Your IP address=38.107.179.238
امتداد (68) ماهنامه ادبیات مقاوت به سردبیری رضا مصطفوی + امتداد افق منتشر شد
شصت و هشتمين ماهنامه فرهنگ، هنر و ادبيات مقاومت«به سردبیری رضا مصطفوی» به همراه ضميمه انگليسي و عربي امتداد افق در 96 صفحه منتشر شد. در اين شماره امتداد آثاري از سعيد قاسمي، حميد داودآبادي، غلامعلي نسائي، ابوالفضل عبدالحسيني، داود اميريان، شجاعي طباطبايي، حسين كاجي، نادر طالب‌زاده، دهنادي و... به چشم مي‌خورد.
این چه موانعی است که نمی گذارد بسوی او بروم + عکس
 انسان برای رسیدن به یک هدف، همیشه از یک وسیله استفاده می کند، شهادت عالی ترین سکوی پرتاب به مقام والای معنوی، بسوی الله می باشد.
روحانیت تنها جرم این شهید بود
شهید شوشتری می گفت: در گیرو دار عملیات سید محمد، جعبه های مهمات را حمل می کرد، جوری که هیچ کس جرات سربلند کردن را نداشت، با قامت بلندش می دوید
شام غریبان عملیات کربلای چهار
روز موعود فرا رسید، سوم دی سال شصت پنج، عصر روز عملیات «کربلای چهار» گردان یا رسول(ص) را به خط کرد، رفتیم توی کانال، نماز مغرب و عشاء را توی همان کانل در حوالی شلمچه خواندیم.
گلوله ای که سهم پیشانی علی اصغر شد
اصغرنبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست. امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری!؟
لبخند تلخ/ ماهی کوچلو در اردوگاه تکریت
سفرهای عیدشان، توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زنانه پنهان شده بودند...
لبخند خاکی/ عجب سعادتي بود
تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم.
قوم صالح در جبهه های جنگ
طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...
شهرداری که با کله شیرجه رفت توی دیگ دوغ
شهردار بخت برگشته پشت خاکریز، با پای برهنه، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد توی دیگ دوغ
نام فرستنده:

ایمیل فرستنده:

نام گیرنده:

ایمیل گیرنده:

پیغام:

test

ایستگاه آسمان/
رزمندگان شمال / روایتی جانسوز از نامه خواهر شهید حسن ضیائی

آنچه می خوانید نامه جانسوز خواهری به برادر شهیدش است که دیدن استخوانهای برادر، اولین و آخرین دیدارشان بود:

KAHRBBBOBALA103.jpg
بسم الله الرحمن الرحیم

برادر شهیدم سلام

هیچ می دانی نوشتن این نامه، برایم چقدر سخت است ؟از آن روزی که ندیدمت تاکنون چند سال می گذرد ، وامروز تو می توانی خواهرت را از پشت کلمات اشک خورده نامه ببینی ، همانطور که تو می خواستی بزرگ شده ام ، این اولین بار نیست که من صحبت می کنم و تو سکوت می کنی و مثل یک برادر بزرگتر به حرفهایم گوش می کنی ، هربار که میخواهم برای تو بنویسم گرمای دستانت را رو سرم حس می کنم .

برادر عزیزم !

هرچند تو را ندیدم و نتوانستم طعم شیرین لبخند های زیبایت را با چشمهایم بچشم ،هرچند نتوانستم دست در دست تو در خیابانهای شهر قدم بزنم تا هریک از دوستانم که مرا در خیابان می دیدند با افتخار بگویم که تو برادر منی، هرچند که خیلی حرفها برای گفتن دارم .

هربار که عکس تورا می بینم یاد آن روز می افتم ، یاد آن روزی که به بابا خبر دادند حسنت را آورده اند ، من یکپارچه ذوق بودم تا برادرم را پس از سالها ببینم ، یکپارچه غرور که داداش حسن برگشته ، ولی تاکنون طعم غریب بغض را در گلویت چشیده ای؟ تا به حال به تو گفته باشند برادرت را آورده اند ولی به جای برادرت یک جعبه چوبی رانشانت بدهند.

آن روز کودکی که در تابوت تو را باز کرد و میان استخوانها و پارچه های تکه تکه برادرش را پیدا نکرد من بودم .

آن روز که مادرم یک تکه استخوان را نوازش می داد و من دراین سئوال مانده بودم که کجاست برادر دانش آموز من که می گفتند!

روحانی محل خیلی چیزها گفته بود اما هر بار که از رقیه کوچولو می خواند نمی دانستم چه می گوید، وقتی می گفت عشق زینب به حسین ، نمی دانستم یعنی چه ، اما آن روز در سن رقیه بودم ولی حس زینبی وجودم را فرا گرفته بود ، حسی که می گفت این برادر توست، هدیه ای که خدای مهربان به تو داده است ، هدیه ای که توراهم ردیف خواهران شهدا قرار می دهد.

نمی دانم تازگی ها شهر ما را دیده ای یا نه؟

آدمهای شهر طوری صحبت می کنند که انگار تو و دوستانت را نمی شناسند .

عینک دودی دنیا را به چشم زده اند و همه چیز را سیاه وسفید می بینند و یادشان رفته که رنگ سرخی هم دردنیا هست.

KAHRBBBOBALA105.jpg
برادر مهربانم

هرگاه که می خواهم ازحجاب خواهران شهرم صحبت کنم به تمسخرم می گیرند و می گویند تو نمی فهمی !

بعضی ها حتی به چادرم هم می خندند ، ولی ناراحت نباش ، شهر ما هنوز هم خالی از عاشق نیست ، این را می شود درهمان خیابانها وپیاده روهای یخ زده دید.

برادر عزیزم

آیا آتش دلم را تسکین می دهی؟

من بارها شنیده ام که اگر خواهری از برادر بزرگترش چیزی بخواهد حتماٌ به او خواهد داد.

اگر خواهری اشکی بریزد برادرش اورا نوازش خواهد کرد  واگر خواهری دستش را بلند کند برادرش دستانش را خواهد گرفت ، حال این اشک من واین دست من !

یک بار دیگر خودت را به من نشان بده ، تا تو را به دوستانم نشان بدهم.

والسلام

خواهر کوچکت

KAHRBBBOBALA104.jpg


فراز هائی از آخرین وصیت نامه های دانش آموز شهید حسن ضیائی

ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاٌ بل احیاء عندربهم یرزقون

کسانی که درراه خدا کشته می شوند مرده مپنداریدبلکه زنده اندونزد پروردگار خویش روزی می خورند.

با سلام ودرود برمهدی منجی عالم بشریت وبا سلام به نائب برحق او پیر جماران وبا آرزوی توفیق وپیروزی نهائی برکفر واستکبار جهانی برای رزمندگان پرتوان اسلام که توانستند با یاری جستن از امدادهای الهی ، شرق تجاوزگر وغرب جنایتکار را چنان به زانو درآورند که تمام محاسبات آنها که مکر وحیله ای بیش نیست به هم بریزد ودنیا را به حیرت وتعجب وا دارد.

ان کیدالشیطان کان ضعیفا

مکرو ومکرالله ولله خیرالماکرین

و خدا با ماست اگر اورایاری نمائیم و امام عزیز مان را همیشه یار و یاور باشیم.

خدمت پدر و مادر مهربانم

بخدا سوگند که دستم عاجز مانده است که درباره این همه سختی ها و زحمات شب و روز شما را دیده ام خجالت میکشم، از گونه ام اشک سرازیر است ،دستم می لرزدکه به شما سفارش کنم ، من خودم را مدیون شما می دانم.

آه پدرجان و مادرمهربانم من خاک پای شما رامی بوسم.....

پدر و مادرمهربانم ، صبر ومقاومت  را پیشه کنید که همچون حضرت زینب  سلام الله علیها استوار باشید.

پدر و مادرم من به جبهه رفتم که اسلحه ی از دست افتاده شهیدان را بگیرم و تا آخرین فشنگ با کفار بجنگم وانتقام خون تمام شهیدان را بگیرم ....

آه چقدر مشتاقم که هرچه زودتر به این جوانان شهید بپیوندم..


KAHRBBBOBALA102.jpg
پدر جان آن رادیو وخودکار و کاغذ را برای من نفرستید ، چون من با هواپیمای چوبی می آیم ...

این نامه را زمانی می نویسم که چنددقیقه دیگر سوار بر مرکب عشق وبه سوی دیار عاشقان می روم.

به امید روزی که راه کربلا باز شود ، به امید آن روز.....

حسن ضیائی

شهادت 22/10/65 شلمچه عملیات پر رمز و راز کربلای 5

تاریخ خاکسپاری 15/12/73 ملامجدالدین ساری


منبع: رزمندگان شمال



دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
 همراز پروانه ها باشید

والفجر 8 + سفيران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن
سفيران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن، قطره ائی از دریای بیکران حماسه پر افت و خیز دلاوران بسیجی «لشکر 25 کربلا» در عملیات والفجر هشت
شهید گیلانی نشانی مزارش را برای مادرش نوشت + عکس
این آخری، بخواب که می رفت، می نشستم سیر نگاهش می کردم، یک حال دیگری داشت، توی خواب گاهی فریاد می کشید: «گردان حمله!» می گفتم: بخواب پسرم، این جا منزل است.
فرمانده‌ای که دانش آموز ممتاز فیزیک بود
میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه در روزنامه چاپ کند اما میرهادی قبول نکرد. میرهادی در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود.
امروز همان یزید و همان حسین در مقابل چشم شماست
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد.

© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI