنج های که روح و جسم مرا آزار می دهند. تا با واژه های از خط گذشته ام خط اول ذهن تو را فتح کنم..!
اشاره"
من هم امتداد را به خاطر امتدادش تا عز قدس دوست دارم و آنجا هم می نویسم حالا شما هم امتداد را بخوانید با خودتان کلی تک و پاتک بزنید! والمری های دلتان را خنثی کنید!
و برای ما خمپاره هم بترکانید! خمپاره بغض دلتان را، گلوله رسام هم بزنید تا فرکانس ذهن شما را داشته باشیم. می دانید دل مان می خواهد از ما انتقاد کنید، طرح بدهید، پیشنهاد، جیغ بکشید تا تعادل روحی ما بر قرار شود بعد به میل مان میل بزنید. جای قطره های باران شقایق بکارید!













