سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۰
شصت و هشتمين ماهنامه فرهنگ، هنر و ادبيات مقاومت«به سردبیری رضا مصطفوی»
به همراه ضميمه انگليسي و عربي امتداد افق در 96 صفحه منتشر شد. در اين شماره امتداد آثاري از سعيد قاسمي، حميد داودآبادي، غلامعلي نسائي، ابوالفضل
عبدالحسيني، داود اميريان، شجاعي طباطبايي، حسين كاجي، نادر طالبزاده،
دهنادي و... به چشم ميخورد.
وبلاگ نقطه رهائی:
این روزها حاج صادق روشنی و علی امانی روی تخت بیمارستان خوابیده اند.
ناگهان من خودم را آنجا دیدم، همه جا پر از مه غلیظ بود به طوری که نمیشد
چهره را به خوبی تشخیص داد، ظاهرا گم شده بودم، دنبال راه بودم که احساس
کردم لحظه ای نوری تابید و از سمتی که نور می تابید مه رقیق شد، تختی را
دیدم که کپسول اکسیژنی در کنارش بود، همین که خواستم به سمتش بروم احساس
کردم همراهی دارد، شعله امید در من فروزان شد،بالاخره رهایی نزدیک بود.
نزدیک شدم که راه را بپرسم، همانطور که پیش میرفتم به ایندو(تخت و همراه) نگاه میکردم، به خود گفتم نزدیک تر نروم تا خلوتشان را بهم نزنم ولی بعد گفتم نه ، نمیشود در گمراهی ماند بایداز اینجا خلاص شوم.
رفتم و با جوان همراه بیمار سلام و احوالپرسی کردم، نشناختم، نگاهش آشنا بود ولی به جا نیاوردم، نگاهی هم به بیمار کردم با تعجب حاج صادق روشنی را دیدم.
حاج صادق همان مرد عارف گلستانی بود که اثرات شیمیایی وجودش این روزها بدن او را به تخت بیمارستان گره زده. سخت در تعجب بودم.
پرسیدم شما با حاج صادق روشنی نسبتی دارید، لبخندی زد و گفت:« تو مرا نمیشناسی، من دوستش هستم مکتبی، «صادق مکتبی» بی توجه به آنچه گفت.
گفتم: «برای خروج از این جا راهی هست؟»
گفت:« آری ولی باید بصیر شوی...»
مکثی کرد، نحوه حرف زدنش یک جوری بود، لحظه ای فکر کردم تازه فهمیدم ، با ذوق گفتم: « شما سردارمکتبی هستید، درست است؟»
لبخندی زد و بعد گفت:« سردار خودتی من صادق مکتبی هستم، دوست آقای روشنی و الآن آمده ام به ایشان سری بزنم، همین.»
گفتم: « پس چرا اینجا این همه خلوت است؟
چرا شما تنها هستید، غلامعلی که دامادتان است چرا ایشان نیامد، از برادرانتان، دوستانتان کسی نیست.»
چهره درهم کشیدو به درون خود فرو رفت. بعد ادامه داد:«غلام نسایی ...خدا حفظش کند، تو دوست اونی، درسته. راستش این دوست تو آنقدر ...»
دوباره لحظه ای سکوت کرد و بعد:« نمی خواهم زیاد رسانه ای شوم، ......»
حرفش را نیمه کاره تمام کرد و دیگر ادامه نداد.
پرسیدم از حاجی ما چه خبر گفت: « برو از علی امانی بپرس، این روزها که مسئولین شما وقتی برای جانبازان شیمیایی ندارند ما مجبوریم خودمان از آنها پرستاری کنیم، خودمان....»
علی امانی همان نوجوان سیزده ساله دیروز است که سالها دوشادوش حاج حسین بصیر دوید و درست زمانی که پیک یارسول ص بود خود را غرق در آتش عشق یافت و آلوده شد به شیمیایی، اکنون هم بسترش تخت بیمارستان است.
ته دلم یه جوری شده بود هم شادی بود و هم غم، گفتم: « من چه کنم؟» از آن نگاه های معنا دار به من انداخت که « اگر تکلیف را نمیدانی پس چطور کار میکنی، سست نشو، همین راه را برو به حاجی میرسی، فقط کمی سخت است همین، دل غمین نباش، شما هم بروید ما میمانیم،البته مراقبتان هم هستیم،ولی در مسائل فردی خودتان باید خودتان را بسازید، ما بقی با ما، شما دستان ما شوید و دستان ما را رها نکنید.»
کنارشان روی زمین نشستم و لحظه ای به چرخ های تخت حاج صادق خیره شدم و چشمانم را بستم ، وقتی آنها را باز کردمدر اتاقم بودم و تازه صبح شده بود و در من فقط تب مانده بود و یاد آشنایی حاجی بصیر ، شهیدمکتبی ، حاج صادق روشنی ، علی امانی و آقای نسائی .
پانوشت:
+ این داستان نیست خوابی است که شب گذشته دیدم و مرا از این روزهای یکنواخت خوابیدن به بیمارستان بقیه الله تهران کشاند و کسانی که پای سکوی پرواز بیمارستان به انتظار شسته اند تا اذن پریدن بگیرند.
+ بخش هایی از خواب را در نوشتن حذف یا ویرایش کردم ولی ساختار کلی آن را تغییری ندادم.
نویسنده: هادی لاغری فیروزجائی
وبلاگ نقطه رهائی
نزدیک شدم که راه را بپرسم، همانطور که پیش میرفتم به ایندو(تخت و همراه) نگاه میکردم، به خود گفتم نزدیک تر نروم تا خلوتشان را بهم نزنم ولی بعد گفتم نه ، نمیشود در گمراهی ماند بایداز اینجا خلاص شوم.
رفتم و با جوان همراه بیمار سلام و احوالپرسی کردم، نشناختم، نگاهش آشنا بود ولی به جا نیاوردم، نگاهی هم به بیمار کردم با تعجب حاج صادق روشنی را دیدم.
حاج صادق همان مرد عارف گلستانی بود که اثرات شیمیایی وجودش این روزها بدن او را به تخت بیمارستان گره زده. سخت در تعجب بودم.
پرسیدم شما با حاج صادق روشنی نسبتی دارید، لبخندی زد و گفت:« تو مرا نمیشناسی، من دوستش هستم مکتبی، «صادق مکتبی» بی توجه به آنچه گفت.
گفتم: «برای خروج از این جا راهی هست؟»
گفت:« آری ولی باید بصیر شوی...»
مکثی کرد، نحوه حرف زدنش یک جوری بود، لحظه ای فکر کردم تازه فهمیدم ، با ذوق گفتم: « شما سردارمکتبی هستید، درست است؟»
لبخندی زد و بعد گفت:« سردار خودتی من صادق مکتبی هستم، دوست آقای روشنی و الآن آمده ام به ایشان سری بزنم، همین.»
گفتم: « پس چرا اینجا این همه خلوت است؟
چرا شما تنها هستید، غلامعلی که دامادتان است چرا ایشان نیامد، از برادرانتان، دوستانتان کسی نیست.»
چهره درهم کشیدو به درون خود فرو رفت. بعد ادامه داد:«غلام نسایی ...خدا حفظش کند، تو دوست اونی، درسته. راستش این دوست تو آنقدر ...»
دوباره لحظه ای سکوت کرد و بعد:« نمی خواهم زیاد رسانه ای شوم، ......»
حرفش را نیمه کاره تمام کرد و دیگر ادامه نداد.
پرسیدم از حاجی ما چه خبر گفت: « برو از علی امانی بپرس، این روزها که مسئولین شما وقتی برای جانبازان شیمیایی ندارند ما مجبوریم خودمان از آنها پرستاری کنیم، خودمان....»
علی امانی همان نوجوان سیزده ساله دیروز است که سالها دوشادوش حاج حسین بصیر دوید و درست زمانی که پیک یارسول ص بود خود را غرق در آتش عشق یافت و آلوده شد به شیمیایی، اکنون هم بسترش تخت بیمارستان است.
ته دلم یه جوری شده بود هم شادی بود و هم غم، گفتم: « من چه کنم؟» از آن نگاه های معنا دار به من انداخت که « اگر تکلیف را نمیدانی پس چطور کار میکنی، سست نشو، همین راه را برو به حاجی میرسی، فقط کمی سخت است همین، دل غمین نباش، شما هم بروید ما میمانیم،البته مراقبتان هم هستیم،ولی در مسائل فردی خودتان باید خودتان را بسازید، ما بقی با ما، شما دستان ما شوید و دستان ما را رها نکنید.»
کنارشان روی زمین نشستم و لحظه ای به چرخ های تخت حاج صادق خیره شدم و چشمانم را بستم ، وقتی آنها را باز کردمدر اتاقم بودم و تازه صبح شده بود و در من فقط تب مانده بود و یاد آشنایی حاجی بصیر ، شهیدمکتبی ، حاج صادق روشنی ، علی امانی و آقای نسائی .
پانوشت:
+ این داستان نیست خوابی است که شب گذشته دیدم و مرا از این روزهای یکنواخت خوابیدن به بیمارستان بقیه الله تهران کشاند و کسانی که پای سکوی پرواز بیمارستان به انتظار شسته اند تا اذن پریدن بگیرند.
+ بخش هایی از خواب را در نوشتن حذف یا ویرایش کردم ولی ساختار کلی آن را تغییری ندادم.
نویسنده: هادی لاغری فیروزجائی
وبلاگ نقطه رهائی
□ دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
همراز پروانه ها باشید
© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI








223300.jpg)

















