سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۰
قرارگاه کربلا
سردار شهید علیرضا خدامی
رئیس ستاد تیپ (4) لشکر 25 کربلا
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
در روز یکشنبه ساعت 4 بعد از ظهر از اهواز عازم ماموریت نا معلوم شدیم و پس
از نیم ساعت ما را به روستایی به نام کوت که مقر افراد سپاه چمران در مسجد
بود آوردند. بچه ها به انواع سلاح مجهز بودند و ما را به سه گروه 11 نفره
تقسیم کرده و هر گروه 2 آرپیجی زن و 2 تیر بار و کمک و بقیه تفنگدار .سردار شهید علیرضا خدامی
رئیس ستاد تیپ (4) لشکر 25 کربلا
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
متولد 1336 در حین تحصیل در یک موزائیک سازی نیز کار میکرد. در حوادث پس از انقلاب و جنگ عازم مناطق جبهه گردید و سپس به گروه جنگ های نامنظم شهید چمران پیوست.
در سال 60 بسختی مجروع گردید و مدتی بعد پس از بهبودی نسبی دوباره راهی جبهه شد.
با حضور مداوش در جبهه به رسته فرماندهی گردان سپس رئیس ستاد لشکر چهار نصر و با رشادت های خود بر بال فرشتگان گره خورد و عازم آسمان لایتناهی شد.
در سال 60 بسختی مجروع گردید و مدتی بعد پس از بهبودی نسبی دوباره راهی جبهه شد.
با حضور مداوش در جبهه به رسته فرماندهی گردان سپس رئیس ستاد لشکر چهار نصر و با رشادت های خود بر بال فرشتگان گره خورد و عازم آسمان لایتناهی شد.
دست نوشته های سردار شهید علیرضا خدامی
من و سه تا از بچه ها را خمپاره 82 دادند که روز بعد با عوض شدن ماموریت تعویض سلاح شد یعنی خمپاره را تحویل دادیم و سلاح سازمانی کلاش را گرفتیم . به همه سفارش شد که در عملیات هوشیار و بینا و با ایمان باشیم و احتمالا در عقب نشینی به هیچ وجه سلاحها را جا نگذاریم .در همان شب باران شدیدی به باریدن گرفت که همان شب بچه های ما نگهبانی داشتند که 15/1 دقیقه مدت نگهبانی هر نفر بود .صدای توپ و خمپاره و سلاحهای دیگر آنی قطع نمی شود و گلوله های منور که توسط نیروهای عراقی پرتاب می شد منطقه را که در تاریکی فرو رفته بود ,روشن می کرد. شب را به صبح رساندیم و صبح پس از ادای نماز و صبحانه خبر رسید که یک گروه از بچه های ما آماده ماموریت باشند و پس از چند ساعتی خبر رسید که فعلا ماموریت لغو شد. ساعت حدود 5/9 الی 10 صبح بود که گروهی از بچه ها که روز قبل به ما موریت رفته بودند با وضع خیلی بدی بر گشتند. در اثر باران شدید شب پیش نتوانسته بودند عملیات خود را انجام دهند زیرا تمامی منطقه را آب فرا گرفته بود و تمام وسایل برادران گل آلود و خراب شده بود و عده ای هم در سنگر های خط مقدم به علت باران سلاحها را جا گذاشته و به مقر ستاد بر گشته بودند . روز به پایان رسید با خبرهای عجیب که معلوم نبود تا چه حدی صحت دارد بچه هایی که از ماموریت مای آمدند خبر می دادند که وضعیت چطوره و تا چقدر پیشروی و عقب نشینی کردند و شب هنگام نماز جماعت با تمامی آرزوها و با قلبی سر شار از شوق ایمان و جنگ و پیروزی و برقراری حکومت عدل الهی به چیزی دیگر نمی اندیشیدند, به فردای کار زار و به فرداهای دور می اندیشیدند .
نماز با همه عظمت و جلالش به پایان رسید و نگهبانی شروع شد ساعت حدود 5/8 الی 9 شب بود که صدای خمپاره پایگاه ما را که در مسجد کوت سید نعیم بود ,به لرزه در آورد. بچه هایی که خوابیده بودند سراسیمه از جا پریدند و ترکش گلوله به اطراف پراکنده شد . شب صبح شد ,پس از نیایش و راز و نیاز با خالق و خوردن صبحانه حدود ساعت 5/10 با بچه ها به کنار رود کرخه رفتیم و قدم زنان منازل ساکنین کوت سید نعیم را که اکثر منازل آنها با گل و کاشی به صورت چینه ساخته شده بود, نگاه می کردیم .بچه های کوچک بی خیال و معصوم بدون اینکه بدانند چه سر نوشتی در انتظار آنهاست ما را نگاه می کردند و می خندیدند . بیشتر آنها در کوچه ها پناهگاه درست کرده بودند که در موقع خطر به آنجا پناه می بردند .
مردمان روستا مردمی محروم و مستضعف بودند در حال صحبت کردن با مردم روستا بودیم که عراقیها آتش کردند و چند گلوله به اطراف و نزدیک پایگاه خورد . بلافاصله درازکش کردیم و یکی از گلوله ها به یکی از پایگاهها اصابت کرد و مقداری از دیوار فرو ریخت و یک ماشین سوخت و شیشه پنجره ها شکست .
در همین روز که سه شنبه 23 است خمسه خمسه عراق پشت سر هم آتش می کرد, ما چندین گروه از شهرستانهای مختلف در مسجد کوت سید نعیم مستقر بودیم .بچه ها سرشار از عشق و ایمان به دلبر و برای جهانی کردن حکومت الهی و ظهور مهدی(عج) چون برادر در کنار هم دست از همه وابستگیها کشیده و برای پیروزی اسلام و وارد کردن ضربه نهایی به کفار ساعت شماری می کردند .ساعت حدود 5/5 بود که گلوله ای به نزدیکی پایگاه خورد به یک پسر جوان که از اهالی روستا بود اصابت کرد و ترکش آن به داخل شکمش فرو رفته و از پشت آن بیرون آمد و 3 راس گاو را کشت .
بچه ها نماز خواندند و دور هم نشستیم و دعا خواندیم و سرود سر داده و از خدا خواستار هر چه زودتر پیروزی شدیم . شب شام برایمان نیاوردند و به سر پستها رفتیم و صدای تو پخانه همینطور می غرید . روز تقریبا خسته کننده ای بود زیرا تمام روز اطراف موضع ما را می کوبیدند.
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اعزام ازبسیج مستضعفین گرگان به جبهه های حق و باطل 17 / 10 / 59
در روز چهارشنبه مورخه 17 / 10 / 59 از شهرستان گرگان رهسپار اهواز شدیم و پس از توقف در بسیج ساری و گرفتن پتو و لباس فرم ,شب را در خوابگاه بسیج خوابیدیم و صبح بعد از نماز و غسل شهادت عازم تهران شدیم و به دیدار امام رفتیم ولی چون وقت گذشته بود و ساعت 15 / 6 دقیقه به حسینیه جماران رسیدیم و امام در حال نماز و بعد از آن استراحت بود و چون نخواستیم ملاقاتش باعث رنجش و سبب آسایش رهبر عالیه گردد پیام به نماینده امام دادیم و به سوی قم حرکت کردیم و چون درب حرم بسته بود به مسجد جمکران رفتیم و پس از به جا آوردن نماز و زیارت دوباره به حرم حضرت معصومه برگشتیم .بعد از زیارت حضرت معصومه بر سر قبر شهید مطهری و مفتح رفتیم . روز جمعه عازم اهواز شدیم وپس از عبور از اراک نماز ظهر را در خرم آباد خواندیم و قدری توقف کردیم . چند نفر از هموطنان تعدادی نان ویک جعبه سیب به عنوان پیشکش به مسئول تدارکات دادند . از ساعت 3 مقداری گذشته بود که حرکت کردیم , برف کناره های جاده و تپه و کوهها را پوشانده بود و بچه ها با شوق و هیجان اطراف را می نگریستند . ماشین ما اتوبوس پلاک شخصی بود که با سرعت متوسط جادهها را پشت سر می گذاشت تا اینکه به اندیمشک رسیدیم ,حدود ساعت 10 وربع بود که به مقر ستاد سپاه رفتیم و شب را در آنجا خوابیدیم . بچه ها پس از به جا آوردن نماز در سالن سپاه چادر پهن کردند و عده ای هم با گذاشتن چند نیمکت در پهلوی هم در اطاقی خوابیدند. همان شب من و چند تن از دوستان روی نیمکت خوابیدیم و نیمه های شب بود که من موقع خواب دیدن از روی نیمکت به زمین افتادم و در همین موقع یکی از دوستان از خواب پرید و با شتابزدگی بچه ها را صدا زد و گفت بیدار شوید که میگ عراقی حمله کرد و من خندیدم و گفتم نترسید از روی تخت افتادم و همگی خندیدند . صبح پس از خواندن نماز جماعت و ورزش حرکت کردیم و در بین راه دزفول و اندیمشک ضدهوائی مستقر بود و خودروها و تانکها و نیروههای نظامی با وضع استتار و سنگربندی دیده می شدند . حدود نیم ساعت بعد به دزفول رسیدیم ,در شهر دزفول کم و بیش مردم در حال رفت و آمد و خرید بودند . صبحانه را در یک قهوه خانه نوش جان کردیم .البته مغازه تابلو سازی و رنگ آمیزی بود ولی در اثر جنگ و نبودن مشتری اجبار آقای تابلونویس قهوه چی شده بود که زیاد وارد نبود ولی در فن تابلو نویسی استاد بود.در شهر دزفول اکثر مردم سرمایه دار و مرفه رفته بودند و مردم محروم و مستضعف شهر را ترک نکرده بودند . بيشتر راكتهاي عراقي به خانه هاي گلي اصا بت كرده بود و خانه های سنگ مرمر و چند طبقه اکثرا سالم و پابرجا بود. حدود ساعت 3 به اهواز رسیدیم ,شهر ساکت و خاموش به نظر می رسید و مردم کمتر در حال رفت و امد بودند . بچه های پاسدار در حال نگهبانی و ماشینهای نظامی در خیابانها در حال رفت و آمد بودند . اکثر ماشینها استتار شده توسط گل بودند و اینکه در شهر خودمان می شنیدیم که اهواز و دزفول را خراب کرده اند اکثرا شایعه بود و شهر همچنان پا بر جا و فرزندان قرآن و اسلام همچنان عقاب و شیر ژیان از شهر پاسداری و محافظت می کردند. بعد از ظهر روز شنبه 20/10/59 به ستادی که بچه های اعزامی از شهر مستقر بودند مستقر شدیم و بلافاصله ما را تدرکات کردند و پوتین و اورکت و حوله و شورت و گرمکن و وسایل مورد نیاز دیگر و سلاح ما را مجهز کردند که سلاحهای سازمانی به ما دادند . ما حدود 43 نفر از گرگان حرکت کرده بودیم و بعضی سلاحهای ژ-س و بعضی ها کلاشینکوف دادند که من هم کلاشینکوف گرفتم و به ما گفتند که شما در گروه دکتر چمران و جزء چریکهای نا منظم هستید و منتظر دستور ماموریت باشید و با رسیدن ما گروهی از برادرانی که در این ستاد مستقر بودند همان روز بعد از ظهر عازم جبهه شدند .شب صدای غرش توپخانه آنی قطع نمی شد و همیشه در حال غرش بود و می غرید و بچه ها در دل سیاهی شب که همه در حال استراحت و آسایش بودند ؛نگهبانی می دادند و به دور دستهای فردای انقلاب می اندیشیدند و ما می دانستیم در راهی قدم گذاشته ایم که درصد برگشت آن کم است و آنی ازیاد خدا و ذکر دعا غافل نمی شدیم. واقعا در چنین مواقعی است که ا نسان به یاد خداست و ایمانش چند برابر می شود و همه ما در آرزوی هر چه زودتر ماموریت بودیم که وارد عملیات بشویم ماموریتی نا معلوم .
عاشقم عاشق روی مهدی بسته ام بسته برموی مهدی
ای بسا از سر كوي مهدی بر مشامم رسان بوی مهدی
گشته سر تا سر جسم و جانم غرق عشق امام زمانم(2)
یا ابن زهرا (6)
ای یدالله بنما تو حمایت از خمینی زعیم زمانه (2)
آری این اشک عشاق تو بود کز بن حنجره ای زد جوانه
آری این اشک مستضعفین است کز ظهور تو دارد نشانه (2)
یا ابن زهرا(6)
اندر این گلشن از ظلم گلچین می رسد بوی گلهای چیده(2)
صبح وصل من و تو قریب است چون سر انجام شبها سپید است
مهدی ای نور یزدان کجایی مهدی ای قبله جان کجایی(2)
یا ابن زهرا(6)
وصیت به مادرم
کفن بدوز بهر تنم مادرم مادرم مگر عزیز تر ز علی اکبرم مادرم
بگفته ی روح خدا رهبرم مادرم روانه جهاد با کافرم مادرم
بهرت وصیت می کنم مادرم مادرم گریه مکن مادر غم پرورم مادرم
بر سر قبرم تو بیا مادرم مادرم سوره قرآن تو بخوان مادرم مادرم
کشور ایران شده جنگ و جدال مادرم دشمن دین می کند جور و جفا مادرم
چهار شنبه24/10/59
امروز طبق معمول پس از ادای نماز و صبحانه ,روز آرامی بود. سرپرست گروه ما یکی از دوستان دوران خدمت خود را که در روستای کوت سید نعیم ساکن بود شناخت و پس از احوال پرسی من به اتفاق سرپرست به منزلشان رفتیم. پسری جوان و خوش بر خورد و مهربانی بود. موقع ظهر بود که خواستیم حرکت کنیم که ممانعت کرد و نهار را آنجا خوردیم و بعد از ظهر به قرارگاه بر گشتیم تا وقت اذان مغرب نماز خوانده شد و پس از صرف شام نگهباني شروع شد. من به اتفاق دوستم رحمان کردی که بچه گرجی محله است پسری مهربان و با محبت و پاک و مذهبی مشغول گشت و نگهبانی بودیم که توپخانه طرفین شلیک می کردند , قدرت آتش توپخانه ما بیشتر بود .ناگهان گلوله ای به طرف ما پرتاب شد. من و دوستم بلافاصله درازکش کردیم و ترکش گلوله به فاصله چند متری به پشت سر ما به زمین افتاد و پس از چند لحظه از جا بلند شدیم که دوباره چند گلوله توپخانه اطراف ما پرتاب شد . مجددا دراز کش کردیم ,بچه هایی که در داخل پایگاه بودند بیدار شده بودند تا اینکه نگهبانی ما تمام شد. پست عوض شد ,شب با هیجان و اضطراب به پایان رسید و موذن ندای حق را سر داد ,وضو گرفتیم و به ملاقات و راز و نیاز الله شتافتیم . خورشید کم کم آفتاب طلایی رنگ خود را نمایان کرد پنجشنبه25/10/59 از صبح تا بعد از ظهر در پایگاه کوت سید نعیم بودیم, روز نسبتا آرام بود. بعد از ظهر به اهواز انتقال داده شدیم, بعد از تلفن به گرگان و خواندن نماز, شب تا صبح راحت خوابیدیم .صبح برگه مرخصی گرفتم وبا بچه ها به نماز جمعه در اهواز رفتیم . در مسجد با یکی از بچه های بابل به نام مرتضی حسن زاده که سر باز 3 ماه خدمت بود, آشنا شدم و در ضمن صحبت گفت من چند روزی در نخلستان بودم و چون من از پسر عمویم شنیده بودم که در نخلستان است با اتفاق به ملا ثاتی که حدود سی کیلومتری از اهواز بیرون است رفتیم و در آنجا سراغ غلام را گرفتیم .سر بازهایی که در آنجا بودند گفتند ما سر بازی به این نام نداریم تا رفتیم دفتر و منشی دفتر که درجه دار بود گفت چرا ما خدامی داشتیم ولی تقسیم بندی شده به جبهه رفتند .پس از چند دقیقه ای که پرونده ها را گشت آدرسش را پیدا کرد و گفت که در تاریخ 29/9/59 گردان 145 تیپ 3 به دشت آزادگان اعزام شدند و بر گشتیم به پایگاه حدود ساعت 5/4 عصر و بچه های قرار گاه ما از ماموریت بر گشتند.
دست نوشته های سردار شهید: علیرضا خدامی
□ دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
طبقه بندی: فرهنگ، هنر و ادبیات مقاومت
□ برای ارسال نظرات خود از منوی بالای سایت« تماس با ما » استفاده کنید
طبقه بندی: فرهنگ، هنر و ادبیات مقاومت
همراز پروانه ها باشید
□ برای ارسال نظرات خود از منوی بالای سایت« تماس با ما » استفاده کنید
(قرارگاه فرهنگی پاتق شهداء گلستان)
*لشکر خط شکن 25 کربلا*
پایگاه دیاررنج
*لشکر خط شکن 25 کربلا*
پایگاه دیاررنج
© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI





















