جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰
شصت و هشتمين ماهنامه فرهنگ، هنر و ادبيات مقاومت«به سردبیری رضا مصطفوی»
به همراه ضميمه انگليسي و عربي امتداد افق در 96 صفحه منتشر شد. در اين شماره امتداد آثاري از سعيد قاسمي، حميد داودآبادي، غلامعلي نسائي، ابوالفضل
عبدالحسيني، داود اميريان، شجاعي طباطبايي، حسين كاجي، نادر طالبزاده،
دهنادي و... به چشم ميخورد.
ایستگاه آسمان/
آنچه می خوانید نامه جانسوز خواهری به برادر شهیدش است که دیدن استخوانهای برادر، اولین و آخرین دیدارشان بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
برادر شهیدم سلام
هیچ می دانی نوشتن این نامه، برایم چقدر سخت است ؟از آن روزی که ندیدمت تاکنون چند سال می گذرد ، وامروز تو می توانی خواهرت را از پشت کلمات اشک خورده نامه ببینی ، همانطور که تو می خواستی بزرگ شده ام ، این اولین بار نیست که من صحبت می کنم و تو سکوت می کنی و مثل یک برادر بزرگتر به حرفهایم گوش می کنی ، هربار که میخواهم برای تو بنویسم گرمای دستانت را رو سرم حس می کنم .
برادر عزیزم !
هرچند تو را ندیدم و نتوانستم طعم شیرین لبخند های زیبایت را با چشمهایم بچشم ،هرچند نتوانستم دست در دست تو در خیابانهای شهر قدم بزنم تا هریک از دوستانم که مرا در خیابان می دیدند با افتخار بگویم که تو برادر منی، هرچند که خیلی حرفها برای گفتن دارم .
هربار که عکس تورا می بینم یاد آن روز می افتم ، یاد آن روزی که به بابا خبر دادند حسنت را آورده اند ، من یکپارچه ذوق بودم تا برادرم را پس از سالها ببینم ، یکپارچه غرور که داداش حسن برگشته ، ولی تاکنون طعم غریب بغض را در گلویت چشیده ای؟ تا به حال به تو گفته باشند برادرت را آورده اند ولی به جای برادرت یک جعبه چوبی رانشانت بدهند.
آن روز کودکی که در تابوت تو را باز کرد و میان استخوانها و پارچه های تکه تکه برادرش را پیدا نکرد من بودم .
آن روز که مادرم یک تکه استخوان را نوازش می داد و من دراین سئوال مانده بودم که کجاست برادر دانش آموز من که می گفتند!
روحانی محل خیلی چیزها گفته بود اما هر بار که از رقیه کوچولو می خواند نمی دانستم چه می گوید، وقتی می گفت عشق زینب به حسین ، نمی دانستم یعنی چه ، اما آن روز در سن رقیه بودم ولی حس زینبی وجودم را فرا گرفته بود ، حسی که می گفت این برادر توست، هدیه ای که خدای مهربان به تو داده است ، هدیه ای که توراهم ردیف خواهران شهدا قرار می دهد.
نمی دانم تازگی ها شهر ما را دیده ای یا نه؟
آدمهای شهر طوری صحبت می کنند که انگار تو و دوستانت را نمی شناسند .
عینک دودی دنیا را به چشم زده اند و همه چیز را سیاه وسفید می بینند و یادشان رفته که رنگ سرخی هم دردنیا هست.
برادر مهربانم
هرگاه که می خواهم ازحجاب خواهران شهرم صحبت کنم به تمسخرم می گیرند و می گویند تو نمی فهمی !
بعضی ها حتی به چادرم هم می خندند ، ولی ناراحت نباش ، شهر ما هنوز هم خالی از عاشق نیست ، این را می شود درهمان خیابانها وپیاده روهای یخ زده دید.
برادر عزیزم
آیا آتش دلم را تسکین می دهی؟
من بارها شنیده ام که اگر خواهری از برادر بزرگترش چیزی بخواهد حتماٌ به او خواهد داد.
اگر خواهری اشکی بریزد برادرش اورا نوازش خواهد کرد واگر خواهری دستش را بلند کند برادرش دستانش را خواهد گرفت ، حال این اشک من واین دست من !
یک بار دیگر خودت را به من نشان بده ، تا تو را به دوستانم نشان بدهم.
والسلام
خواهر کوچکت
فراز هائی از آخرین وصیت نامه های دانش آموز شهید حسن ضیائی
ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاٌ بل احیاء عندربهم یرزقون
کسانی که درراه خدا کشته می شوند مرده مپنداریدبلکه زنده اندونزد پروردگار خویش روزی می خورند.
با سلام ودرود برمهدی منجی عالم بشریت وبا سلام به نائب برحق او پیر جماران وبا آرزوی توفیق وپیروزی نهائی برکفر واستکبار جهانی برای رزمندگان پرتوان اسلام که توانستند با یاری جستن از امدادهای الهی ، شرق تجاوزگر وغرب جنایتکار را چنان به زانو درآورند که تمام محاسبات آنها که مکر وحیله ای بیش نیست به هم بریزد ودنیا را به حیرت وتعجب وا دارد.
ان کیدالشیطان کان ضعیفا
مکرو ومکرالله ولله خیرالماکرین
و خدا با ماست اگر اورایاری نمائیم و امام عزیز مان را همیشه یار و یاور باشیم.
خدمت پدر و مادر مهربانم
بخدا سوگند که دستم عاجز مانده است که درباره این همه سختی ها و زحمات شب و روز شما را دیده ام خجالت میکشم، از گونه ام اشک سرازیر است ،دستم می لرزدکه به شما سفارش کنم ، من خودم را مدیون شما می دانم.
آه پدرجان و مادرمهربانم من خاک پای شما رامی بوسم.....
پدر و مادرمهربانم ، صبر ومقاومت را پیشه کنید که همچون حضرت زینب سلام الله علیها استوار باشید.
پدر و مادرم من به جبهه رفتم که اسلحه ی از دست افتاده شهیدان را بگیرم و تا آخرین فشنگ با کفار بجنگم وانتقام خون تمام شهیدان را بگیرم ....
آه چقدر مشتاقم که هرچه زودتر به این جوانان شهید بپیوندم..
پدر جان آن رادیو وخودکار و کاغذ را برای من نفرستید ، چون من با هواپیمای چوبی می آیم ...
این نامه را زمانی می نویسم که چنددقیقه دیگر سوار بر مرکب عشق وبه سوی دیار عاشقان می روم.
به امید روزی که راه کربلا باز شود ، به امید آن روز.....
حسن ضیائی
شهادت 22/10/65 شلمچه عملیات پر رمز و راز کربلای 5
تاریخ خاکسپاری 15/12/73 ملامجدالدین ساری
منبع: رزمندگان شمال
□ دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
همراز پروانه ها باشید
© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI


























