<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.diareranj.ir/atom.xml" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2008-10-31://2</id>
    <updated>2012-02-04T07:57:49Z</updated>
    <subtitle>از روزای نخست جنگ رفتیم تیپ شهید کاظمی، بعد تیپ بیت المقدس به فرماندهی شهید همت. بعد رفتیم لشکر 25 کربلا و ته قصه، دست و دل و تن باختیم و معراج الشهداء شد بهشت مثالی ام و و جاری شدم ابدی درین بهشت مثالی</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/"> Movable Type Pro 4.21-en</generator>

<entry>
    <title>فرمانده شهيدي كه 50 بار مجروح شد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/-50-2.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2094</id>

    <published>2012-02-04T07:07:11Z</published>
    <updated>2012-02-04T07:57:49Z</updated>

    <summary>*بوی بهشت/ اختصاصي نويد شاهد؛ پاسداشت شهداي عمليات كربلاي5: به ياد شهيد عليرضا نوري، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله:پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، مسئوليت هاي زيادي...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khakriz" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شهید،بهشت،علیرضا،محمدرسوالله،شمالی" label="شهید، بهشت، علی رضا، محمد رسوالله، شمالی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<font color="#FF0000"><span>*بوی بهشت/ </span></font><span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span><br style="color: rgb(153, 51, 0);" /><span style="color: rgb(102, 0, 153);">اختصاصي نويد شاهد؛ پاسداشت شهداي عمليات كربلاي5: </span><br style="color: rgb(153, 51, 0);" />
<span style="color: rgb(102, 51, 0);">
به ياد شهيد عليرضا نوري، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله:</span><br />پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به 
جبهه، مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه 
شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله...]]>
        <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><a rel="lightbox" title="تصویر بند انگشتی برای IMG_ALI-RZA-NOREE10020.jpg " href="http://www.diareranj.ir/assets_c/2012/02/%20IMG_ALI-RZA-NOREE10020-thumb-300x221.php" onclick="window.open('http://www.diareranj.ir/assets_c/2012/02/ IMG_ALI-RZA-NOREE10020-thumb-300x221.php','popup','width=300,height=221,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false"><img src="http://www.diareranj.ir/assets_c/2012/02/%20%20IMG_ALI-RZA-NOREE10020-thumb-300x221-thumb-300x221.jpg" alt="تصویر بند انگشتی برای IMG_ALI-RZA-NOREE10020.jpg " class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0 20px 20px 0;" width="300" height="221" /></a></span><font color="#FF0000"><span>*بهشت/ </span></font><span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span><br style="color: rgb(153, 51, 0);" /><span style="color: rgb(102, 0, 153);">اختصاصي نويد شاهد؛ پاسداشت شهداي عمليات كربلاي5: </span><br style="color: rgb(153, 51, 0);" />
<span style="color: rgb(102, 51, 0);">
به ياد شهيد عليرضا نوري، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله:</span><br /><b><br />پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به 
جبهه، مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه 
شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله...<br /></b><br /><br /><br />شهيد علي رضا نوري قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله، در محله سردار شهر ساري، در سال سي و يك <br />بدنيا آمد. مادر علي رضا مي گويد: آن سال هاي خيلي دور، خيلي رسم نبود كه خانواده ها كودكان خود را به كودكستان بفرستند، علي رضا از همان كودكي، پر جنب جوش و با هوش بود. سه ساله كه شد، بردمش كودكستان، وقتي از كودكستان كه بر مي گشت، همراه پدرش به مسجد مي رفت، بخاطر اين كه از لحاظ فرهنگي آن زمان در كودكستان به مسائل ديني و مذهبي بچه ها توجه نداشتند. به همين خاطر پدرش او را به مسجد مي برد. با تقليد از پدرش، به نماز مي ايستاد.<br /><br />علي رضا در سال سي و هفت به دبستان رفت. با وجود اينكه بچه هاي كلاس اولي روزهاي اول دبستان با گريه و ترس به مدرسه مي رفتند، علي رضا با شوق و نشاط، لباسش را مي پوشيد، كيف اش را مي انداخت روي شانه، خودش به تنهائي به مدرسه مي رفت و مي آمد. خيلي پر دل و جرائت بود.<br />درس خواندن را بسيار جدي مي گرفت و در انجام تكاليفش احساس تكليف مي كرد، اين حس در او از همان كودكي نهادينه شد.<br /><br />دوران ابتدائي را با نمرات عالي گذراند، بعد پا به دبيرستان شريف ساري گذاشت. در سال پنجاه، آخرين سال تحصيلي اش بود، پدرش را از دست داد. با معرفت پذيري از سيد الشهداء، با صبرو بردباري ادامه تحصيل داد و در همين سال، موفق به اخذ ديپلم رياضي شد.<br /><br />مدتي را در محيط زيست مشغول به كار گرديد، در سال پنجاه و چهار در دانشكده «پلي تكنيك» در رشته مهندسي راه و ساختمان قبول و با نمرات عالي فارغ التحصيل شد.<br /><br />در حين تحصيل در دانشكده، با دختري محجبه و مذهبي«طوبي عرب پوريان» به واسطه برادرش كه همكلاسي اش بود، آشنا شد، آنها ساكن اهواز بودند. رفتيم خواستگاري دختر، «بله» را كه گفتند، با اجازه والدينش، مراسم عقد ساده ائي در خانه خاله دختر در همان اهواز برگزار كرديم.<br /><br />پس از ازدواج به عنوان«تكنسين» به استخدام راه آهن در آمد، مدتي بعد از ساري به تهران منتقل شد. در همان سالهاي قبل انقلاب، هسته ائي را در آنجا تشكيل، و عليه طاغوت، به مبارزه پرداخت.<br /><br />انقلاب كه پيروز شد،«هسته مقاومت» را با عنوان كميته انقلاب اسلامي راه آهن تهران، ر اه اندازي و فرماندهي آن را به عهده گرفت. در همين حين انجمن اسلامي راه آهن را هم سازماندهي كرد.<br /><br />با آغاز تحركات منافقين و ضد انقلاب در انفجار لوله هاي نفتي جنوب كشور به همراه چند تن از دوستانش به جنوب كشور رفت، آنجا نيز كميته انقلاب اسلامي راه آهن را تاسيس و پس از تثبيت وضععيت آنجا، آموزش نيروهاي حزب الهي، مسئوليت ها را به افراد متعهد و كاردان و انقلابي سپرد.<br /><br />در سال پنجاه و هشت، وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تهران شد. با توجه به تجربياتش، به عنوان فرمانده سپاه مستقر در راه آهن انتخاب، ديگر شب و روز نداشت، همه زندگي اش را وقف انقلاب كرد. حوادث پشت حوادث، در گيري با منافقين، گروهك ها، يك مرتبه صدام هم به كشور حمله كرد.<br /><br />با توجه به تجربياتي كه داشت، يك گروه «72» نفره از پرسنل انقلابي و بسيجي راه آهن، آموزش نظامي داد، و به نام هفتادو دو تن شهداي كربلا، راهي جبهه شدن.<br /><br />علي رضا مي گفت: ما اولين طرح عمليات كلاسيك را بنام عمليات امام زمان(عج) در غرب سوسنگرد طراحي كرديم. محاصره سوسنگرد توسط همين نيروهاي هفتاد و دو تن شكسته شد.<br /><br />ديگر يك جبهه شد و يك علي رضا، در غرب سوسنگرد در سال پنجاه و نه، بد جوري زخمي شد، در بيمارستان شيراز، دكتر ها گمان كردند كه او شهيد شده است و مهر شهيد را به سينه علي رضا زدند.<br /><br />نمي دانم چه شد كه بعدآ متوجه شدن، علي رضا زنده است، فوري به تهران فرستادنش، آنجا از همان صحنه مهر روي سينه اش، عكسي گرفته بودند.<br /><br />خواهرش به علي رضا گفت: خوشا بحالت امتحان الهي را به بهترين نحو پاسخ گفتي.<br /><br />عليرضا لبخندي زد و گفت: خواهرم هنوز خيلي مانده.<br /><br />عليرضا پنجاه بار زخمي شد توي جنگ، هربار كه زخمي مي شد، هنوز خوب نشده به جبهه مي رفت.<br />در سال 61 دست راستش هم قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، علي رضا مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، اين آخري قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله.<br /><br />توي وصيت نامه اش براي من نوشته بود:<br />«سخني با مادر عزيزم دارم كه از دست دادن فرزند سخت است اما صحراي كربلا و علي اكبر و علي اصغر و عباس علمدار و زينب و بدن پاره پاره برادر، مصيبتي ديگر است. صبر بر همه مصائب شيوه دخت زهرا (س) است كه تو هم سيد دخت او هستي، پس صبر كن.»<br /><br />علاقه شديدي به همسر و سه فرزندش داشت، هميشه دست هاي من را مي بوسيد، من سرش را مي بوسيدم و مي بوئيدم. وقتي كه رفت جبهه، دلم را با خودش برده بود....<br />مي گفتند: بيا رئيس راه آهن باش، قبول نكرد، مي گفت: در اين شرايط كه بچه هاي مردم دارند به جبهه مي روند، پيشنهاد مسئوليت براي من امتحان الهي است، كه كدام را انتخاب كنم،« من جبهه را مي پذيرم»<br />-يك بار هم گفته بودند:« بيا بشو وزير راه»<br />گفته بود: «آدم صفاي جبهه را رها مي كند، مي رود پشت ميز!؟»<br />عليرضا حالت پرواز داشت، يك روز قبل از شهيد شدنش، در انديمشك، به خانم اش گفت: «اگه از طرف لشكر آمدند شما را به تهران ببرند، بدون هيچ حرفي برويد»<br />علي رضا در نهم بهمن 1365 در حين فرماندهي عمليات «كربلاي پنج» در شلمچه در حالي كه«قائم مقامي لشكر 27 محمدرسوالله را كه داشت، پركشيد...»<br />علي رضا شهيد كه شد، در بهشت زهرا، به دلم سپردمش...<br /><br />نويسنده: غلامعلي نسائي/ نويد شاهد<br /><br /><div align="center">&nbsp;برای دیدن تصاویر (<b><a href="http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&amp;UID=334742">اینجا</a></b>) را کلیک کنید<br /></div><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شهید سیزده ساله ائی که برای رفتن جبهه، دست به اعتصاب غذا زد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1237.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2093</id>

    <published>2012-02-02T18:04:07Z</published>
    <updated>2012-02-02T18:15:50Z</updated>

    <summary>*بوی بهشت/ شهید شمالی لشکر 25 کربلا مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید،...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khakriz" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شهید،جنگ،عشق،اعتصابغذا،بهشت" label="شهید، جنگ، عشق، اعتصاب غذا، بهشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<div align="right"><font color="#FF0000"><span>*بوی بهشت/ </span><br />
  </font>





  <span style="color: rgb(51, 51, 255);">شهید شمالی لشکر 25 کربلا</span><br />
  <font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item"></span></span></font></div>
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال
 شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود. گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟<br />]]>
        <![CDATA[<div align="right"><font color="#FF0000"><span>*بوی بهشت/ </span><br /></font>





<span style="color: rgb(51, 51, 255);">شهید شمالی لشکر 25 کربلا</span><br /><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item"></span></span></font></div>مادر
 شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال 
شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. <br /><br />وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود. <br /><br />گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ بخدا از دست میری، میرمجتبی! <br /><br />بیا
 مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش 
باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی 
کنی؟&nbsp; <br /><br />یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. <br /><br />میرمجتبی،
 سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به 
اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.<br /><br />گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ <br /><br />میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد. &nbsp;<br />پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟ &nbsp;<br />من سرش را دست کشیدم، بوئیدمش، بوسیدمش. <br /><br />میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود. <br />بدون هیچ حرفی رفت خوابید.<br /><br />صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد. <br /><br />مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید. <br /><br />غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد. <br /><br />رفت خوابید. <br /><br />نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد.<br /><br />گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم.<br />&nbsp;<br />بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید. <br /><br />یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد. <br /><br />نه
 این که هیج غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، 
دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست 
نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، 
بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود. <br />رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم. <br /><br />وقتی فهمیدند که سیزده سالش هست. <br /><br />گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود. <br /><br />خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود. <br /><br />باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم. <br /><br />وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت. <br /><br />گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد. <br /><br />گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده... <br /><br />آنشب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد.<br /><br />دیگر
 مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک 
وقت دوباره پشیمیان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول 
داده بود. <br /><br />چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به 
خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه
 سپاه گرگان جمع شده بودند.<br /><br />باخانواده هاشون خداحافظی می کردند و 
یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام 
گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، 
زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و 
التماس کرد که من داشتم پشیمیان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار
 برود. <br /><br />اما دلم نمی گذاشت...&nbsp; <br /><br />&nbsp;یک مرتبه، توی جمعیت 
میرمجتبی غیب اش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سرو صدای
 مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت.<br /><br />میرمجتبی، نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم.... <br /><br />میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن... <br /><br />فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن باایستد.!؟ <br /><br />اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین. <br /><br />مردم
 که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و 
واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش 
جبهه.<br /><br />مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن
 هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار،&nbsp; یا خجالت
 کشید... <br /><br />داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...<br /><br />مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...<br /><br />مسئول
 اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که 
رضایت نامه دادی، چرا&nbsp; نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی 
است. بیا... <br /><br />خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و 
عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های
 میرمجتبی نیفتد.... <br /><br />حتی مسئول اعزام.... <br />حتی... <br /><br />میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس.... <br /><br />رفت و دل من را با خودش برد....<br /><br />در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...<br /><br /><div align="center">نویسنده: غلامعلی نسائی<br /><br /><br /></div>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شهید سیزده ساله ائی که برای رفتن جبهه، دست به اعتصاب غذا زد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1236.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2092</id>

    <published>2012-02-02T18:03:50Z</published>
    <updated>2012-02-02T18:12:57Z</updated>

    <summary>بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟ یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت:...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khabare-haftegi" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شهید،جنگ،عشق،اعتصابغذا،بهشت" label="شهید، جنگ، عشق، اعتصاب غذا، بهشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[بیا
 مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش 
باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی 
کنی؟ یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. میرمجتبی،
 سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به 
اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد. پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟ <br />]]>
        <![CDATA[<div align="right"><font color="#FF0000"><span>*بوی بهشت/ </span><br /></font>





<span style="color: rgb(51, 51, 255);">شهید شمالی لشکر 25 کربلا</span><br /><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item"></span></span></font></div>مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. <br /><br />وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود. <br /><br />گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ بخدا از دست میری، میرمجتبی! <br /><br />بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟&nbsp; <br /><br />یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. <br /><br />میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.<br /><br />گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ <br /><br />میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد. &nbsp;<br />پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟ &nbsp;<br />من سرش را دست کشیدم، بوئیدمش، بوسیدمش. <br /><br />میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود. <br />بدون هیچ حرفی رفت خوابید.<br /><br />صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد. <br /><br />مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید. <br /><br />غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد. <br /><br />رفت خوابید. <br /><br />نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد.<br /><br />گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم.<br />&nbsp;<br />بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید. <br /><br />یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد. <br /><br />نه این که هیج غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود. <br />رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم. <br /><br />وقتی فهمیدند که سیزده سالش هست. <br /><br />گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود. <br /><br />خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود. <br /><br />باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم. <br /><br />وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت. <br /><br />گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد. <br /><br />گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده... <br /><br />آنشب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد.<br /><br />دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمیان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود. <br /><br />چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند.<br /><br />باخانواده هاشون خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمیان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود. <br /><br />اما دلم نمی گذاشت...&nbsp; <br /><br />&nbsp;یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیب اش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سرو صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت.<br /><br />میرمجتبی، نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم.... <br /><br />میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن... <br /><br />فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن باایستد.!؟ <br /><br />اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین. <br /><br />مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.<br /><br />مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار،&nbsp; یا خجالت کشید... <br /><br />داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...<br /><br />مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...<br /><br />مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا&nbsp; نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا... <br /><br />خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد.... <br /><br />حتی مسئول اعزام.... <br />حتی... <br /><br />میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس.... <br /><br />رفت و دل من را با خودش برد....<br /><br />در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...<br /><br /><div align="center">نویسنده: غلامعلی نسائی<br /><br /><br /></div><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>فرمانده‌ای که دانش آموز ممتاز فیزیک بود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1235.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2091</id>

    <published>2012-02-01T16:11:52Z</published>
    <updated>2012-02-01T16:22:11Z</updated>

    <summary>میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه در روزنامه چاپ کند اما میرهادی قبول نکرد. میرهادی در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود....</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="tire-gheyb" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شهید،بهشت،جنگ،دفاعمقدس،میرهادی،مادر" label="شهید، بهشت، جنگ، دفاع مقدس، میرهادی، مادر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtInfoPane">میرهادی دانش آموز 
ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به 
عنوان دانش آموز نمونه در روزنامه چاپ کند اما میرهادی قبول نکرد. میرهادی 
در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود.</span> ]]>
        <![CDATA[<div align="center"><div align="right"><span style="color: rgb(51, 51, 255);">بوی بهشت/</span><br /></div><span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span></div><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item"></span></span></font><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item">شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشکر 25 کربلا<br /><br /></span></span></font>گه گاه مغرضان&nbsp; جهاد و شهادت، در گوشه و کنار صحبت هایی می کنند مبنی بر اینکه شهدای افرادی بودند که بی سواد یا کم سواد بودند. اما امروز تنها یک نمونه از صدها هزار را برای مخاطبان خود انتخاب نموده ایم. شهید میرهادی خوشنویس، فرمانده ای گردان در لشکر 25 کربلا به درجه رفیع شهادت رسیده است.<br /><br />مادر شهید میرهادی خوشنویس، حاجیه خانم منیره میرفندرسکی روایت می کند: میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه و ممتاز در روزنامه های آن زمان چاپ کند. میرهادی قبول نکرد. از خودنمائی متنفر بود.<br /><br />دوران راهنمائی را در مدرسه بابل گذراند. دوران دبیرستان را در بابلسر، دبیرستان عصرپهلوی، «عاشورا»ی فعلی پشت سرگذاشت.<br /><br />میرهادی در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود.<br /><br />از طرف دبیرستان ما را خواستند و گفتند: میرهادی پسر باهوش و زرنگی است، قابلیت های زیادی دارد. بگذارید در شیراز مرکز دانش آموزان استثنائی «تیزهوشان» شرکت کند. بهترین دانشگاه ها می تواند ادامه تحصیل بدهد. میرهادی بسیار باهوش و استثنائی است. فرصت های بزرگی هست که باید استفاده کند.<br /><br />گفتم: دیگر نگو نه، بهانه نیار، داری به اقبال و پیشرفت خودت پشت پا می زنی پسرم.<br /><br />گفت: مادرجان آنجا مراکز علمی و دانشگاهی شان در دست آمریکائی هاست. من از آنها متنفرم، آنها می خواهند که ما را برای خودشان تربیت کنند.<br /><br />گفتم: خوب برو هندوستان، آنجا که دیگر دست آمریکائی ها نیست. قبول نکرد. علاقه خاصی به امام خمینی داشت، همراه چند تن از دوستانش اعلامیه و عکس امام خمینی را در شهر پخش می کردند. انقلاب که پیروز شد. هر چه اصرار کردیم که بیا درس بخوان، رفت کردستان، گفت: آنجا ضد انقلاب دارد علیه نظام توطئه می کند. مدتی گذشت، عراق که به ایران حمله کرد. میرهادی هم رفت جبهه.<br /><br />سال«1362» وقتی میرهادی از جبهه به مرخصی آمد. خواهرش از او خواست که بیا از فرصت خوبی که برایت پیش آمده، تو که به تکلیف خودت عمل کردی، رفتی کردستان آنجا جنگیدی، رفتی جبهه، الان بیا با استفاده از سهمیه رزمندگان، برو دانشگاه،میر هادی قبول نکرد. بدون استفاده از سهمیه رزمندگان رفت دانشگاه «رشته مهندسی الکترونیک» دانشگاه فنی بابل و رشته «دبیری فیزیک» مشهد قبول شد.<br /><br />به خاطر ارادتی که به امام رضا(ع) داشت، مشهد را قبول کرد. چند ماهی که از این ماجرا گذشت، من و آقا سید محسن؛ پدر آقا سید میرهادی، خیال مان راحت شد که دیگر رفته دانشگاه مشهد درس بخواند.<br /><br />هر چند وقت یک بار تلفن می زد که دارد آنجا درس می خواند. به زیارت حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می رود.<br /><br />هر چه می گفتیم: آقامیرهادی، یک شماره تلفنی بده، یک آدرسی که ما بیائیم آنجا پیشت، هم به پابوسی آقا امام رضا(ع) برویم.<br /><br />می گفت: برای شما زحمت می شود. خودم یک روز می آیم و شما را می برم.<br /><br />چند ماهی گذشت، مدتی هم بود که دیگر زنگ نمی زد. خیلی دلواپس و نگران شدیم. یک روز صبح با دست و صورت زخمی آمد. هر چه گفتیم: میرهادی جان، مادر به فدایت، تصادف کردی، زمین خوردی؟<br /><br />فقط می گفت مهم نیست، اتفاق خاصی نیفتاده. نگران نباشید، الان که زنده و صحیح و سالم پیش شما هستم. چند وقتی گذشت، تا اینکه از دوستانش فهمیدم، آقا میرهادی ما اصلا دانشگاه نرفته، رفته مشهد چند روزی آنجا مانده، رفته زیارت، بعد از آنجا رفته جبهه. حالش که بهتر شد، باز رفت مشهد، گفت: دیگر می خواهم درس بخوانم. ما هم خیال مان راحت شد.<br /><br />مدتی گذشت، از بیمارستان مشهد زنگ زدند که میرهادی توی جبهه زخمی شده در بیمارستان مشهد بستری است. در حالی که ما فکر می کردیم دارد در دانشگاه مشهد درس می خواند.<br /><br />وقتی آمد خندیدم و گفتم: پسرم از کی آدم توی دانشگاه تیر و ترکش می خورد.<br /><br />فقط می خندید و می گفت، ما باید به تکلیف خودمان عمل کنیم. جبهه هم دانشگاست. این بار دیگر از خانه یک راست به جبهه رفت. طولی نکشید که در عملیات «والفجر هشت» زخمی شد، باز فرستادنش به بیمارستان مشهد. از بیمارستان که مرخص شد، به زیارت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) رفت و برگشت خانه.<br /><br />جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. خودش می گفت. مادر اصلا دست خودم نیست. چشم باز که می کنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضایم.<br /><br />تا اینکه پائیز سال 64 با اصرار پدرش به حج رفت. امام جمعه بابلسر می گفت: در مکه یک روز به میرهادی گفتم، بیا برویم بازار قدری خرید کنیم. قدری تفریح کنیم، تماشا کنیم.<br /><br />میرهادی گفت: چه چیزی را تماشا کنیم، کالاهای آمریکائی را؟ ارز کشورمان را بدهیم، این آمریکائی های جنایتکار بروند موشک بخرن، بدهند صدام و آن نامرد هم بزند فرق سر ملت خودمان، من برای زیارت آمدم.<br /><br />میرهادی وقتی از حج برگشت، ارزی که در اختیار حجاج قرار می دهند، به جبهه داد.<br /><br />تنها سوغاتی که خریده بود - «یک تانک بود» - برای فرزند دوست شهیدش آورده بود.<br /><br />آقا میرهادی خط خوشی هم داشت، علاوه بر اینکه فرمانده بود، توی جبهه برای رزمندگان نامه می نوشت، کلاس ریاضی هم برای رزمندگان می گذاشت و آنها را درس می داد.<br /><br />زندگی نامه آنها را می نوشت. زندگی نامه شهید محسن اسحاقی به قلم میرهادی معروف است.<br /><br />قبل از عملیات «کربلای 5» خواهرش نامه ائی به او نوشت که تو وظیفه ات را انجام دادی، سال های زبادی در جبهه بودی، چندین مرحله زخمی شدی، الان یک جانباز هستی. بهتر نیست به خانه و نزد ما برگردی، پدر و مادر به شما نیاز داند. ما دلتنگت هستیم. برادر جان بیا ازدواج کن، زندگی کن، به تحصیلات عالیه خود فکر کنید. به ما فکر کن. بیا دادش من. بیا...<br /><br />آقا سید میرهادی در پاسخ به نامه خواهرش، یک نامه عرفانی نوشت که بیان دیدگاه ها و باورهای او نسبت به جهان هستی و جایگاه انسان است.<br /><br />نوشت: خواهر جان انسان در درون خویش دارای فکر و عقیده ای است و مدام در زندگی با خود در حال صحبت کرزدن کردن و تصمیم گیری می باشد. حال این ندای درونی چگونه و چیست، و این گفتگو چگونه است، نمی توان در این گفتار به گفتگو پرداخت. اما در این حیات ارزش ها به این است که در تصمیم گیری ها، درست ترین مقصد و تصمیم به مورد اجرا گذاشته شود. همان طور که یک مادر به فرزند خود تجارب می آموزد ما باید تحت توجه عالمی مطلق قرار گرفته باشیم که علیم باشد. یعنی به تمام نهان و آشکار ما آگاه باشد و او کسی نیست جز آن که ما را خلق کرده و خالق بی نظیر است . . .<br /><br />اکنون در مقابل این حقیقت قرار گرفته ام و لطف او را درک نمودم که از کجا آمدیم و باید به کجا برویم.<br /><br />خواهر گرامی! آن چیز که ما همواره مظلوم کرده و آنچه که موجب شده طناب به گردن امام اول شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) بیندازند و آنچه که موجب شد پهلوی مادرمان فاطمه زهرا (س) را بشکنند و آنچه که موجب شد امام حسن(ع9 را به صلحی تحمیلی وادارند و آنچه که باعث شد امام حسین (ع) با اصحابش در سرزمین کربلا شهید شوند و اهل بیت او را به اسارت برند و همه اینها دلیل بر این است که مردم در اطاعت از امامشان استوار نبودند و اساساً برتری را به پاکی و تقوا ندانند و تکبر کردند و حسد ورزیدند و حرص و طمع به دنیا آنها را کور و کر نمود . . .<br /><br />میرهادی در طول تمام سال های جنگ، مسئولیت های زیادی را تجربه کرد، از جمله، فرمانده ستاد تیپ سوم از لشکر 25 کربلا و در عملیات های چون: کربلای یک، والفجر هشت، کربلای 5، که در مرحله دوم عملیات کربلای 5 از طرف فرمانده لشکر به کردستان فراخوانده شد، مدتی بعد آنجا با مسئولیت فرماندهی گردان؛ در عملیات کربلای 10 شرکت کرد، و عاقبت بر اثر تیر مستقیم به فیض عظمی شهادت نائل و رستگار شد و در مزار شهدای بابلسر در جوار امام زاده ابراهیم. به یادگادر سپرده شد.<br /><br />یادش گرامی...<br /><br /><div align="center">*نویسنده: غلامعلی نسائی<br /></div><br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>لبخند تلخ/ ماهی کوچلو در اردوگاه تکریت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1234.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2090</id>

    <published>2012-02-01T16:05:16Z</published>
    <updated>2012-02-01T16:10:13Z</updated>

    <summary>سفرهای عیدشان، توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زنانه پنهان شده بودند......</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="labkhandhaye-khaki" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="لبخندتلخ،ماهیکوچلو،جنگ،تکریت،بغداد" label="لبخند تلخ، ماهی کوچلو، جنگ، تکریت، بغداد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        سفرهای عیدشان، توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زنانه پنهان شده بودند... 
        <![CDATA[*لبخند تلخ/ <br />زندگی در زندان تکریت<br /><br />عید بود. جنگ همچنان ادامه داشت، بعضی ها در پشت خاکریزها، خمسه خمسه می شنیدند، بعضی هم در پستوی خانه ها، تنگ دل رفاه و اسایش در فرار از جنگ، رفته بودند توی تنگ ماهی قایم شده بودند. اما توی سنگرها هفت سین بچه ها، توی میدان مین، رمز عملیات می خواندند، پشت جبهه اما تن لش های مفت خور حمیرا می شنیدند، همان های که امروز به چهره از ریخت افتاده رنج جنگ من و تو نیشخند می تابند. <br /><br />سفرهای عیدشان توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زن هایشان پنهان شده بودند تا امروز برای من تو&nbsp; از بخشنامه بگویند. <br /><br />از خدا و از&nbsp; همه جا، جز خط اول جنگ... چون حرفی برای گفتن از جنگ ندارند. نگاه کنید به شکم باره هاشان، اقا زاده هاشان برای من تو هفتاد من حدیث می بافند.<br /><br />عید نوروز توی اسارت ولی رنگ بوی دیگری داشت، تنگ ماهی بچه ها"ماهی نداشت"ماهی ها تو رودخونه، تنگ ماهی یک خیال بود، رودخونه در حصار بعثی ها، بچه ها در بند"قورباغه ائی را در تنگ آب کردیم"با خیال یک ماهی"عید بود و سفره هفت سین"...<br /><br />فرض کردیم که ما خوشیم. خیلی خوش.. وانمود کردیم که ما اینجا سفره ائی داریم، «شاهانه» شاهزاده روی تخت" یکی از بچه ها کنار سماور لمیده بود.<br /><br />با خیال، صد و بیست نفر دور سفر نشسته بودند، از اجیل و پسته و مغر گردو" خلاصه کنم سفر، سفره یک اعیانی بود. شاهانه و خوش بودند همه بچه ها، یکی از رفقا در جمع بچه ها، سینی چائی را می چرخاند. لیوان چائی" را یکی یکی بر می داشتند و هورت می کشیدند، بعد یک شیرینی ....<br /><br />سمار بود و چقدر دلخوشی ها فراوان بود"یعنی ما فکر می کردیم که خوشبختیم،<br /><br />&nbsp;تکریت یازده... اردوگاه"...<br /><br />&nbsp;اما اینجای قصه خیال نبود، یک قورباغه در تنگ ماهی بود. واقعا بود "دیگه هیچی نبود. باقی قصه ما همه اوهام بود" جز یک قورباغه در تنگ ماهی،.. <br /><br />باقی قصه ما لب ها خشکیده و شکم ها خالی، صورت ها استخوانی، کمرها خمیده، چهره ها تکیده&nbsp; و از ریخت افتاده، جنگ که تمام شد" شدیم یک زنگ زده، جنگ اما با ما هست جنگ، اسیری و رنج... <br /><br />ته قصه این که بعضی ها بدجور نامرد هستند.............<br /><br /><br />*نویسنده: غلامعلی نسائی<br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>لبخند خاکی/ عجب سعادتي بود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1233.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2089</id>

    <published>2012-02-01T15:50:01Z</published>
    <updated>2012-02-01T16:04:06Z</updated>

    <summary>تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم....</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="labkhandhaye-khaki" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="جنگ،خمپاره،منور" label="جنگ، خمپاره، منور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و
 از دهانة گودال بیرون آمدیم. 
        <![CDATA[<font color="#FF0000"><span>*<span id="dtx-highlighting-item">لبخند خاکی/<br /></span></span></font>تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم. کمی که رفتیم منور‌های دشمن هوا را روشن کرد. چند لحظه گذشت.<br /><br />&nbsp;ما به زمین چسبیده بودیم. کم‌کم تعداد منور‌ها بیشتر و بیشتر شد. خستگی و تشنگی شب قبل از عملیات و بی‌خوابی، خواب خوشی زیر نور منور برامون تدارک دیده بود.<br /><br />سه نفر بودیم. اسماعیل گفت: کارمان تمامه؛ اینها دست بردار نیستن تا صبح یه‌ریز منور می‌زنند. تا ما را نزنند دلشان خنک نمیشه. گفتم: که چی بلند بشیم زیر نور منور‌ها برقصیم، چند صد متری ما سنگر آتشبار دشمن کاملاً روی ما دید داشت. تنها راه فرار فقط تاریکی مطلق بود و بس. <br /><br />از شانس خوبمان کمی فرورفتگی زمین باعث شده بود زیر نور منور دیده نشیم. دیگه کم‌کم چشممان داشت گرم می‌شد و تنمان هم وامی‌رفت که گفتم: اسماعیل، اگه اینطوری پیش بره اسیر می‌شیم. من نمی‌خوام اسیر بشم، یا شهادت یا سعادت.<br /><br />اسماعیل گفت: سعادت دیگه چیه؟! گفتم: راستش خودم هم متوجه نشدم چی گفتم، می‌خواستم یه طوری تو اون خستگی زیر نور منور خوابمان نبرد. گفتم: پس بیا دونفرمان بخوابه یکی بیدار بمونه و کشیک بده، منورها که خاموش شد، دَر بریم. بعثی‌ها دست بردار نبودن. اصلاً نمی‌ذاشتن منور‌ها خاموش بشن. <br /><br />منور پشت منور. اسماعیل بیدار ماند و ما خوابیدیم. آفتاب داغ جنوب... <br /><br />آرام ما را رو بیدارکرد. گفتم: هیچی همونی که نمی‌خواستیم شد. عراقی‌ها را به وضوح می‌دیدیم و حتی بلغور کردنشان را مثل قورباغه تو شالیزار می‌شنیدیم... گفتم حالا باید اینجا به زمین بچسبیم تا شب بشه سرمان را بلند کنیم. مگه وقت می‌گذشت! اون هم روز‌های بلند تابستان! از طرفی دلواپس بچه‌های دستة مقداد بودیم که دنبالمان نگردن... <br /><br />از یه طرف هم ترس اینکه توپخانة خودی بخواد رو سر عراقی‌ها آتش بریزه. توی دلم ریخت که اگه با گلوله‌های خودمان کشته بشیم دیگه نه میشه شهادت نه میشه سعادت. گفتم: اسماعیل می‌دانی چیه؟ گفت: بگو. گفتم: یه روز رفتم آرایشگاه پسر عموم. به او می‌گفتیم شیخ علی؛ البته شیخ نبود، همین‌طوری به اون لقب شیخ داده بودیم. آخه یه چند روزی رفته بود طلبگی دیده بود که سخته فرار کرده بود. گفتم: شیخ، بیکاری؟ گفت: خوب هیچ کس نیست که بخوام اصلاحش کنم. <br /><br />گفتم: پس من چی‌ام؟ گفت: برو بابا تو هم مثل هیچ کسی. تازه از هیچ کس هم دردسرت بیشتر. گفتم: یعنی چه پسر عمو! نسیه چیه، بیا. صد تومانی را درآوردم و نشونش دادم. کرد تو جیبم و گفت: همون هیچ کس باشی بهتره.<br /><br /><br />مجید حالا این چه ربطی به ما داره؟ گفتم: می‌خوام وقتمان الکی تلف نشه... یه کاری، یه حرفی این لحظات سخت؛ هوا داشت گرم‌تر می‌شد و ما هم تشنه و گرسنه آفتاب سوخته‌تر. گفتم: بیا سینه‌خیز یه جوری دَر بریم. گفت: نه نمیشه جم بخوریم. گفتم: بیا نبض منو بگیر تا بتونیم ساعت‌ها و ثانیه‌ها رو بشمریم. البته خیلی آرام حرف می‌زدیم. شروع کردیم به شمردن ثانیه‌ها. هر ثانیه که می‌گذشت، یک یا زهرا(س) می‌گفتیم تا اینکه از گرسنگی خوابمان برد. چشم باز کردیم. دیدیم هوا تاریک شده. سعادت هم نصیب ما شد. آن هم چه سعادتی! قبل از آنکه منورها پشت سر هم روشن بشه، دررفتیم. در حال فرار کردن می‌گفتم: یا شهادت یا سعادت.<br /><br />* نوشته: غلامعلي نسائي<br /><br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قوم صالح در جبهه های جنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1232.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2088</id>

    <published>2012-02-01T15:49:33Z</published>
    <updated>2012-02-01T15:55:53Z</updated>

    <summary>طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت......</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="labkhandhaye-khaki" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="رشتهپلو،جنگ،خاطره،حاججوشن" label="رشته پلو، جنگ، خاطره، حاج جوشن" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت... 
        <![CDATA[تابستان جبهه، در کوه هائی غرب، در مقایسه با دشت سوزان و شرجی جنوب، تومنی صد خروار شتری، فرق داشت، نسیم ملایم صبح کوهپایه های کردستان، خندان و شادمان، زندگی جنگی را در برهه شلیک گلوله های دو زمانه و خمپاره های سرگردان، در میان سوتی اتفاقی بعضی از رزمندگان، شادمانی بچه ها را دو صد چندان می کرد.<br /><br />یک روز صبح علی الطلوع، حاجی جوشن دستور داد: گردان به خط بشوند<br /><br />صدا زد، تو هم بیا کمک کن...<br /><br />گفتم: چه خبره حاجی، صبح به این زودی!؟<br /><br />گفت: امروز می خوام به بچه های گردان، «شیر و کلوچه» بدهم، تا حال بیان...<br /><br />زودی اجاق و روبراه کن، دیگ بزرگه را بگذار، هیزمه و تش بزن.<br /><br />دیگ را گذاشتم روی اجاق، هیزم ها را تش زدم، الو گرفت.<br /><br />حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد.<br /><br />&nbsp;من هم مسئول الو دادن تش بودم.<br /><br />بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.<br /><br />نیم ساعتی که گذشت، شیر داشت می جوشید و از لبه دیگ شره می کرد، خوب که بو کشیدم، دیدم یک بوئی دیگر می دهد، رنگش هم یک جوری بود.<br /><br />چون تمام وقت حواسم به زیر دیگ و آتش بود، آن وقت که حاج جوشن، دبه های شیر را خالی می کرد، نگاه نکرده بودم.<br />&nbsp;<br />حاج جوشن که چند مترن آن طرفتر، بچه ها دوره اش کرده بودند و می گفتند و می خندیدند و خوش بودند،&nbsp; همین که دیگ بخارش بالا زد، حاجی جوشن هم بویش را گرفت، نگاهی به من کرد، اشاره کردم که حاجی بیا که گمانم یک خبرای هست.<br /><br />بلند شدم، حاجی جوشن هم رسید.<br /><br />خندیدم و گفتم: حاجی صداش و در نیار که بدجور سوتی دادی!<br /><br />گفت: چی! من و سوتی!؟<br /><br />گفتم: حاجی جان، این دوغه، جای شیر داغ کردی. تو هم آره حاجی.....<br /><br />حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه....<br /><br />بعد خندید و روکرد به بچه ها، آهای، همه بروند توی سنگراشون، تا نیم ساعت دیگه بیان، تا سه می شمارم، یک نفر بمانه، نهار ظهرتان، بی نهار....<br /><br />&nbsp;برید توی سنگراتون.<br /><br />بچه ها که صحنه را اینطور قمر در عقرب دیدند، تند دویدند تو سنگراشون...<br /><br />حاج جوشن: گفت یخ بیار یخ بیار...<br /><br />تند تند یخ آوردم، چند تا قالب یخ را هی شکستیم و ریختیم توی دیگ جوش آمده.<br /><br />حالا نخند کی بخند، مگر سرد می شد.<br /><br />مدتی گذشت تا توانستیم دوغی را که جای شیر جوشانده بودیم، سرد و تگری اش کنیم.<br /><br />دوغه که حسابی سرد شد، بچه ها هم سرو کله شان به یک ستون پیدا شد.<br /><br />وقتی اعلام کردیم صحنه عوض شده و خاطرتان عزیزه و توی این گرما می خوایم، به شما بجای شیر، بهتان دوغ سرد و تگری و کلوچه لاهیجان بدیم. خنده بچه ها رفت هوا و<br /><br />هر کدام که کاسه بدست جلو می آمد با چشمان ورقلمبیده، یک نگاهی به زیر دیگ می کرد. یک نگاهی به داخل دیگ، زیر چشمی هم به حاج جوشن، زیر لب می گفت:<br /><br />جلل الخالق!!!!<br /><br />این دیگه چه دوغی است، زیرش کنده گذاشتین، دوغ اش سرد و تگری، گفتین شیر، دوغ در آوردین...<br /><br />ما هم قیافه جق به جانبی میگرفتیم و یعنی ما این که ما این هستیم دیگه، مگه چه کم داریم از «قوم صالح» که شتر از کوه در آورد، ما از توی دیگ شیر، برای شما رزمندگان راه خدا؛ دوغ در می آوریم.<br /><br />طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...<br /><br />*نویسنده: غلامعلی نسائی<br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دهه فجر مبارک تان باد.... دیار رنج  مکتب رنج و عشق و صبوری </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/post-1231.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2087</id>

    <published>2012-02-01T14:31:05Z</published>
    <updated>2012-02-01T14:33:40Z</updated>

    <summary></summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="ax-hafte" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="فجرانقلاب،امامخمینی،مبارکباد" label="فجر انقلاب، امام خمینی، مبارک باد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عمليات كربلاي5 سرنوشت‌ساز در سال سرنوشت جنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/02/-5-4.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2086</id>

    <published>2012-02-01T14:20:19Z</published>
    <updated>2012-02-01T14:28:45Z</updated>

    <summary>عمليات كربلاي 5 مهمترين عمليات رزمندگان سپاه اسلام در طول هشت‌سال دفاع مقدس است، چرا كه سرنوشت جنگ را در سال سرنوشت رقم زد....</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="bisimchi" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="كربلاي4" label="كربلاي 4" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="سالسرنوشت" label="سال سرنوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="سازمانملل" label="سازمان ملل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="شلمچه" label="شلمچه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="عملياتكربلاي5دفاعمقدساحمدسوداگر" label="عمليات كربلاي 5 - دفاع مقدس- احمد سوداگر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        عمليات كربلاي 5 مهمترين عمليات رزمندگان سپاه اسلام در طول هشت‌سال دفاع 
مقدس است، چرا كه سرنوشت جنگ را در سال سرنوشت رقم زد. 
        <![CDATA[نویسنده: سردار جانباز احمد سوداگر<br /><br />عمليات كربلاي 5 مهمترين عمليات رزمندگان سپاه اسلام در طول هشت‌سال دفاع مقدس است، چرا كه سرنوشت جنگ را در سال سرنوشت رقم زد و دشمن تا بن دندان مسلح و حاميان او با پي بردن به قدرت سپاهيان اسلام، تلاش‌هاي خود را&nbsp; براي پايان دادن به جنگ آغاز كردند و به اين ترتيب قطع‌نامه 598 از سوي سازمان ملل متحد صادر گرديد.<br /><br />پس از متوقف شدن عمليات كربلاي 4 به دليل دست‌نيافتن ايران به اهداف پيش‌بيني شده، تصميمگيري براي عمليات بعدي بين فرماندهان آغاز شد. عمليات كربلاي4 شرايط خاص خود را داشت و دشمن با كمك‌هاي ويژه امريكا مواجه بود، چرا كه امريكايي‌ها بعد از ماجراي مك‌فارلين مي‌خواستند حسن‌نيت خود را به عراق به اثبات برسانند. لذا با كمك‌ آواكس‌هاي مستقر در عربستان و ساير منابع جاسوسي جزيي‌ترين اطلاعات را در اختيار نيروهاي بعثي قرار دادند. توقف نبرد در كربلاي 4&nbsp; اوضاع را به هنگام انتخاب منطقه عملياتي پيچيده و دشوار مي‌ساخت، در چنين شرايطي تنها انجام يك عمليات نمي‌توانست راهگشا باشد، بلكه عمليات مي‌بايست از شرط تضمين پيروزي و همچنين شرايط و ويژگي‌هاي لازم مناطق آزاد شده به سود جمهوري اسلامي بهره‌مند باشد. از طرفي تجربه شكست در عمليات والفجر 8 درس‌هاي بزرگي براي عراقي‌ها داشت و آنها سعي داشتند تا آن ماجرا تكرار نشود و ...<br /><br />فرماندهان نظامي جمهوري اسلامي ايران با بررسي‌هاي به عمل ‌آمده به اين نتيجه رسيدند كه منطقه عمومي كربلاي4 براي اجراي عمليات بعدي انتخاب شود، به اين ترتيب غرب نهر جاسم براي عمليات انتخاب شد.<br />ارزش سياسي نظامي منطقه، استقرار يگان‌هاي خودي در منطقه و نقش آن در غافلگيري دشمن،&nbsp; تناسب منطقه با توان موجود، انطباق ويژگي‌هاي منطقه شلمچه با شعار «عمليات سرنوشت‌ساز» در سال سرنوشت، قابل پدافند بودن منطقه به دليل وجود عوارض مناسب، امكان اجراي آتش مناسب و موفقيت نيروهاي عمل‌كننده در محور شلمچه(5ضلعي) در عمليات كربلاي4 از جمله عواملي بود كه علت انتخاب عمليات را به خوبي آشكار مي‌سازد.<br /><br />تأخير افتادن در عمليات ما موجب شده بود تا حدفاصل عمليات والفجر 8 و كربلاي 4، عراقي‌ها خود را تجهيز و نيروهايشان را تقويت كنند. تبليغات گسترده‌اي بعد از عمليات كربلاي 4 عليه ايران صورت گرفت و حتي گفته مي‌شود كه صدام حسين به حج رفت و در حالي كه كلت خود را هم بركمر بسته بود مي‌گفت:« به شكرانه شكست ايران آمده‌ام طواف كنم.»<br />&nbsp;<br />&nbsp; اهداف عمليات<br />منطقه شلمچه به لحاظ اهميت سياسي و نظامي آن، به عنوان يكي از محورهاي وصولي شهر بصره، همواره در زمره اهداف قواي نظامي جمهوري اسلامي ايران قرار داشت. در صورت تسلط بر اين منطقه، جمهوري اسلامي مي‌توانست برتري خود در جنگ را به اثبات برساند. تصرف كانال ماهي در شمال، منطقه 5ضلعي در مركز و جاده شلمچه اهداف اوليه عمليات بود كه دسترسي به آنها بسيار دشوار به نظر مي‌رسيد.<br />دشمن هم در راستاي سياست خود كه حفظ بصره بود از امكانات گسترده‌اي با حجم موانع زياد در منطقه بصره بهره مي‌برد.<br /><br />موقعيت منطقه<br />منطقه عملياتي شلمچه كه در جنوب شرقي شهر مهم بصره قرار گرفته و تقريباً نزديكترين محور وصولي به اين شهر به شمار مي‌آيد، به مناطق و محورهاي زير محدود است: از شمال، به آبگرفتگي جنوب زيد از شرق، به دژ مرزي ايران و عراق از جنوب، به رودخانه اروند و اروند صغير از غرب، به كانال زوجي و شهرهاي تنومه و الحارثه. اين منطقه از تعداد زيادي نهر، كانال، خاكريز، جاده و ... تشكيل شده بود كه همه آنها در بخش شمالي اروند قرار داشتند.<br /><br />&nbsp; آب‌گرفتگي به وسعت 75كيلومتر مربع بي‌آنكه از عمق آن مطلع باشند يكي ديگر از موانع پيش‌روي رزمندگان اسلام بود. استفاده از كانال‌هاي فرعي براي عبور دشمن جهت ارتباط با سنگرهاي پياده و تانك نيز موجب سختي كار مي‌شد.<br /><br />كانال زوجي، پنج ضلعي، ميدان‌هاي متعدد مين و سيم خاردار و خورشيدي‌ها نيز تكميل‌كننده موانع طبيعي و مصنوعي دشمن بودند. انواع مختلف موانع بلوكي و سيماني به همراه سنگرهاي مستحكم كار را بسيار پيچيده مي‌كرد. خاكريزهاي هلالي‌شكل (نوني‌شكل) به ارتفاع هفت متر و قطر 300متر و عرض سه متر از ديگر ابتكارات دست‌ساز دشمن بعثي با كمك‌هاي غربي‌ها بود.كارشناسان كشورهاي غربي از جمله امريكا، شوروي، آلمان، انگليس و فرانسه كه وارد منطقه شده بودند مدعي شدند كه 80 تا 90 درصد منطقه شلمچه مسلح به انواع موانع است و اگر ايراني‌ها از اين موانع عبور كنند ديگر هيچ مانعي در دنيا جلودار آنها نخواهد بود.<br /><br />شرح عمليات<br />سرانجام عمليات كربلاي 5 در تاريخ 19 دي 1365 و در ساعت 1:35 بامداد با رمز مبارك يا زهرا(س) آغاز شد. مرحله اول عمليات 17 روز به طول انجاميد و حجم سنگين آتش در منطقه وجود داشت.<br /><br />عمليات در شب دوم در حالي ادامه يافت كه دشمن با آگاهي از تلاش اصلي فرماندهي عمليات، يگان‌هايي را كه به فاو و ساير مناطق عملياتي برده بود، به سرعت به منطقه شلمچه منتقل مي‌كرد. بخش اعظم تلاش دشمن به عقب راندن نيروها از غرب كانال و نيز جلوگيري از ايجاد الحاق در مثلث نوك كانال معطوف شده بود.<br /><br />&nbsp;به همين خاطر، در اين شب كه قواي قرارگاه‌هاي قدس و نجف وارد عمل شده بودند، عواملي همچون آتش دشمن، نداشتن مواضع مناسب براي پدافند و ... موجب شد تا فقط به انهدام نيروي دشمن و استحكام مواضع متصرفه در روز اول و نيز بر‌هم‌ريختن آرايش نيروهايي كه خود را براي پاتك آماده مي‌كردند، بسنده شود. با آغاز روشنايي روز دوم عمليات، پاتك‌هاي سنگين دشمن - بيش از 20 مورد - در غرب كانال پرورش ماهي شروع شد كه در هر پاتك، رزمندگان خودي با تحميل تلفات به يگان‌هاي دشمن، آنها را عقب مي‌راندند.<br /><br />در شب سوم، پد «بوبيان»، بخشي از جاده آسفالت در جنوب كانال پرورش ماهي، پل دوم و نيز مواضع هلالي شكل نوك كانال به تصرف نيروهاي قرارگاه كربلا درآمدند. نيروهاي قرارگاه نجف نيز ضمن تصرف سومين موضع هلالي شكل، روي دژ مرزي پيشروي كردند. همچنين، قواي قرارگاه قدس حركت خود را در شرق نهر دوعيجي آغاز كرده و ضمن پاكسازي مواضع هلالي شكل سوم و چهارم، به جاده شلمچه دست يافتند و در نتيجه، يگان‌هاي دو قرارگاه قدس و نجف موفق شدند اهداف مرحله اول عمليات را تامين كنند. <br /><br />در ادامه، يگان‌هاي قرارگاه قدس به منظور تصرف خط دشمن در مجاورت نهر جاسم به پيش رفتند، ليكن به دليل مقاومت نيروهاي عراقي كه تا صبح روز بعد ادامه داشت، مجبور شدند تا خط نهر دوعيجي عقب‌نشيني كنند. ساعت 9 صبح فشار هوايي و بمباران خطوط عملياتي و عقبه‌هاي خودي همراه با به‌كارگيري سلاح‌هاي شيميايي افزايش يافت و دشمن توانست نيروهاي مستقر در محور كانال ماهي را عقب براند. <br /><br />در شب چهارم نيز طرح عمليات شب قبل مجدداً تكرار شد و همه يگان‌ها - به جز يك يگان كه وارد بوارين شده بود - پس از انهدام نيرو و در نهايت با روشن شدن آسمان به خطوط پدافندي روز قبل خود بازگشتند تا براي آغاز ماموريت‌بعدي‌آماده‌شوند. در ابتداي روز چهارم، پاتك دشمن به جزيره بوارين آغاز شد كه با تلاش نيروهاي قرارگاه نجف اين پاتك با ناكامي مواجه گرديد. در محور قرارگاه كربلا نيز براي حفظ مواضع جناح راست و تثبيت موقعيت در منطقه كانال پرورش ماهي، نيروهاي خودي به رها كردن آب مبادرت ورزيدند. <br /><br />به اين ترتيب، پيشروي در اين محور متوقف شد و عمليات با دو هدف اصلي تصرف خط نهر جاسم و پاكسازي جزيره بوارين ادامه يافت. از ساعت 3 بامداد روز پنجم عمليات، دشمن پاتك خود را در غرب كانال ماهي همراه با شديدترين و پرحجم‌ترين آتش توپخانه در طول جنگ آغاز كرد و نهايتاً پس از حدود 5/2 ساعت تنها توانست دو موضع هلالي شكل را بازپس‌گيرد. با فرا رسيدن شب، يگان‌هاي قرارگاه نجف ماموريت ديگري را با هدف تصرف كامل بوارين و مقر دشمن آغاز كردند و موفق شدند فقط به هدف دوم (تصرف مقر دشمن) دست يابند. <br /><br />در روزها و شب‌هاي بعد نيز، رزمندگان خودي طي درگيري‌هاي متعدد توانستند علاوه بر استقرار در شرق نهر جاسم، قسمتي از غرب اين نهر را به عنوان«سرپل» به دست‌آورند. متقابلاً دشمن در حالي كه تلفات بسياري را متحمل شده و زمين ارزشمند شرق نهر جاسم را از دست داده بود، با تداوم عمليات در غرب اين نهر و پذيرش تلفات بيشتر، سرانجام براي جلوگيري از پيشروي قواي نظامي سپاه پاسداران،تعداد زيادي از يگان‌هاي خود را وارد منطقه كرد.<br /><br />در اين ميان، با توجه به مشكلات، موانع و كمبودهاي موجود به نظر مي‌رسيد تداوم عمليات در غرب نهر جاسم و دستيابي به كانال زوجي به سهولت امكان‌پذير نيست. بنابراين، در تاريخ 7/11/1365 مقرر شد مهلت دوهفته‌اي به يگان‌هاي عمل كننده -فرصت بازسازي و تجديد قوا - داده شود تا آمادگي لازم را براي ادامه عمليات بيابند. شامگاه سوم اسفند ماه مرحله تكميلي عمليات آغاز شد و نيروها با پيشروي در محور نهرجاسم موفق شدند چهارراه شلمچه را به تصرف خود درآورند. دشمن براي مقابله با رزمندگان سپاه اسلام دست به پاتك‌هايي زد و در نهايت به دليل شكست سنگين خود اقدام به استفاده از عوامل مختلف شيميايي كرد. نيروهاي اسلام موفق شدند تا روز 13 اسفند ماه ضمن پيشروي در غرب كانال ماهي و تصرف هلالي شكل و نيز تسخير يكي از مستحكم‌ترين قرارگاه‌هاي بعثي در منطقه به انهدام دشمن بپردازند.<br /><br />تاكتيك‌هاي به‌كاررفته در اين عمليات كمك شاياني را جهت به‌دست‌آوردن پيروزي نصيب رزمندگان كرد.<br />&nbsp; رزمندگان مانع تخليه آب‌گرفتگي منطقه شدند تا حجم آب افزايش يابد و تسهيل در حركت قايق‌ها و نفربرها از جمله نفربر خشايار صورت گيرد. جاده‌سازي‌ها و شناسايي‌هاي دقيق از مواضع دشمن نيز يكي از اقدامات موثر براي پيشروي يگان‌هاي عمل‌كننده بود.<br /><br /><br />نتايج عمليات<br />&nbsp; رزمندگان با درهم شكستن مستحكم‌ترين خطوط دفاعي دشمن و انهدام قواي آنان موقعيت برتر سياسي نظامي ايران را كه با فتح فاو حاصل شده بود در عمليات كربلاي 5 تثبيت كردند و زمينه خاتمه جنگ را از موضع برتري ايران فراهم كردند. بعد از موفقيت بزرگ ايران و با توجه به اينكه بصره در موقعيت و تيررس ايراني‌ها قرار داشت، تلاش بين‌المللي براي پايان دادن به جنگ آغاز شد و به اين ترتيب قطع‌نامه 598 از سوي سازمان ملل متحد صادر گرديد.<br /><br />روزنامه زود‌دويچه سايتونگ مي‌نويسد:« شكي نيست كه ايران در عمليات اخير خود تحت عنوان كربلاي5 مناطقي را در غرب شط‌العرب(اروندرود) به تصرف خود درآورد و عراق هم مجدداً به تلافي عمليات نظامي ايران، حمله به شهرها را شروع كرده و قصد دارد مردم غيرنظامي را با بمباران و پرتاب موشك بترساند. عمليات ايران نشان‌دهنده و ثابت‌كننده آن است كه با هر وجب پيشروي ايران موضع سياسي صدام در بغداد ضعيف‌تر مي‌شود و ايران در موضع برتري قرار مي‌گيرد.»<br /><br />&nbsp; عبور از موانع نفوذناپذير دشمن در شرق بصره و حضور در حومه اين شهر به گونه‌اي اهميت يافت كه متعاقب اين عمليات: - موقعيت سياسي و نظامي عراق تضعيف شد و در نتيجه حملات گسترده اين كشور به مراكز اقتصادي، صنعتي و مسكوني ايران بار ديگر آغاز شد. - اوضاع جبهه‌هاي نبرد به سود قواي نظامي ايران تثبيت شد و سپاه پاسداران يكي از ارزنده‌ترين تجارب نظامي خود را كسب كرد.<br /><br />آمار انهدام نيروي دشمن از شروع عمليات تا پس از عمليات تكميلي كربلاي 5 الف- انهدام 55 تيپ زرهي، مكانيزه، نيروي مخصوص و پياده به ميزان 100درصد و 67 تيپ به ميزان 50درصد ب- كشته شدن حدود 30 هزار نفر و مجروح شدن حدود 70 هزار نفر. ج- به اسارت درآمدن 2650 نفر د- انهدام 870 تانك و نفربر، 1000 خودرو، 180 توپ صحرايي، 120 توپ ضدهوايي، 400 خمپاره انداز و تفنگ 106 ميليمتري، 45 هواپيما و 7 هلي‌كوپتر هـ- اغتنام 230 تانك و نفربر، 200 خودرو، 20 توپ صحرايي، 100 توپ ضدهوايي، 250 خمپاره‌انداز و تفنگ 106 ميليمتري و 100 دستگاه مهندسي.<br /><br />آمارهاي متفاوتي از تلفات عراقي‌ها ذكر شده است. جلال طالباني رهبر اتحاديه ميهني كردستان عراق(رييس جمهور كنوني ) در آن زمان درباره تلفات زياد عراقي‌ها گفته بود:« خبري به دست ما رسيد كه فرمانده سپاه يكم گفته است ما در عمليات كربلاي 5 بيش از 50 هزار تن تلفات داشتيم.»<br /><br />تلاش شبانه‌روزي عزيزان رزمنده موجب شد تا نتيجه عمليات به نفع جمهوري اسلامي ايران رقم بخورد. در اين عمليات بزرگاني چون شهيد حاج&nbsp; حسين خرازي(فرمانده لشكر امام حسين)، شهيد عبدالله ميثمي(نماينده امام در قرارگاه خاتم‌الانبيا) و شهيد اسماعيل دقايقي( فرمانده لشكر بدر) و ... به شهادت رسيدند. ياد حماسه‌سازان اين عمليات كه با جاري كردن خون پاكشان عرصه را براي دشمن تنگ و تنگ‌تر كردند و با نداي الله اكبر خود لرزه‌اي بزرگ بر پيكر دشمن وارد ساختند، گرامي‌باد.<br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قوم صالح در جبهه های جنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/post-1230.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2085</id>

    <published>2012-01-30T17:33:25Z</published>
    <updated>2012-01-30T17:57:16Z</updated>

    <summary><![CDATA[لبخند خاکی/داستانی&nbsp; از سوتی حاج جوشن حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها...]]></summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khakriz" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="دوغ،حاججوشن،شیر،جنگ،گلوله،لبخند" label="دوغ، حاج جوشن، شیر، جنگ، گلوله، لبخند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item">لبخند خاکی/</span></span></font><span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span><br /><span style="color: rgb(51, 51, 255);"></span><span style="color: rgb(51, 51, 255);">داستانی&nbsp; از سوتی حاج جوشن </span><br />حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.<br /> ]]>
        <![CDATA[
<div style="text-align: justify;">تابستان جبهه، در کوه هائی غرب، در 
مقایسه با دشت سوزان و شرجی جنوب، تومنی صد خروار شتری، فرق داشت، نسیم 
ملایم صبح کوهپایه های کردستان، خندان و شادمان، زندگی جنگی را در برهه 
شلیک گلوله های دو زمانه و خمپاره های سرگردان، در میان سوتی اتفاقی بعضی 
از رزمندگان، شادمانی بچه ها را دو صد چندان می کرد.&nbsp; <br style="" />
<br style="" />
یک روز صبح علی الطلوع، حاجی جوشن دستور داد: گردان به خط بشوند<br style="" />
<br style="" />
صدا زد، تو هم بیا کمک کن...<br style="" />
<br style="" />
گفتم: چه خبره حاجی، صبح به این زودی!؟<br style="" />
<br style="" />
گفت: امروز می خوام به بچه های گردان، «شیر و کلوچه» بدهم، تا حال بیان...<br style="" />
<br style="" />
زودی اجاق و روبراه کن، دیگ بزرگه را بگذار، هیزمه و تش بزن.<br style="" />
<br style="" />
دیگ را گذاشتم روی اجاق، هیزم ها را <span style="color: rgb(153, 0, 0);">تش </span>زدم، <span style="color: rgb(153, 0, 0);">الو </span>گرفت.<br style="" />
<br style="" />
حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد.<br style="" />
<br style="" />
<span style="color: rgb(153, 0, 0);">&nbsp;من هم مسئول الو دادن تش بودم.</span><br style="" />
<br style="" />
بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من
 داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.<br style="" />
<br style="" />
نیم ساعتی که گذشت، شیر داشت می جوشید و از لبه دیگ شره می کرد، خوب که بو کشیدم، دیدم یک بوئی دیگر می دهد، رنگش هم یک جوری بود.<br style="" />
<br style="" />
چون تمام وقت حواسم به زیر دیگ و آتش بود، آن وقت که حاج جوشن، دبه های شیر را خالی می کرد، نگاه نکرده بودم. <br style="" />
&nbsp;<br style="" />
حاج جوشن که چند مترن آن طرفتر، بچه ها دوره اش کرده بودند و می گفتند و می
 خندیدند و خوش بودند،&nbsp; همین که دیگ بخارش بالا زد، حاجی جوشن هم بویش را 
گرفت، نگاهی به من کرد، اشاره کردم که حاجی بیا که گمانم یک خبرای هست.<br style="" />
<br style="" />
بلند شدم، حاجی جوشن هم رسید.<br style="" />
<br style="" />
خندیدم و گفتم: حاجی صداش و در نیار که بدجور سوتی دادی!<br style="" />
<br style="" />
گفت: چی! من و سوتی!؟<br style="" />
<br style="" />
<span style="color: rgb(204, 0, 0);">گفتم: حاجی جان، این دوغه، جای شیر داغ کردی. تو هم آره حاجی.....</span><br style="" />
<br style="" />
حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه.... <br style="" />
<br style="" />
بعد خندید و روکرد به بچه ها، آهای، همه بروند توی سنگراشون، تا نیم ساعت 
دیگه بیان، تا سه می شمارم، یک نفر بمانه، نهار ظهرتان، بی نهار....<br style="" />
<br style="" />
&nbsp;برید توی سنگراتون.<br style="" />
<br style="" />
بچه ها که صحنه را اینطور قمر در عقرب دیدند، تند دویدند تو سنگراشون...<br style="" />
<br style="" />
<span style="color: rgb(204, 0, 0);">حاج جوشن: گفت یخ بیار یخ بیار...</span><br style="" />
<br style="" />
تند تند یخ آوردم، چند تا قالب یخ را هی شکستیم و ریختیم توی دیگ جوش آمده.<br style="" />
<br style="" />
حالا نخند کی بخند، مگر سرد می شد. <br style="" />
<br style="" />
مدتی گذشت تا توانستیم دوغی را که جای شیر جوشانده بودیم، سرد و تگری اش کنیم.<br style="" />
<br style="" />
دوغه که حسابی سرد شد، بچه ها هم سرو کله شان به یک ستون پیدا شد.<br style="" />
<br style="" />
وقتی اعلام کردیم <span style="color: rgb(153, 0, 0);">صحنه </span>عوض 
شده و خاطرتان عزیزه و توی این گرما می خوایم، به شما بجای شیر، بهتان دوغ 
سرد و تگری و کلوچه لاهیجان بدیم. خنده بچه ها رفت هوا و <br style="" />
<br style="" />
هر کدام که کاسه بدست جلو می آمد با چشمان ورقلمبیده، یک نگاهی به زیر دیگ 
می کرد. یک نگاهی به داخل دیگ، زیر چشمی هم به حاج جوشن، زیر لب می گفت:<br style="" />
<br style="" />
جلل الخالق!!!!<br style="" />
<br style="" />
این دیگه چه دوغی است، زیرش کنده گذاشتین، دوغ اش سرد و تگری، گفتین شیر، دوغ در آوردین...<br style="" />
<br style="" />
ما هم قیافه جق به جانبی میگرفتیم و یعنی ما این که ما این هستیم دیگه، مگه
 چه کم داریم از «قوم صالح» که شتر از کوه در آورد، ما از توی دیگ شیر، 
برای شما رزمندگان راه خدا؛ دوغ در می آوریم. <br style="" />
<br style="" />
طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...<br style="" /><div align="left">نویسنده: غلام علی نسائی<br /><br /><br /></div></div>

<p style="">

</p>



<p style="">

</p>

]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قوم صالح در جبهه های جنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/post-1229.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2084</id>

    <published>2012-01-30T17:31:58Z</published>
    <updated>2012-01-30T17:54:58Z</updated>

    <summary>حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khabare-haftegi" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="دوغ،حاججوشن،شیر،جنگ،گلوله،لبخند" label="دوغ، حاج جوشن، شیر، جنگ، گلوله، لبخند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد. من هم مسئول الو دادن تش بودم. بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند. نیم ساعتی که گذشت، شیر داشت می جوشید و از لبه دیگ شره می کرد، خوب که بو کشیدم، دیدم یک بوئی دیگر می دهد، رنگش هم یک جوری بود. چون تمام وقت حواسم به زیر دیگ و آتش بود، آن وقت که حاج جوشن، دبه های شیر را خالی می کرد، نگاه نکرده بودم. حاج جوشن که چند مترن آن طرفتر، بچه ها دوره اش کرده بودند و می گفتند و می خندیدند و خوش بودند،&nbsp; همین که دیگ بخارش بالا زد، حاجی جوشن هم بویش را گرفت، نگاهی به من کرد، اشاره کردم که حاجی بیا که گمانم یک خبرای هست. <br />]]>
        <![CDATA[<div align="right">تابستان جبهه، در کوه هائی غرب، در مقایسه با دشت سوزان و شرجی جنوب، تومنی صد خروار شتری، فرق داشت، نسیم ملایم صبح کوهپایه های کردستان، خندان و شادمان، زندگی جنگی را در برهه شلیک گلوله های دو زمانه و خمپاره های سرگردان، در میان سوتی اتفاقی بعضی از رزمندگان، شادمانی بچه ها را دو صد چندان می کرد. <br /></div><br />یک روز صبح علی الطلوع، حاجی جوشن دستور داد: گردان به خط بشوند<br /><br />صدا زد، تو هم بیا کمک کن...<br /><br />گفتم: چه خبره حاجی، صبح به این زودی!؟<br /><br />گفت: امروز می خوام به بچه های گردان، «شیر و کلوچه» بدهم، تا حال بیان...<br /><br />زودی اجاق و روبراه کن، دیگ بزرگه را بگذار، هیزمه و تش بزن.<br /><br />دیگ را گذاشتم روی اجاق، هیزم ها را تش زدم، الو گرفت.<br /><br />حاج جوشن، هنک هنک، دبه های شیر را یکی پس از دیگری، از تنگ قاطر می کشید و می آورد توی دیگ خالی می کرد.<br /><br />&nbsp;من هم مسئول الو دادن تش بودم.<br /><br />بچه ها با چشم های پف کرده، کاسه بدست، از تو سنگرها بیرون می آمدند، هی من داد می زدم، آسیاب به نوبت، آنها هم چند متر دورتر منتظر می نشستند.<br /><br />نیم ساعتی که گذشت، شیر داشت می جوشید و از لبه دیگ شره می کرد، خوب که بو کشیدم، دیدم یک بوئی دیگر می دهد، رنگش هم یک جوری بود.<br /><br />چون تمام وقت حواسم به زیر دیگ و آتش بود، آن وقت که حاج جوشن، دبه های شیر را خالی می کرد، نگاه نکرده بودم.<br />&nbsp;<br />حاج جوشن که چند مترن آن طرفتر، بچه ها دوره اش کرده بودند و می گفتند و می خندیدند و خوش بودند،&nbsp; همین که دیگ بخارش بالا زد، حاجی جوشن هم بویش را گرفت، نگاهی به من کرد، اشاره کردم که حاجی بیا که گمانم یک خبرای هست.<br /><br />بلند شدم، حاجی جوشن هم رسید.<br /><br />خندیدم و گفتم: حاجی صداش و در نیار که بدجور سوتی دادی!<br /><br />گفت: چی! من و سوتی!؟<br /><br />گفتم: حاجی جان، این دوغه، جای شیر داغ کردی. تو هم آره حاجی.....<br /><br />حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه....<br /><br />بعد خندید و روکرد به بچه ها، آهای، همه بروند توی سنگراشون، تا نیم ساعت دیگه بیان، تا سه می شمارم، یک نفر بمانه، نهار ظهرتان، بی نهار....<br /><br />&nbsp;برید توی سنگراتون.<br /><br />بچه ها که صحنه را اینطور قمر در عقرب دیدند، تند دویدند تو سنگراشون...<br /><br />حاج جوشن: گفت یخ بیار یخ بیار...<br /><br />تند تند یخ آوردم، چند تا قالب یخ را هی شکستیم و ریختیم توی دیگ جوش آمده.<br /><br />حالا نخند کی بخند، مگر سرد می شد.<br /><br />مدتی گذشت تا توانستیم دوغی را که جای شیر جوشانده بودیم، سرد و تگری اش کنیم.<br /><br />دوغه که حسابی سرد شد، بچه ها هم سرو کله شان به یک ستون پیدا شد.<br /><br />وقتی اعلام کردیم صحنه عوض شده و خاطرتان عزیزه و توی این گرما می خوایم، به شما بجای شیر، بهتان دوغ سرد و تگری و کلوچه لاهیجان بدیم. خنده بچه ها رفت هوا و<br /><br />هر کدام که کاسه بدست جلو می آمد با چشمان ورقلمبیده، یک نگاهی به زیر دیگ می کرد. یک نگاهی به داخل دیگ، زیر چشمی هم به حاج جوشن، زیر لب می گفت:<br /><br />جلل الخالق!!!!<br /><br />این دیگه چه دوغی است، زیرش کنده گذاشتین، دوغ اش سرد و تگری، گفتین شیر، دوغ در آوردین...<br /><br />ما هم قیافه جق به جانبی میگرفتیم و یعنی ما این که ما این هستیم دیگه، مگه چه کم داریم از «قوم صالح» که شتر از کوه در آورد، ما از توی دیگ شیر، برای شما رزمندگان راه خدا؛ دوغ در می آوریم.<br /><br />طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...<br /><br /><br /><div align="center">*نویسنده: غلامعلی نسائی<br /><br /><br /></div><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مهندس محمد علی طالع زاری معاونت پژوهشی بنیاد شهید از ارسال 120 اثر به جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار گلستان خبر داد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/-120.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2083</id>

    <published>2012-01-30T14:36:47Z</published>
    <updated>2012-01-30T14:47:10Z</updated>

    <summary>دبیر نخستین جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار گلستان بیان داشت: هنر در جامعه امروز نیازمند دمیدن روح تازه‎ای از ایثار و خلاقیت است چرا که اگر نبض حیاتی هنری از جامعه گرفته شود بیش از گذشته، نیاز به این هنر...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="bisimchi" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="تاتر،ایثار،جنگ،عشق،هنر" label="تاتر، ایثار، جنگ، عشق، هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        دبیر نخستین جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار گلستان بیان داشت: هنر در 
جامعه امروز نیازمند دمیدن روح تازه‎ای از ایثار و خلاقیت است چرا که اگر 
نبض حیاتی هنری از جامعه گرفته شود بیش از گذشته، نیاز به این هنر ارزشی 
خواهیم داشت. 
        <![CDATA[به گزارش روابط عمومی سازمان اقای محمدعلی طالع‎زاری معاون پژوهش و ارتباطات فرهنگی و دبیر اولین جشنواره منطقه ای ایثار امروز در گفت‎و‎گو با خبرنگار فارس در گرگان اظهار داشت:<br /><br />استقبال از نخستین جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار در گلستان با استقبال خوبی از سوی شرکت‌کنندگان روبه‌رو شد که این شور و اشتیاق نشان از علاقمندی آنها به حوزه ایثار و شهادت است.<br /><br />وی تصریح کرد: ارائه آثار ارسالی مبتنی بر آموزه‎های دینی و قرآنی بوده که با هنر ادبیات و استفاده از دست نوشته‎های شهدا به شیوه‎ای نوین و خلاقانه آمیخته شده که این آثار برگرفته از هنرهای بومی و منطقه‎ای است.<br />دبیر نخستین جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار گلستان بیان داشت: هنر در جامعه امروز نیازمند دمیدن روح تازه‎ای از ایثار و خلاقیت است چرا که اگر نبض حیاتی هنری از جامعه گرفته شود بیش از گذشته، نیاز به این هنر ارزشی خواهیم داشت.<br /><br />طالع‌زاری متذکر شد: داوران مرحله خوانش متون جشنواره منطقه‌ای نمایش کوتاه ایثار به ترتیب فریبا چوپان‎نژاد، مسعود طاهری و الله‌قلی نظری هستند.<br /><br />وی عنوان شد: ما در اجرای این جشنواره سعی کرده‎ایم تا زمینه‌ای فراهم کنیم تا هنرمندان از طریق ابزارهای موجود بتوانند ارزش‎های مربوط به فرهنگ ایثار و شهادت را به نحو شایسته و خلاقانه منتقل کنند تا یک جریان وسیع در این حوزه به اجرا درآید.<br /><br />دبیر نخستین جشنواره منطقه‎ای نمایش کوتاه ایثار گلستان اذعان داشت: باید آثار هنرمندان در حوزه ایثار و شهادت به اندازه‌ای عمیق و گویا باشد تا زمینه تاثیرگذاری آن برای نسل جوان بیشتر شود.<br /><br />]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تخریبچی دوران؛ مظلومیت مقدس...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/post-1228.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2082</id>

    <published>2012-01-26T19:28:22Z</published>
    <updated>2012-01-27T06:30:42Z</updated>

    <summary>تخریب چی دوران به قلم: ابوالفضل درخشندهزندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است،...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khakriz" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="ابوالفضلدرخشنده" label="ابوالفضل درخشنده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="تحریبچیدوران" label="تحریب چی دوران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="جنگ" label="جنگ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="زندانبان" label="زندان بان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="شیمیائی" label="شیمیائی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="غلامعلینسانی" label="غلامعلی نسانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<span style="color: rgb(255, 0, 0);">تخریب چی دوران<br /></span><span style="color: rgb(102, 0, 255);"> به قلم: ابوالفضل درخشنده</span><br />زندانبان
 در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ 
از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی 
نسائی است، بخوان&nbsp; تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر 
بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در 
حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو 
به دستشوئی بروم. .. ]]>
        <![CDATA[
<div style="text-align: justify;">
<span style="color: rgb(153, 0, 0);">«ابوالفضل درخشنده»</span> در کتاب «<span style="color: rgb(255, 0, 0);">تخریب چی دوران</span>»
 قید و بندهای معمول نویسندگی را کنار گذاشته است و داستانی الهام گرفته از
 واقعیت به رشته ی تحریر درآورده که با تمام داستانهایی که تاکنون در موضوع
 دفاع مقدس خوانده اید، متفاوت است چرا ماجرای آن در سرویس امنیتی کشور 
اتفاق می افتد.<br style="" /><br style="" />در کتاب تخریب چی دوران با 
شخصیتهای باقی مانده از جنگ روبه رو می شویم. نامهای معمولی مثل «سید»، 
«حاجی» و «تخریب چی» کسانی هستند که داستان حول محور آنها آغاز می شود و با
 آنها تمام می شود.<br style="" /><br style="" />ماجرای کتاب از زبان تخریب چی
 نقل می شود. او در موقعیتی قرار می گیرد که باید بین همکاری با دشمن و جان
 عزیزانش یکی را انتخاب کند و در این موقعیت، همه او را تنها می گذارند. 
درست مثل دورانی که در جنگ، در میدان مین میان بمبهای مختلف تنها می ماند. 
درست مثل یک تخریب چی.<br /><br /></div><p style="color: rgb(204, 0, 0); text-align: justify;">در صفحه <span style="color: rgb(0, 0, 255);">231 </span>کتاب
 تخریبچی دوران، بین زندانی و زندان بان؛ ناگهان شما را دچار حیرت می کند. 
حیرتی که زندانی را در بر می گیرد، و آن اینگونه آمده است.... </p><p style="text-align: justify;">زندانبان
 در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ 
از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی 
نسائی است، بخوان&nbsp; تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر 
بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در 
حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو 
به دستشوئی بروم. ...</p><p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;">بعد تجدید وضو شروع کردم به خواندن برگه های که زندان بان داده بود:</p><p class="matn" style="color: rgb(204, 0, 0);">(متن خاطرات غلامعلی نسائی؛ از يك رزمنده و 
يك جانباز كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است.)</p><p style="text-align: justify;">در
 آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. 
از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از 
شب عید نگذشته كه مرا خواندند. روز پنجم فروردین ۱۳۶۱ به عنوان نیروی رزمی 
بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!<br style="" /><br style="" />با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم كه به نقطه معهود مي‌خراميد. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.<br style="" /><br style="" />شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.<br style="" /><br style="" />ناگهان
 رمز را فرياد كردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. 
ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی 
آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.<br style="" /><br style="" />گلوله‌های
 سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویي زمین و آسمان 
در ناگهاني محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصرة 
مین‌ها با آن همه حجم سنگين آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتيم. دشمن 
غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایي روز و 
عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت 
سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هايش.<br style="" /><br style="" />بچه‌ها 
سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. 
گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ 
قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.<br style="" /><br style="" />ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟<br style="" /><br style="" />بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد مي‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:<br style="" /><br style="" />«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گويند نمی‌شود تدارکات آورد. مي‌گويند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.<br style="" /><br style="" />یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!<br style="" /><br style="" />لب‌ها
 کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه. ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی
 داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدايي ديگر گفت: خدای من! به 
اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً
 دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یك تانک شكار كنيد!<br style="" /><br style="" />حدود
 سی تا گلوله آرپیچی بیشتر نداشتیم. آتش از زمین و آسمان روی ما می‌ریخت. 
شانس ما مرداب و نیزار بود. عراق هرچه خمپاره می‌ریخت، توی مرداب فرو 
می‌رفت. ترکش‌ها به ما نمی‌رسیدند. سه ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا 
داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها تانك‌ها را زدند. عراقي‌ها گریختند. شب شد. در 
میان نیزارها گم شده بودیم. فرمانده به روی خودش نمی‌آورد که در محاصره 
هستیم. تشنگي بيداد مي‌كرد. جای امني پناه گرفتيم. ساعت ده شب بود. دور و 
برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. 
خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذايی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. 
فرمانده دسته‌مان كنار من بود. از خستگی خوابم برد...<br style="" /><br style="" />همه
 خوابیدند. ناگهان با صدايی مهیب، سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. 
نفهميدم چه بود. چشم باز کردم. دیدم از آسمان چیزی به طرفم مي‌آيد. چند 
ثانیه‌اي فکر کردم كه آن چيست. ناگهان آتش گرفتم. تمام تنم سوخت؛ خمپاره 
شصت بود كه بی‌صدا بین من و فرمانده منفجر شد. خواستم بلند شوم كه از سوز 
درد، داد زدم «یا حسین». و خمپاره دوم دست راستم را ربود. تمام سمت راست 
بدنم پاره‌پاره شد. ایستاده بودم. فریاد می‌زدم «یا حسین! یا زهرا!». يك 
گلوله به پهلويم خورد. افتادم. دردی شدید تمام وجودم را پر کرده بود. فریاد
 می‌کشیدم، اما خیلی زود، آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت؛ آرامشی مانند 
خزيدن در دامن مادر و خفتن. احساس عجیبي به من دست داده بود. تنم می‌سوخت، 
دستم پاره‌پاره شده بود. ناله بچه‌ها بلند بود و حدود سی نفر در دم شهید 
شدند. دشمن پشت سرهم می‌زد. قیچی‌مان کرده بود. ساعت ده شب بود. خدایا! 
اینجا راهی نیست که بشود...<br style="" /><br style="" />بچه‌ها شهدا را 
همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حركت كنيم. زخمی افتاده بودم. می‌نالیدم: «یا 
زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌هاشم». دستم قطع شده بود. درد شدیدی داشتم. 
هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بريده بود. دلم گرفته 
بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از درد. صدها ترکش در 
بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br style="" /><br style="" />فرمانده
 حیران بود؛ نمی‌دانست با جنازه من چه کند. دور و برمان را عراقي‌ها گرفته 
بودند. شهدا را دفن کرده بوديم تا به دست عراقی‌ها نیفتند. من تنها زخمی 
گردان بودم. بچه‌هايی که سالم بودند از معرکه رفته بودند. من بودم و حدود 
ده نفر ديگر كه هيچ كدامشان نمی‌توانستند کاری بکنند.<br style="" /><br style="" />سه
 ساعت گذشته بود. یکی آمد کنارم و مرا توی بغلش گرفت. تنم یخ شده بود، اما 
او بدنش داغ بود كه به من آرامش می‌داد. ساعتي را در آغوش او مثل بچه‌اي در
 بغل مادرش، احساس آرامش داشتم. او خسته شد. رفت آب بیاورد. خیلی تشنه 
بودم. لبم ترکیده بود و زبانم به کامم چسبیده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. 
فرمانده آمد بالاي سرم. کنارم نشست. آرام و بیقرار، دستش را گذاشت روی چشمم
 و شروع کرد به تلقین خواندن. شنيدم كسي گفت: نه، تمام نکرده. فهمیدم در 
انتظار شهات من هستند تا دفنم کنند و بروند.<br style="" /><br style="" />نمی‌توانستند
 تکانم بدهند. تمام بدنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. آمد بالاي سرم و
 آرام گفت: هی پسر! تکلیف خودتو روشن کن. می‌خوای بمونی یا بری؟ شنيدم. 
فهميدم و با سر اشاره کردم به آسمان که دلم می‌خواهد بروم. متنفر بودم از 
زمين. خندید و گفت: خدا را شکر، ان‌شاءالله. ما هم منتظریم. سعي كردم 
بخندم.<br style="" /><br style="" />لبخند کوچکي زدم. ناگهان بغضم ترك برداشت و
 اشكم جاري شد. خم شد و صورتم را بوسید. گفت: شرمنده‌ام. نمی‌توانم کاری 
بكنم. می‌دانم خیلی درد داری. نشست کنارم و زیارت عاشورا را زمزمه کرد. من 
هم توی دلم با حسین(ع) نجوا می‌کردم: آخر حسین جان! اینجا عاشوراست...<br style="" /><br style="" />تشنگی‌ام
 به وسعت دریا بود. از آن شب دیگر ميلي به آب ندارم؛ آب نمی‌نوشم. هیچ کس 
نمی‌تواند حس من را بفهمد. نمي‌تواند غربت و درد و تشنگی را بفهمد. آخر سر 
يك حاجي‌اي داشتیم كه واقعاً مرد بود. گفت: غصه نخور. خودم می‌برمت.<br style="" /><br style="" />مرا
 روي زمین مي‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن 
پاره پاره‌ام را روي خاک مي‌کشید. داد مي‌زدم... توجه نمي‌کرد. مرا برد توی
 کانال، يك جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. 
مي‌ايستادند. يكي‌شان گفت: راه ازین طرفه. یکی ديگر گفت: نه، از این طرف 
بايد بریم.<br style="" /><br style="" />حیران توی نیزارها و از همه طرف در 
محاصره بودیم. یا حسین ‌گويان راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بوديم كه 
رضا مرا رها کرد روي زمین. دوباره سوختم. خواستم داد بزنم كه فرياد رضا را 
شنيدم كه «یا زهرا، یا حسین» گفت و افتاد. رضا شهيد شد. در دل گفتم: «ای 
خدا! تو داری با من چه می‌کنی؟ مگر من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا رضا شهید شد 
و...»<br style="" /><br style="" />زخمي و خونين تا طلوع صبح نالان افتاده 
بودم. آفتاب زده بود. می‌شد راه را تشخیص داد. توی دشت بودیم، اما نه؛ 
میدان مین بود و مرداب. راه ماشین رو نبود. باید چند کیلومتر توی معبر و 
کناره‌های خاکریز مي‌رفتيم تا به جاده مي‌رسيديم.<br style="" /><br style="" />حدود ده صبح بود كه بچه‌ها به هر سو می‌دویدند و داد می‌زدند: عراقی‌ها، عراقی‌ها اومدن.<br style="" /><br style="" />مرا
 گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی رفتيم كه صداي سوت خمپاره 
آمد. مرا انداختند روي زمین. داد زدم. آنها فقط سوت خمپاره را می‌شنیدند. 
دوباره بلند شدند. چند قدمی ديگر سوت خمپاره. درد داشت امانم را مي‌بريد. 
داد می‌زدم: مرا نبرید. شما رو به خدا نمی‌خوام...<br style="" /><br style="" />گریه
 می‌کردم. ناله می‌کردم. قسم می‌خوردند كه ديگر نمي‌اندازندم؛ اما وقتي 
صداي سوت خمپاره مي‌آمد، پرتم می‌کردند. شاید توی مسیر تا نزديك جاده 
برسيم، پنجاه بار انداختندم زمين. يك تویوتا آمد، پر از شهید. مرا انداختند
 روي شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد می‌رفت. به اين طرف و آن 
طرف پرت مي‌شدم. تنم مثله شده بود؛ پاره پاره بودم. ساعت دهِ شب قبل تا ظهر
 روز بعد ترکش خورده بودم. دستم هم قطع شده بود. سرانجام تویوتا پس از طي 
مسافتي طولانی در کنار تلی خاکی ایستاد.<br style="" /><br style="" />شهید 
شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و از راننده پرسيد: چند شهید عقب ماشینه؟ 
گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در
 گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی 
پیشانی‌ام را دست کشید. گمان کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد 
تنم هنوز گرم است! اسم مرا به عنوان شهيد ثبت کردند. خبر شهادت مرا به 
خانواده‌ام دادند. بعدها گفتند كه خانواده‌ام برايم مجلس عزا گرفتند؛ حتي 
نوار صوتی آن مجلس عزا را بعدها شنیدم.<br style="" /><br style="" />شهید شمسی
 با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد؛ به سرعت باد توی خاکی‌ها می‌رفت. 
کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار در سنگر منتظر بودند. 
راننده پیاده شد. نگاهی به ما انداخت و با چفیه پیشانی‌اش را خشک کرد و آهی
 کشید و گفت: اینها همه شهید هستن. پرستاري تن سنگینش را کشید بالا و آمد 
روی سر ما و بچه‌هاي كنارم را نگاه كرد. دستش را گذاشت روي نبض كناري من و 
آه کشید و داد زد: الله‌اکبر! زنده است. بعد مرا كنار زد تا او را بلند 
كند. تکانی خوردم. خشکش زد. آرام دستش را برد روی قلبم.<br style="" /><br style="" />من
 فقط می‌دیدم، اما حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. اول مرا بغل کرد. شده بودم 
مثل بچه‌ای شش ماهه. فقط مردمك چشمم توان چرخيدن داشت. نای ناله هم نداشتم.
 مرا داخل سنگر برد و هرچه وراندازم کرد، نمی‌دانست از کجا بايد شروع کند. 
اولین کاری که کرد، تکه‌ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید؛ انگار به من یك
 دریا آب خورانده باشند. لبم از تشنگی تَرَک تَرَك شده بود؛ خشک خشک خشک. 
همین‌طور نگاهم می‌کرد. پرسید کی زخمی شدي؟ وقتی چشمم را بستم و باز کردم، 
فهمید. گفت: دیشب؟ توی نیزارهای طلاييه؟ با ابرو اشاره کردم كه بله. انگار 
یادش رفته بود که من درد دارم. همین‌طور هاج و واج نگاهم می‌کرد. ناگهان یک
 توپ خورد روی سنگر. همه جا لرزید. خم شد روی تنم تا از من محافظت كرده 
باشد. صداي فرياد آمد: تخلیه کنید! مجروحین را تخلیه کنید! مرا بغل گرفت و 
آورد بیرون و برد توی آمبولانس و حركت كرديم به طرف اهواز.<br style="" /><br style="" />ساعت
 دو بعد از ظهر رسيديم بیمارستان جندی شاپور اهواز. کف سالن مرا خواباند. 
سِرُم به من تزريق كردند. تنها چیزی که می‌طلبیدم، فقط آب بود. ناله 
می‌کردم: تشنه‌ام. تشنه‌ام. تشنه‌ام. آب آب آب آب... یک ساعت بعد ما را با 
هواپیما به شیراز منتقل كردند؛ بیمارستان شهید فقیهی. هوا تاریک بود كه مرا
 به اتاق عمل بردند و من ديگر چيزي نفهميدم.<br style="" /><br style="" />نصف 
شب بود كه چند پزشک و پرستار دوره‌ام کرده بودند. دکتر پرسيد: خوب خوابیدی؟
 با اشاره جواب دادم. پرسيد: می‌دونی چند وقته كه خوابیدي؟ نمی‌توانستم 
جواب بدهم. دکتر گفت: بیست و دو روزه كه خواب عمیق کردی!<br style="" /><br style="" />توی کما بودم. برای همین هم دورم حلقه زده بودند...<br style="" /><br style="" />با
 صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با
 تشت آبی مي‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون 
باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و بايد آب اکسیژنه را می‌ریخت 
روی زخمم كه هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. 
تنم می‌لرزید.<br style="" /><br style="" />ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.<br style="" /><br style="" />پرستار
 به سختي تحمل می‌کرد، اما من سخت‌تر از او باید تحمل می‌کردم. آمپولی به 
من می‌زد كه تا عمق وجودم می‌سوخت. وقتي صداي پاي پرستار توي اتاق 
می‌پیچید، تپش قلب من با صدای پایش یکی می‌شد. قلبم تندتر از پای پرستار 
شروع به تپیدن می‌کرد. تنم به شدت مي‌لرزيد.<br style="" /><br style="" />ـ خدایا! این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟<br style="" /><br style="" />نه،
 من نمی‌ترسم، نمی‌هراسم، می‌دانستم عاشقی این است. بايد تحمل می‌کردم. 
مي‌گفتم: این اول راه است. تازه شروع شده. آخرین دوران رنج، اینجا به 
حقیقتی محض رسیده است. باید من مرد تحمل باشم.<br style="" /><br style="" />پرستار
 وارد می‌شود. چهره‌اش سرخ است و با لهجه شیرازی می‌خواهد حواسم را پرت 
كند. می‌خواهد دوباره جیغ نزنم. می‌گویم: تو را خدا نمی‌شه ولم كني؟ بگذار 
تنم بپوسه. بگذار بمیرم.<br style="" /><br style="" />پرستار سرنگي را از جیبش
 بيرون مي‌آورد. وای! باز به رگ‌هایم؟ مگر این چیست که این‌همه درد دارد؟ 
دستم را محکم می‌چسبد و سوزن را فرو می‌کند. مایع در خونم می‌جهد و درد 
آغاز می‌شود. وقتي در رگ‌هایم دور می‌زند، دردم شدیدتر می‌شود. داد می‌زنم:
 یا زهرا! یا زهرا! یا حسین! یا حسین! سوختم. سوختم.<br style="" /><br style="" />دقایقی
 چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب 
زهراگین فرو کند. پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد 
می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم. خدا! خدا سوختم.<br style="" /><br style="" />حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.<br style="" /><br style="" />پرستار
 گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند 
این درد كشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم 
می‌زند. می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br style="" /><br style="" />او
 طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر 
است، اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود 
می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. مي‌گويم: پرستار! سردم است. یخ کردم. 
خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!<br style="" /><br style="" />می‌دود پتو 
می‌آورد. کم‌کم گرم می‌شوم. تمام تنم پر از حفره است؛ حفره‌هایي به عمق پنج
 تا ده سانتی‌متر. هنوز دستم را ندیده‌ام. نمی‌دانم چه خبر است، اما از 
دردش می‌دانم که اوضاع بدی دارم. باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف 
می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، 
سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا 
دقیق...<br style="" /><br style="" />سوتيتر:<br style="" /><br style="" />دور و 
برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. 
خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذايی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. 
فرمانده دسته‌مان كنار من بود. از خستگی خوابم برد.<br style="" /><br style="" />بچه‌ها
 شهدا را همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حركت كنيم. زخمی افتاده بودم. 
می‌نالیدم: «یا زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌هاشم». دستم قطع شده بود. درد
 شدیدی داشتم. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بريده 
بود. دلم گرفته بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از 
درد. صدها ترکش در بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br style="" /><br style="" />مرا
 روي زمین مي‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن 
پاره پاره‌ام را روي خاک مي‌کشید. داد مي‌زدم... توجه نمي‌کرد. مرا برد توی
 کانال، يك جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. 
مي‌ايستادند. يكي‌شان گفت: راه از این طرفه. یکی ديگر گفت: نه، از این طرف 
بايد بریم.<br style="" /><br style="" />شهید شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و
 از راننده پرسيد: چند شهید عقب ماشینه؟ گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن 
نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در گردنم کرد و پلاکم را بیرون
 کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی پیشانی‌ام را دست کشید. گمان
 کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرم است! اسم مرا به
 عنوان شهيد ثبت کردند. خبر شهادت مرا به خانواده‌ام دادند.<br style="" /><br style="" />پرستار
 گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند 
این درد كشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم 
می‌زند. می‌گوید: دلاور! اینکه گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br style="" /><br style="" />او
 طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کمتر است،
 اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد.
 تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. مي‌گويم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا 
زهرا! یا زهرا! یا حسین!</p><p style="text-align: justify;">دردها و رنج 
های من در مقابل زجرهای که او کشیده بود، هیچ بود! هر چند خواندن خاطرات 
مجروحیت غلامعلی نسائی بدجور منقلبم کرده بود، ولی نور امیدی در وجودم شعله
 ور شده بود. کسی غصه می خورد که کفش ندارد، یکی را دید که پا ندارد! حالا 
من به لطف زندان بان با کسی آشنا شده بودم که تمام بدبختی های که تا حالا 
کشیده بودم، در مقابل آنچه او کشیده بود، هیچ بود.... </p><p style="text-align: justify;" align="baseline">داستان
 بین روزهای جنگ و وقایع امروز، در حال مقایسه و رفت و برگشت است. این کتاب
 حادثه ای و هیجانی است. از آنجایی که از واقعیت ریشه گرفته است، هر لحظه 
با خواندنش بدنتان یخ می کند و بیشتر در وقایع کتاب فرو می روید. آنقدر 
خودتان را جای تخریب چی می گذارید و با او همذات پنداری می کنید که وقتی 
کتاب تمام می شود با تعجب می پرسید: «تمام شد؟»</p><p style="text-align: center;"><img style="" src="http://www.diareranj.ir/images/IMG_02TB100.jpg" /></p><p style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(102, 0, 204);">نام کتاب: </span><span style="color: rgb(204, 0, 0);">تخریب چی دوران</span></p><p style="">نویسنده:<span style="color: rgb(102, 0, 255);"> ابوالفضل درخشنده</span></p><p style=""><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نشر: ملک اعظم</span></p><p style="">قیمت: 5200 تومان</p><p style="">

</p>





]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تخریبچی دوران؛ مظلومیت مقدس...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/post-1227.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2081</id>

    <published>2012-01-26T19:27:52Z</published>
    <updated>2012-01-27T06:24:35Z</updated>

    <summary>ماجرای کتاب از زبان تخریب چی نقل می شود. او در موقعیتی قرار می گیرد که باید بین همکاری با دشمن و جان عزیزانش یکی را انتخاب کند. در صفحه 231 کتاب تخریبچی دوران، بین زندانی و زندان بان؛ ناگهان...</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="khabare-haftegi" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="ابوالفضلدرخشنده" label="ابوالفضل درخشنده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="تحریبچیدوران" label="تحریب چی دوران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="جنگ" label="جنگ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="زندانبان" label="زندان بان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="شیمیائی" label="شیمیائی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="غلامعلینسانی" label="غلامعلی نسانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        <![CDATA[<p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;">ماجرای کتاب از زبان تخریب چی نقل می شود. او در موقعیتی قرار می گیرد که باید بین همکاری با دشمن و جان عزیزانش یکی را انتخاب کند. در صفحه 231 کتاب تخریبچی دوران، بین زندانی و زندان بان؛ ناگهان شما را دچار حیرت می کند. حیرتی که زندانی را در بر می گیرد، و آن اینگونه آمده است. زندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است، بخوان تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو به دستشوئی بروم. بعد تجدید وضو شروع کردم به خواندن برگه های که زندان بان داده بود:(متن خاطرات غلامعلی نسائی؛ از يك رزمنده و يك جانباز كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است.)<br /></p>]]>
        <![CDATA[
<div style="text-align: justify;">
<span style="color: rgb(153, 0, 0);">«ابوالفضل درخشنده»</span> در کتاب «<span style="color: rgb(255, 0, 0);">تخریب چی دوران</span>»
 قید و بندهای معمول نویسندگی را کنار گذاشته است و داستانی الهام گرفته از
 واقعیت به رشته ی تحریر درآورده که با تمام داستانهایی که تاکنون در موضوع
 دفاع مقدس خوانده اید، متفاوت است چرا ماجرای آن در سرویس امنیتی کشور 
اتفاق می افتد.<br style="" /><br style="" />در کتاب تخریب چی دوران با 
شخصیتهای باقی مانده از جنگ روبه رو می شویم. نامهای معمولی مثل «سید»، 
«حاجی» و «تخریب چی» کسانی هستند که داستان حول محور آنها آغاز می شود و با
 آنها تمام می شود.<br style="" /><br style="" />ماجرای کتاب از زبان تخریب چی
 نقل می شود. او در موقعیتی قرار می گیرد که باید بین همکاری با دشمن و جان
 عزیزانش یکی را انتخاب کند و در این موقعیت، همه او را تنها می گذارند. 
درست مثل دورانی که در جنگ، در میدان مین میان بمبهای مختلف تنها می ماند. 
درست مثل یک تخریب چی.<br /><br /></div><p style="color: rgb(204, 0, 0); text-align: justify;">در صفحه <span style="color: rgb(0, 0, 255);">231 </span>کتاب
 تخریبچی دوران، بین زندانی و زندان بان؛ ناگهان شما را دچار حیرت می کند. 
حیرتی که زندانی را در بر می گیرد، و آن اینگونه آمده است.... </p><p style="text-align: justify;">زندانبان
 در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ 
از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی 
نسائی است، بخوان&nbsp; تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر 
بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در 
حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو 
به دستشوئی بروم. ...</p><p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;">بعد تجدید وضو شروع کردم به خواندن برگه های که زندان بان داده بود:</p><p class="matn" style="color: rgb(204, 0, 0);">(متن خاطرات غلامعلی نسائی؛ از يك رزمنده و 
يك جانباز كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است.)</p><p style="text-align: justify;">در
 آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. 
از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از 
شب عید نگذشته كه مرا خواندند. روز پنجم فروردین ۱۳۶۱ به عنوان نیروی رزمی 
بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!<br style="" /><br style="" />با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم كه به نقطه معهود مي‌خراميد. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.<br style="" /><br style="" />شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.<br style="" /><br style="" />ناگهان
 رمز را فرياد كردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. 
ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی 
آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.<br style="" /><br style="" />گلوله‌های
 سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویي زمین و آسمان 
در ناگهاني محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصرة 
مین‌ها با آن همه حجم سنگين آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتيم. دشمن 
غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایي روز و 
عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت 
سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هايش.<br style="" /><br style="" />بچه‌ها 
سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. 
گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ 
قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.<br style="" /><br style="" />ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟<br style="" /><br style="" />بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد مي‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:<br style="" /><br style="" />«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گويند نمی‌شود تدارکات آورد. مي‌گويند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.<br style="" /><br style="" />یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!<br style="" /><br style="" />لب‌ها
 کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه. ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی
 داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدايي ديگر گفت: خدای من! به 
اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً
 دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یك تانک شكار كنيد!<br style="" /><br style="" />حدود
 سی تا گلوله آرپیچی بیشتر نداشتیم. آتش از زمین و آسمان روی ما می‌ریخت. 
شانس ما مرداب و نیزار بود. عراق هرچه خمپاره می‌ریخت، توی مرداب فرو 
می‌رفت. ترکش‌ها به ما نمی‌رسیدند. سه ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا 
داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها تانك‌ها را زدند. عراقي‌ها گریختند. شب شد. در 
میان نیزارها گم شده بودیم. فرمانده به روی خودش نمی‌آورد که در محاصره 
هستیم. تشنگي بيداد مي‌كرد. جای امني پناه گرفتيم. ساعت ده شب بود. دور و 
برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. 
خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذايی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. 
فرمانده دسته‌مان كنار من بود. از خستگی خوابم برد...<br style="" /><br style="" />همه
 خوابیدند. ناگهان با صدايی مهیب، سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. 
نفهميدم چه بود. چشم باز کردم. دیدم از آسمان چیزی به طرفم مي‌آيد. چند 
ثانیه‌اي فکر کردم كه آن چيست. ناگهان آتش گرفتم. تمام تنم سوخت؛ خمپاره 
شصت بود كه بی‌صدا بین من و فرمانده منفجر شد. خواستم بلند شوم كه از سوز 
درد، داد زدم «یا حسین». و خمپاره دوم دست راستم را ربود. تمام سمت راست 
بدنم پاره‌پاره شد. ایستاده بودم. فریاد می‌زدم «یا حسین! یا زهرا!». يك 
گلوله به پهلويم خورد. افتادم. دردی شدید تمام وجودم را پر کرده بود. فریاد
 می‌کشیدم، اما خیلی زود، آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت؛ آرامشی مانند 
خزيدن در دامن مادر و خفتن. احساس عجیبي به من دست داده بود. تنم می‌سوخت، 
دستم پاره‌پاره شده بود. ناله بچه‌ها بلند بود و حدود سی نفر در دم شهید 
شدند. دشمن پشت سرهم می‌زد. قیچی‌مان کرده بود. ساعت ده شب بود. خدایا! 
اینجا راهی نیست که بشود...<br style="" /><br style="" />بچه‌ها شهدا را 
همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حركت كنيم. زخمی افتاده بودم. می‌نالیدم: «یا 
زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌هاشم». دستم قطع شده بود. درد شدیدی داشتم. 
هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بريده بود. دلم گرفته 
بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از درد. صدها ترکش در 
بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br style="" /><br style="" />فرمانده
 حیران بود؛ نمی‌دانست با جنازه من چه کند. دور و برمان را عراقي‌ها گرفته 
بودند. شهدا را دفن کرده بوديم تا به دست عراقی‌ها نیفتند. من تنها زخمی 
گردان بودم. بچه‌هايی که سالم بودند از معرکه رفته بودند. من بودم و حدود 
ده نفر ديگر كه هيچ كدامشان نمی‌توانستند کاری بکنند.<br style="" /><br style="" />سه
 ساعت گذشته بود. یکی آمد کنارم و مرا توی بغلش گرفت. تنم یخ شده بود، اما 
او بدنش داغ بود كه به من آرامش می‌داد. ساعتي را در آغوش او مثل بچه‌اي در
 بغل مادرش، احساس آرامش داشتم. او خسته شد. رفت آب بیاورد. خیلی تشنه 
بودم. لبم ترکیده بود و زبانم به کامم چسبیده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. 
فرمانده آمد بالاي سرم. کنارم نشست. آرام و بیقرار، دستش را گذاشت روی چشمم
 و شروع کرد به تلقین خواندن. شنيدم كسي گفت: نه، تمام نکرده. فهمیدم در 
انتظار شهات من هستند تا دفنم کنند و بروند.<br style="" /><br style="" />نمی‌توانستند
 تکانم بدهند. تمام بدنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. آمد بالاي سرم و
 آرام گفت: هی پسر! تکلیف خودتو روشن کن. می‌خوای بمونی یا بری؟ شنيدم. 
فهميدم و با سر اشاره کردم به آسمان که دلم می‌خواهد بروم. متنفر بودم از 
زمين. خندید و گفت: خدا را شکر، ان‌شاءالله. ما هم منتظریم. سعي كردم 
بخندم.<br style="" /><br style="" />لبخند کوچکي زدم. ناگهان بغضم ترك برداشت و
 اشكم جاري شد. خم شد و صورتم را بوسید. گفت: شرمنده‌ام. نمی‌توانم کاری 
بكنم. می‌دانم خیلی درد داری. نشست کنارم و زیارت عاشورا را زمزمه کرد. من 
هم توی دلم با حسین(ع) نجوا می‌کردم: آخر حسین جان! اینجا عاشوراست...<br style="" /><br style="" />تشنگی‌ام
 به وسعت دریا بود. از آن شب دیگر ميلي به آب ندارم؛ آب نمی‌نوشم. هیچ کس 
نمی‌تواند حس من را بفهمد. نمي‌تواند غربت و درد و تشنگی را بفهمد. آخر سر 
يك حاجي‌اي داشتیم كه واقعاً مرد بود. گفت: غصه نخور. خودم می‌برمت.<br style="" /><br style="" />مرا
 روي زمین مي‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن 
پاره پاره‌ام را روي خاک مي‌کشید. داد مي‌زدم... توجه نمي‌کرد. مرا برد توی
 کانال، يك جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. 
مي‌ايستادند. يكي‌شان گفت: راه ازین طرفه. یکی ديگر گفت: نه، از این طرف 
بايد بریم.<br style="" /><br style="" />حیران توی نیزارها و از همه طرف در 
محاصره بودیم. یا حسین ‌گويان راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بوديم كه 
رضا مرا رها کرد روي زمین. دوباره سوختم. خواستم داد بزنم كه فرياد رضا را 
شنيدم كه «یا زهرا، یا حسین» گفت و افتاد. رضا شهيد شد. در دل گفتم: «ای 
خدا! تو داری با من چه می‌کنی؟ مگر من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا رضا شهید شد 
و...»<br style="" /><br style="" />زخمي و خونين تا طلوع صبح نالان افتاده 
بودم. آفتاب زده بود. می‌شد راه را تشخیص داد. توی دشت بودیم، اما نه؛ 
میدان مین بود و مرداب. راه ماشین رو نبود. باید چند کیلومتر توی معبر و 
کناره‌های خاکریز مي‌رفتيم تا به جاده مي‌رسيديم.<br style="" /><br style="" />حدود ده صبح بود كه بچه‌ها به هر سو می‌دویدند و داد می‌زدند: عراقی‌ها، عراقی‌ها اومدن.<br style="" /><br style="" />مرا
 گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی رفتيم كه صداي سوت خمپاره 
آمد. مرا انداختند روي زمین. داد زدم. آنها فقط سوت خمپاره را می‌شنیدند. 
دوباره بلند شدند. چند قدمی ديگر سوت خمپاره. درد داشت امانم را مي‌بريد. 
داد می‌زدم: مرا نبرید. شما رو به خدا نمی‌خوام...<br style="" /><br style="" />گریه
 می‌کردم. ناله می‌کردم. قسم می‌خوردند كه ديگر نمي‌اندازندم؛ اما وقتي 
صداي سوت خمپاره مي‌آمد، پرتم می‌کردند. شاید توی مسیر تا نزديك جاده 
برسيم، پنجاه بار انداختندم زمين. يك تویوتا آمد، پر از شهید. مرا انداختند
 روي شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد می‌رفت. به اين طرف و آن 
طرف پرت مي‌شدم. تنم مثله شده بود؛ پاره پاره بودم. ساعت دهِ شب قبل تا ظهر
 روز بعد ترکش خورده بودم. دستم هم قطع شده بود. سرانجام تویوتا پس از طي 
مسافتي طولانی در کنار تلی خاکی ایستاد.<br style="" /><br style="" />شهید 
شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و از راننده پرسيد: چند شهید عقب ماشینه؟ 
گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در
 گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی 
پیشانی‌ام را دست کشید. گمان کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد 
تنم هنوز گرم است! اسم مرا به عنوان شهيد ثبت کردند. خبر شهادت مرا به 
خانواده‌ام دادند. بعدها گفتند كه خانواده‌ام برايم مجلس عزا گرفتند؛ حتي 
نوار صوتی آن مجلس عزا را بعدها شنیدم.<br style="" /><br style="" />شهید شمسی
 با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد؛ به سرعت باد توی خاکی‌ها می‌رفت. 
کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار در سنگر منتظر بودند. 
راننده پیاده شد. نگاهی به ما انداخت و با چفیه پیشانی‌اش را خشک کرد و آهی
 کشید و گفت: اینها همه شهید هستن. پرستاري تن سنگینش را کشید بالا و آمد 
روی سر ما و بچه‌هاي كنارم را نگاه كرد. دستش را گذاشت روي نبض كناري من و 
آه کشید و داد زد: الله‌اکبر! زنده است. بعد مرا كنار زد تا او را بلند 
كند. تکانی خوردم. خشکش زد. آرام دستش را برد روی قلبم.<br style="" /><br style="" />من
 فقط می‌دیدم، اما حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. اول مرا بغل کرد. شده بودم 
مثل بچه‌ای شش ماهه. فقط مردمك چشمم توان چرخيدن داشت. نای ناله هم نداشتم.
 مرا داخل سنگر برد و هرچه وراندازم کرد، نمی‌دانست از کجا بايد شروع کند. 
اولین کاری که کرد، تکه‌ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید؛ انگار به من یك
 دریا آب خورانده باشند. لبم از تشنگی تَرَک تَرَك شده بود؛ خشک خشک خشک. 
همین‌طور نگاهم می‌کرد. پرسید کی زخمی شدي؟ وقتی چشمم را بستم و باز کردم، 
فهمید. گفت: دیشب؟ توی نیزارهای طلاييه؟ با ابرو اشاره کردم كه بله. انگار 
یادش رفته بود که من درد دارم. همین‌طور هاج و واج نگاهم می‌کرد. ناگهان یک
 توپ خورد روی سنگر. همه جا لرزید. خم شد روی تنم تا از من محافظت كرده 
باشد. صداي فرياد آمد: تخلیه کنید! مجروحین را تخلیه کنید! مرا بغل گرفت و 
آورد بیرون و برد توی آمبولانس و حركت كرديم به طرف اهواز.<br style="" /><br style="" />ساعت
 دو بعد از ظهر رسيديم بیمارستان جندی شاپور اهواز. کف سالن مرا خواباند. 
سِرُم به من تزريق كردند. تنها چیزی که می‌طلبیدم، فقط آب بود. ناله 
می‌کردم: تشنه‌ام. تشنه‌ام. تشنه‌ام. آب آب آب آب... یک ساعت بعد ما را با 
هواپیما به شیراز منتقل كردند؛ بیمارستان شهید فقیهی. هوا تاریک بود كه مرا
 به اتاق عمل بردند و من ديگر چيزي نفهميدم.<br style="" /><br style="" />نصف 
شب بود كه چند پزشک و پرستار دوره‌ام کرده بودند. دکتر پرسيد: خوب خوابیدی؟
 با اشاره جواب دادم. پرسيد: می‌دونی چند وقته كه خوابیدي؟ نمی‌توانستم 
جواب بدهم. دکتر گفت: بیست و دو روزه كه خواب عمیق کردی!<br style="" /><br style="" />توی کما بودم. برای همین هم دورم حلقه زده بودند...<br style="" /><br style="" />با
 صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با
 تشت آبی مي‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون 
باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و بايد آب اکسیژنه را می‌ریخت 
روی زخمم كه هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. 
تنم می‌لرزید.<br style="" /><br style="" />ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.<br style="" /><br style="" />پرستار
 به سختي تحمل می‌کرد، اما من سخت‌تر از او باید تحمل می‌کردم. آمپولی به 
من می‌زد كه تا عمق وجودم می‌سوخت. وقتي صداي پاي پرستار توي اتاق 
می‌پیچید، تپش قلب من با صدای پایش یکی می‌شد. قلبم تندتر از پای پرستار 
شروع به تپیدن می‌کرد. تنم به شدت مي‌لرزيد.<br style="" /><br style="" />ـ خدایا! این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟<br style="" /><br style="" />نه،
 من نمی‌ترسم، نمی‌هراسم، می‌دانستم عاشقی این است. بايد تحمل می‌کردم. 
مي‌گفتم: این اول راه است. تازه شروع شده. آخرین دوران رنج، اینجا به 
حقیقتی محض رسیده است. باید من مرد تحمل باشم.<br style="" /><br style="" />پرستار
 وارد می‌شود. چهره‌اش سرخ است و با لهجه شیرازی می‌خواهد حواسم را پرت 
كند. می‌خواهد دوباره جیغ نزنم. می‌گویم: تو را خدا نمی‌شه ولم كني؟ بگذار 
تنم بپوسه. بگذار بمیرم.<br style="" /><br style="" />پرستار سرنگي را از جیبش
 بيرون مي‌آورد. وای! باز به رگ‌هایم؟ مگر این چیست که این‌همه درد دارد؟ 
دستم را محکم می‌چسبد و سوزن را فرو می‌کند. مایع در خونم می‌جهد و درد 
آغاز می‌شود. وقتي در رگ‌هایم دور می‌زند، دردم شدیدتر می‌شود. داد می‌زنم:
 یا زهرا! یا زهرا! یا حسین! یا حسین! سوختم. سوختم.<br style="" /><br style="" />دقایقی
 چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب 
زهراگین فرو کند. پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد 
می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم. خدا! خدا سوختم.<br style="" /><br style="" />حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.<br style="" /><br style="" />پرستار
 گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند 
این درد كشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم 
می‌زند. می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br style="" /><br style="" />او
 طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر 
است، اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود 
می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. مي‌گويم: پرستار! سردم است. یخ کردم. 
خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!<br style="" /><br style="" />می‌دود پتو 
می‌آورد. کم‌کم گرم می‌شوم. تمام تنم پر از حفره است؛ حفره‌هایي به عمق پنج
 تا ده سانتی‌متر. هنوز دستم را ندیده‌ام. نمی‌دانم چه خبر است، اما از 
دردش می‌دانم که اوضاع بدی دارم. باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف 
می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، 
سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا 
دقیق...<br style="" /><br style="" />سوتيتر:<br style="" /><br style="" />دور و 
برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. 
خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذايی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. 
فرمانده دسته‌مان كنار من بود. از خستگی خوابم برد.<br style="" /><br style="" />بچه‌ها
 شهدا را همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حركت كنيم. زخمی افتاده بودم. 
می‌نالیدم: «یا زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌هاشم». دستم قطع شده بود. درد
 شدیدی داشتم. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بريده 
بود. دلم گرفته بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از 
درد. صدها ترکش در بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br style="" /><br style="" />مرا
 روي زمین مي‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن 
پاره پاره‌ام را روي خاک مي‌کشید. داد مي‌زدم... توجه نمي‌کرد. مرا برد توی
 کانال، يك جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. 
مي‌ايستادند. يكي‌شان گفت: راه از این طرفه. یکی ديگر گفت: نه، از این طرف 
بايد بریم.<br style="" /><br style="" />شهید شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و
 از راننده پرسيد: چند شهید عقب ماشینه؟ گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن 
نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در گردنم کرد و پلاکم را بیرون
 کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی پیشانی‌ام را دست کشید. گمان
 کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرم است! اسم مرا به
 عنوان شهيد ثبت کردند. خبر شهادت مرا به خانواده‌ام دادند.<br style="" /><br style="" />پرستار
 گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند 
این درد كشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم 
می‌زند. می‌گوید: دلاور! اینکه گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br style="" /><br style="" />او
 طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کمتر است،
 اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد.
 تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. مي‌گويم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا 
زهرا! یا زهرا! یا حسین!</p><p style="text-align: justify;">دردها و رنج 
های من در مقابل زجرهای که او کشیده بود، هیچ بود! هر چند خواندن خاطرات 
مجروحیت غلامعلی نسائی بدجور منقلبم کرده بود، ولی نور امیدی در وجودم شعله
 ور شده بود. کسی غصه می خورد که کفش ندارد، یکی را دید که پا ندارد! حالا 
من به لطف زندان بان با کسی آشنا شده بودم که تمام بدبختی های که تا حالا 
کشیده بودم، در مقابل آنچه او کشیده بود، هیچ بود.... </p><p style="text-align: justify;" align="baseline">داستان
 بین روزهای جنگ و وقایع امروز، در حال مقایسه و رفت و برگشت است. این کتاب
 حادثه ای و هیجانی است. از آنجایی که از واقعیت ریشه گرفته است، هر لحظه 
با خواندنش بدنتان یخ می کند و بیشتر در وقایع کتاب فرو می روید. آنقدر 
خودتان را جای تخریب چی می گذارید و با او همذات پنداری می کنید که وقتی 
کتاب تمام می شود با تعجب می پرسید: «تمام شد؟»</p><p style="text-align: center;"><img style="" src="http://www.diareranj.ir/images/IMG_02TB100.jpg" /></p><p style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(102, 0, 204);">نام کتاب: </span><span style="color: rgb(204, 0, 0);">تخریب چی دوران</span></p><p style="">نویسنده:<span style="color: rgb(102, 0, 255);"> ابوالفضل درخشنده</span></p><p style=""><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نشر: ملک اعظم</span></p><p style="">قیمت: 5200 تومان</p><p style="">

</p>





]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>امروز همان یزید و همان حسین در مقابل چشم شماست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.diareranj.ir/2012/01/post-1226.php" />
    <id>tag:www.diareranj.ir,2012://2.2080</id>

    <published>2012-01-26T08:03:57Z</published>
    <updated>2012-01-26T08:06:39Z</updated>

    <summary>در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد....</summary>
    <author>
        <name>دیار رنج مکتب رنج و صبوری است...</name>
        <uri>http://www.diareranj.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=2&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="tire-gheyb" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شهیدعسگری،جنگ،لشکر25کربلا،آسمان" label="شهید عسگری، جنگ، لشکر 25 کربلا، آسمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.diareranj.ir/">
        در
 تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای
 انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد.
  
        <![CDATA[<div align="right"><font color="#FF0000"><span><span id="dtx-highlighting-item">وصیت نامه عاشورائی/</span><span><span id="dtx-highlighting-item"></span></span></span></font><span style="color: rgb(51, 0, 255);"></span><span style="color: rgb(51, 0, 255);"></span></div>
<span style="color: rgb(51, 51, 255);">قائم مقام لشکر 25 کربلا سردار شهید محمد رضا عسگری<br /><br /></span><div align="center">بسم الله الرحمن الرحیم</div><br />اینجانب
 محمد رضا عسکری فرزند علی اکبر ساکن لیوان غربی متولد سال1336 وصیت نامه 
ام را شروع می کنم. کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و کل شهر محرم.<br /><br />در
 تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای
 انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد.
 <br /><br />مانند محرم حسین (ع) که عبارت است از صحنه تقابل دو نیروی ظالم و 
مظلوم در شرایطی که همواره یکی در اوج کمال اند و از یک طرف درنهایت 
مظلومیت وحقانیت و دیگری درغایت ستم و کفر است <br /><br />و اگر آن صحنه را به
 ترازوئی شبیه سازیم در یک کفه ی آن انسانیت، شجاعت، شرف، ایثار، احسان، 
جوانمردی و هدف است و در کفه ی دیگر آن، ترس، ستمگری، چپاول، جهل و... قرار
 دارد و این تنها منحصر به همان عصر و مکان نیست و تضاد بین آدم و ابلیس 
است. <br /><br />خاصیت تکرارپذیری دارد و به راستی چقدر زیباست سخن امام صادق(ص) :کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و کل شهر محرم. <br /><br />آری امروز عاشورا و این زمین کربلا واین ماه محرم است. <br /><br />تاریخ
 تکرار گذشته است و باز در نزدیکی دجله و فرات در نزدیکی ما را بار دیگر دو
 نیروی ظالم و مظلوم دو قبیله اسلام و شیطان مقابل یکدگر قرارگرفته اند.<br /><br />در
 یک سولشکر اسلام به رهبری امام خمینی اقتدا به حسین نمود و پرچم سرخ 
آزادگی و نجات و سعادت و انسانیت و در یک کلام اسلام را بر افراشته است <br /><br />و
 در سوی دیگر وارث یزید،صدام می کوشد پرده سیاه ظلمت بار ننگ و استعمار را 
با نام آمریکای متجدد و آزادی حقوق بشر به عنوان ارمغان، عرضه بدارد که به 
فرموده الله در قرآن مجید: ان کید شیطان کان ضعیفا. آری بدرستی که دشمن 
ضعیف است.<br /><br />الا لذین امنوا و هاجرو وجاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون<br />کسانی که به پروردگارشان ایمان می آورند <br /><br />و برای قراری دین الله و حکومت توحید از دیارشان هجرت می کنند و برای ابقاء و پایداری قرآن باجان و مالشان در راه خدا جهاد می کنند. <br /><br />بزرگترین درجه و مقام را نزد خداوند کریم دارند و براستی که آنان رستگاران دو عالمند.<br /><br />&nbsp;سرتا
 سر زندگی یک انسان مومن و سالم توام با جهاد و مبارزه است و جهاد با طبیعت
 برای به دست آوردن روزی جهت خود وخانواده اش و جامعه اش و جهاد با نفس جهت
 تزکیه جسم و روحش،جهد با دشمنان خدا و رسولش و کسانی که در راه تکامل 
جامعه می باشند.<br /><br />در زمانی که همه ابر قدرتها سعی و کوشش می کنند تا 
انقلاب اسلامی ایران را به نابودی بکشانند. در این روزگاری که دشمنان خدا 
سعی دارند خون سرخ شهدای اسلام را به تباهی بکشند وظیفه چه کسانی است که در
 مقابل این دشمنان مبارزه کنند و وجود کثیف آنان را از سطح کره زمین پاک 
نمایند. <br /><br />آری این وظیفه فدائیان قرآن و اسلام است که به ایثار خون 
خود، پرچم سرخ لااله الا الله را در اقصی نقاط کشور به اهتزاز در آورند.مرگ
 در کمین است وفرصت جهت پیوستن به الله از طریق شهادت به دست آوردند. <br /><br />کدام
 مسلمان حاضر است که در رختخواب بمیرد ودر میدان جنگ با کفار و منافقین خون
 سرخش ریخته نشود. کدام مسلمان حاضراست که مرگ با ذلت و جانوری اش را به 
مرگ با عزت ترجیح دهد، هیچ کس حاضر نیست.شهادت فوزی عظیم است که نصیب هر کس
 نخواهد شد.<br /><br />شهادت در جهان بزرگ است که خداوند آن را فقط به بندگان 
شایسته ی خود عطا خواهد کرد.تو را شکر که شهادت این یگانه راه رسیدن انسان 
به خودت را به من بنده ی حقیر و گنا هکار خود ارزانی داشتی.<br /><br />تو را 
شکر که این نعمت پسندیدات را به این انسان ذلیل عطا فرمودی ومن تنها راه 
سعادت خویش را شهادت در راهت دریافتم و با کوشش در راهت با اعلاترین و 
ارزشمندترین ارزشها را گرفتم و این نیست مگر به لطف پروردگار به بنده اش. <br /><br />خداوندا مرا از این همه لطف و عنایت دور مگردان و شهادت را نصیب من کن.<br /><br />اما
 سخنی دارم با تو ای روشنی قلبها، ای که در تاریکی ما را نجات دادی، ای 
حسین زمان ای که تو به منزله پدری برای ما هستی مخصو صا برای ما یتیمان ای 
که در زمان جهل و نادانی در زمانی که چپاول و زور بر سر زمین حاکم بوده است
 قیام کردی ما می دانیم که تو چقدر رنج کشیده ای و می کشی. <br /><br />ای کسی 
که در نیمه های شب آن صورت نازنین را بر خاک می گذاری و با خدا خویش صحبت 
می کنی و با آن همه مقام وقتی به ما می رسی می گویی: من به شما عشق می 
ورزیم. بدان ما هم با تو پیمان بسته ایم تا خون در رگهای ما جاری است هرگز 
تو را تنها نخواهیم گذاشت <br /><br />و همچون شیر با پیام تو بر کفار می غریم.
 ای امام اگر بدانم با ریختن خون من تو سلامت می مانی و درخت اسلام سیر آب 
می شود پس ای توپ ها وای خمپاره ها، برمن ببارید.<br /><br />تا آنجا که توان 
داشتم به جبهه حق علیه کفر آمدم تا خون نا چیز خودم را در راه خدا بریزم 
اما خدایا از اول شاهد زندگی ما بودی که ما در رنج و عذاب بودیم و فقربر 
خانواده ی ما حاکم بود و ما هم نادان بودیم و به رهبری اماممان خمینی عزیز 
بیدار شدیم وبا او پیمان بستیم و امروز به ندای او لبیک گفتیم وبه جبهه 
آمدیم تا مردم ستمدیده را آزاد کنیم، تا حق آوارگان جنگی را از حلقوم صدام 
تکریتی بیرون کشیم.<br /><br />سختی با تو دارم ای آموزگار شهادت، ای که درس 
انسانیت را وانسان بودن را به ما آمو ختی، ای حسین جان، ای که وقتی نام 
تورا بر زبان می آورم در عشق تو می سوزم. ای حسین جان، سالهای سال در مساجد
 روضه تو را خواندند و ما می گفتیم ای کاش ما بودیم وتو را یاری می کردیم، <br /><br />اما
 حسین جان تاریخ تکرار گشته است در همان سر زمین و امروز صدای هل من ناصر 
ینصرونی تو در گوشها یمان طنین انداز است و ما آمده ایم تا به صدای تو در 
سرزمین تو لبیک بگوییم. <br /><br />حسین جان بعد از چندین سال امروز موفق شدیم
 تو را یاری کنیم. حجت را برای یارانت تمام کردی و وظیفه ی الهی خویش را 
انجام دادی تا مادی پرستان و دنیاپرستان خط خودشان را جدا کنند. ازخدا 
بخواه به ما نیروئی عنایت بکند تا مبادا در شب عاشورا تو را تنها بگذاریم. <br /><br />حسین
 جان اگر تو هم ام لیلائی و رقیه ای و زینبی در پشت سر داشتی، امروز من هم 
ام لیلائی رنج کشیده و زینبی که یک عمر ستم کشیده و طفل سه ساله ای در پشت 
سر دارم که می تواند با خطبه های خویش کاخ ستمگران را زیرورو کند.<br /><br />سخنی با ملت عزیزم: <br />ای پدرها وای مادرها وای برادرها وای خواهرها، همه شماها امیدهای ما هستید مبادا امام را تنها بگذارید. <br /><br />مبادا فرزندان خویش را در آغوش بگیرید و مانع رفتن آنها به جبهه شوید در آن صورت اسلام شما اسلام بنی امیه است. <br /><br />اسلام به زبان تبدیل به عمل شده است، امروز است که همه ما باید امتحان خویش را بدهیم.<br /><br />دنیا ارزشی ندارد مبادا جزو آن دسته از نامردان پست و خوک صفتان باشید که از امام جدا شده اند. <br /><br />ای پدرها و ای مادرهائی که یک عمر برای امام حسین (ع) اشک ریختید. <br /><br />امروز همان یزید و همان حسین در مقابل چشم شماست.<br /><br />محمد رضا عسگری]]>
    </content>
</entry>

</feed>

