جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي / كه هنوز من نبودم و تو در دلم
نشستي... رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمي دیر رسیده بودیم.
اين كمي دير رسيدن، انگار در خون ماست و يا با سرنوشت ما گره خورده است.
درست مثل روزي كه كمي دير به دنيا رسيديم و از قافلة شهدا وامانديم. زاویة دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطهاي كه چشمانم به چشمانش زل
بزند، جاگير شدم. عقربههاي ساعت كه به دوازده نزدیک ميشود، ضربان
قلبمان هم تندتر ميزند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟
گويي فاصلة سالها انتظار در اين پنج دقيقه كش آمده است و قلب ميخواهد
براي زودتر رسيدن، از قفس تنگ سينه خارج شود. عقربهها كه درست در نشان 12 روي هم ميايستند، ستوني از نور از در وارد
ميشود و همزمان بغض نيز دروازة گلو را باز ميكند چشمها نيز شروع به
باريدن ميكنند.
تماس با ما
راوی می گوید: می دانم که مادر بزرگ های، پنجاه سال بعد برای لالائی نوه ها
شون،
نام این ها رو قصه بگذارند و زیر نور فانوس، اشک بریزند و لالائی بگویند و
قصه مردمان سر زمین نور را تعریف کنند.! اما مادر بزرگ های قرن بعد،
باید بدانند، که این ها قصه نیست، روایت است، روایتی است وحی گونه! راوی می گوید: عیدبود!عید! عید عاشقان! برزخی نبود، کافی بود تا چشم
بگشائی، همه جا صدق بود، صفا بود، یک رنگی بود، بی رنگی بود، منتی نبود،
دروغی نبود، نفاقی نبود، همه چیز راست بود، راوی می گوید: خمپاره میاد و
ترکش می خوردم و چه و چه! دیگه آیه و حدیث برام
نیار! وقتی که می گم من نفسم بالا نمیاد،! دیگه از ترکش و خمپاره برام نگو! اصلا
من رفتم که خمپاره بخورم! یاعلی...!
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI












