شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۹
این تصویر مرتبط با این قصه است.
سنگر ساندويچي و تركش فلفلي
نشریه امتداد
تركش ولگرد
نویسنده: ابوالفضل عبدالحسینی
از راست نفراول:شهیدحبیب عبدالحسینی،نفردوم نگارنده،نفر سوم:فرمانده من شهید اصغر عبدالحسینی
سنگر ساندويچي و تركش فلفلي
نشریه امتداد
تركش ولگرد
نویسنده: ابوالفضل عبدالحسینی
دست بردم روي انگشتانش، همة گرمای عالم ریخت توی دلم. صورتش را چسباند به صورتم و مرا بوسید. محاسن بلندش، گونهام را نوازش ميداد. هفت ماه، هفت ماه بود که ندیده بودمش. با همة وجودش، در دلم جاي گرفته بود. هفت ماه برايم خیلی زیاد بود؛ يعني دويستوده روز. تازه از عملیات فتحالمبین برگشته و خیلی دلتنگش شده بودم. گفتم: «کجايی مرد؟»
خندید و پیشانیام را بوسید. من هم چپ و راست، محکم بوسیدمش. قدم به بلندی قدش نمیرسید، دستش را انداخت دور پهلویم و سرم را به سینهاش چسباندم، محکم. توی دلم گفتم: «فرمانده دلم، مرا به خودت بدوز، هر جور كه دوست داري. فقط مرا به خودت بدوز... ميشوم باد، دود ميشوم که در باد، بازیام دهی. ميشوم رود که جاریام کنی. میشوم خاک، تا شکلم بدهی، هر طورکه ميپسندي.»
آنقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم عاشقی یعنی چه؟ فقط دوستش داشتم؛ مثل مهر مادری. پا به پایش دویده بودم، همهجا.
تنومند بود و بلندقامت. اسمش علياصغر بود. بچهتر که بودم، پادويیاش را ميکردم. توي شالیزار داد ميکشید: «آهای پسر! چايی بذار.»
بزرگتر که شدم، او شد بنّا، من شدم شاگرد بنّا، توي آفتاب وگرما و سرما. از تاریکی ميترسیدم. دستم را كه ميگرفت، دلم قرص ميشد.
جنگ که شد، شدم همه کارهاش. هر جا که بود، مرا که ميخواست، در دم پیش پایش زانو ميزدم.
او هم همه جا در پی من ميدوید.
تا گم ميشدم، از جايش بلند ميشد و همه جا سرک ميکشید. من از پشت پايش، آرام ميزدم روي پنجههايش، ميگفتم: «فرمانده، اينجا هستم، من کجا را دارم که بروم؟»
او كه ميخندید، پر ميشدم از شوق.
بعد از روبوسي حبیب هم آمد. شدیم سه نفر. من از هر دويشان کوچکتر بودم. حبیب، پسرعمويش بود و برادرزنش. هر سه، همسایه بوديم و نسبت فامیلی هم داشتیم.
فرمانده یک دوربین عکاسی با خودش آورده بود. همآنجا جلوی ورودی مقر، یك رزمنده را صدا زد. ایستادیم و يك عکس یادگاری گرفتیم. نمیدانم چه شد كه من وسط قرار گرفتم؟ انگار ميدانستند که من ميمانم و خودشان دو نفر شهید ميشوند.
عکس را که گرفتیم، کمی زیر سایة نخل از دلتنگیهاي جنگ حرف زدیم، از اينكه کِی عملیات ميشود. از فتحالمبین حرف زد که تازه از آن برگشته بود. مقرشان توي پادگان شهید بهشتی بود. و او فرمانده.
گفتم: «حالا چی؟ تا کی اينجا بشینیم؟ بریم داخل اتاق، یه چايی، صبحانهاي. تا ناهار پیش ما باش، بعد ما را با خودت ببر خط.
گفت: «نه بریم اهواز، میگو خوری، هوا خوری.»
از جايش که بلند شد، من تعجب کردم. توي دلم گفتم: «میگو خوری؟» راه افتاديم.
طولی نکشید که روي چمنهاي کنار کارون ولو شديم. آب یخ و شربت آب لیمو خورديم و خنک شدیم. راه افتادیم داخل بازار. اولین چرخی را که دید، ایستادیم. روی چرخدستی، چیز عجیبی بود که من برای اولین بار ميدیدم. داخل يك کاسة نیمدار، روی پیکنیک جز و ولز ميكرد،
دلم بالا آمد. رفتم کنار جوی و عق زدم. حالم بهم خورد. حبیب گفت: «این را بگیر، میگو ندیده!»
با خودم گفتم: «سوسک» و باز عق زدم.
علياصغر گفت: «مگه تا به حال میگو نخوردی؟»
دستم را جلوی دهانم گرفتم و عقب عقب رفتم. از بوی میگو، از شکلش و از آن کاسه فلزی نیمسوخته، حالم به هم خورد. با دست اشاره کردم: «نه نه نه، نمیخورم.»
بعد دماغم را کیپ گرفتم و دور شدم. دو نفری آمدند طرفم و کلی سربهسرم گذاشتند. گفتم: «آخه دست خودم که نیست.» حبیب گفت: «این اصلاً آدمیزاد نیست. کی را دیدی از کباب کوبیده بدش بیاد.» اصغر گفت: «راست میگه؟»
راست ميگفت. من هرگز توی عمرم كباب کوبیده نخورده بودم.
اصغر گفت: «باشه، پس بریم ساندویج بندری. حالت که به هم نميخوره؟»
گفتم: «باید ببینم.»
آخر من هیچ وقت، ساندویچ هم نخورده بودم. یکی زد پشت گردنم و خندید، من هم خندیدم. حبیب گفت: «بابا این بیچاره دهاتیه، تقصير نداره!»
گفتم: «چی؟ ها، تو بچة وسط پایتختی؟»
حبیب خندید و گفت: «آخه یه بار از دهات اومدي شهر و رفتی بسیج، برگة اعزام گرفتی و بعد یه راست رفتی غرب. از جبهه که برگشتی، باز یه راست رفتی بسیج، تسویهحساب و برگة اعزام دوباره گرفتي و با هم آمدیم جنوب. دروغ ميگم، بگو دروغه.»
اصغر لبخندی زد و من باز خندیدم. سه نفری داخل ساندویچی شدیم.
مرد چاقي با یک روسری عربی چرک، روی دوشش، عرقهايش را خشک ميکرد. کمی حالم بد شد، ولي اعتراضي نکردم. حبیب رو به مرد ساندویچفروش کرد و گفت: «سه تا بندری، ساندویچ بندری.»
دلم تابتاب ميزد. با خودم فکر کردم: «حالا این بندری چی هست؟ ساندویچ را چهطوری ميشه خورد؟ توش چی هست؟» خواستم بپرسم که جلوی خودم را گرفتم و شکمم را سپردم به دست سرنوشت. گفتم الآن اگر حرفي بزنم، اينها آمادهاند برای دست انداختن. روی يك تختة ده سانتی، کنار دیوار توي یك کاسة فلزی، چیزی بود به رنگ سرخ و زرد كه به طلايی ميزد. با نوک انگشت، پس و پیش کردم و گفتم: «حبیب اینا چیاند، کنجیاند؟»
حبیب لحظهاي مکث کرد و بعد به اصغر نگاه کرد. لبخندی زدند و بهم خیره شدند! گفتم: «چیه، باز سوتی دادم؟»
اصغر خندید و دو قدم جلو آمد. دستش را گذاشت روی سرم و خیلی جدی و با آبوتاب، توضیح داد که اين همان کنجیهاي خودمان است. هر پايیز، زیر سه پایهها از توي خوشهها، هورت ميکشیم.»
کاسه را برداشت، حبیب که همیشه از خودش ادا و اطوارهای عجیب درمیآورد، اینبارمثل بچة آدم، يك لیوان پر آب ریخت و گذاشت کنار دستم. اصغر کاسة کنجی را خالی کرد تو مشتش. حبیب لیوان آب را آماده به رزم، گرفت توی دستش. اصغر همیشه ته لبخندی روي لبش بود. دستش را گذاشت پشت گردنم و گفت: «دهانت را بازکن!» دهانم را تا بناگوش باز کردم و از این همه رفاقت، قند توي دلم آب شد. اصغر همة کنجیها را یک جا فرو کرد تو حلقم و یکی زد پشتم. حبیب آب را دستم داد و گفت: «هورت بکش، تو گلوت گیر نکنه.» لیوان آب را چسباندم به لبم و هورت کشیدم بالا. کنجیها، همه یک راست رفتند پايين. حبیب و اصغر زل زده بودند به من. چند ثانیه بعد، انگار بمبي وسط معدهام منفجر شد. از نای و مری و معده و رودهها تا همه جای وجودم آتش گرفت. داد زدم: «آی سوختم، سوختم.»
انگار كسي روی تنم بنزین ریخته و آتشم زده بود. مرد عرب يك مرتبه متوجه شد و عربی و فارسی را با هم قاطی کرد: «چی شد چی شد؟» حبیب و اصغر ميخندیدند. من به مرد ساندویچی اشاره کردم و کاسة روي پیشخوان را بهش نشان دادم؛ خالی بود. گفت: «همه را خوردی؟»
نميتوانستم حرف بزنم. حبیب گفت: «چيزي نیست، عادت داره، سر زمین باباش، کارش همینه.»
مرد ساندوچی گفت: «پسر! این فلفل تند بندری آدم را ميکشه، اینهمه بخوره.»
متوجه شدم که رو دست خوردم و هوار هوارم بلند شد. مرد عرب شروع کرد سروصدا کردن با اصغر و حبیب. داشتم بالا ميآوردم.
دویدم لب جوی و شروع کردم به داد و فریاد. همسایههاي مغازه و رهگذران توي خیابان، جمع شدند دورم و من بيشتر سروصدا راه انداختم. حبیب چسبید به من و گفت: «خره، هی الاغجان! فلفل بود دیگه، گلوله که نخوردی.»
هم ميسوختم و هم ميخواستم يك جوري حالشان را جا بیاورم، ولو شدم وسط پیادهرو. هر دويشان کُپ کرده بودند. اصغر بلندم کرد. خودم را شل کردم تو بغلش و ناليدم: «آخ سوختم! آخ سوختم!»
سرم را چسباند به سینهاش، انگشتش را کرد توي حلقم و گفت: «ترسیدی، ترسیدی؟ هیچی نیست، هیچی نیست. بالا بیار، بالا بیار.»
بدجوری ترسیده بودند. كمي بالا آوردم، ولي باز از درون ميسوختم. اصغر و حبیب، دست و پايشان را گم کرده بودند. داد زدم: «آب ميخوام، آب، آب، آب. سوختم خدا، سوختم.»
خودم را مثل کسی که دارد ميمیرد، انداختم گوشة ديوار. ياد روزي افتادم كه توي پادگان امام حسین(ع) حبيب سرماخورده بود و من بردمش درمانگاه. يك آمپول ضد درد زد و آمد توي چمنها و شروع كرد به هوار هوار كردن. بچهها دورمان جمع شدند. من واقعاً ترسیده بودم. نشستم و سرش را گذاشتم روي پاهايم و داد زدم: «آخه بیانصافا! همینطور تماشا ميکنین؟ رفقیم داره میمیره.»
همه ميخندیدند. بعد فهمیدم كه همه سرکاری بود. كلي جلوي بچه ها سرخ شدم، یکی زدم توي سرش و رفتم بالا.
الکی شلوغش کرده بودم؛ البته حالم هم بد بود، ولی اینقدر که شلوغش کرده بودم، نبود.
مردم جمع شده بودند و هر کس چیزی ميگفت. مرد عرب، يك سطل آب آورد. من دست گذاشته بودم روي شکمم، ميمالیدم و داد میزدم. حبیب ترسیده بود. اصغر سطل آب را محکم ریخت روي تنم. توي دلم گفتم: «ای بیرحم! یك ذره یواشتر، سرم درد گرفت.»
چشمم نميدید. گفت: «خنک شدی؟»
حبیب گفت: «نه، یکی دیگه بیار.»
نالیدم و گفتم: «نه، نميخوام، یخ کردم، سردمه.»
اصغر خندید و گفت: «هیچیات نميشه، چیه الکی شلوغش کردی؟ آرپیچی ميخورن و اینهمه هوار هوار نميکنند.»
نالیدم: «آخه بابا، بی انصافا! من که از شهید شدن نميترسم، صد تا گلوله هم كه بخورم، صد بار هم كه شهید شم، باکی نیست.»
داد کشیدم: «خدا من ميخوام شهید شم، من را اینجوری نکش!»
دو نفری زدند زیر خنده، مردم تعجب کرده بودند.
«آخه بیانصافا! اگه الآن بمیرم، مردم به ننهم ميگن پسرت رفته جنگ، دلهبازی درآورده و فلفل خورده و مرده...» حالا نخند، کی بخند. يك مرتبه ترس برم داشت. نكند واقعاً بميرم. از اين فكر خندهام گرفت.
دادي کشیدم و دویدم طرف رود کارون، از بس كه از درون ميسوختم. اصغر و حبیب هم به دنبالم. مرد عرب از پشت سر داد ميکشید: «آهای پول ساندویچام.»
اصغر ایستاد و پول ساندویچها را داد و دوید طرف ما. حبیب ميدوید و داد ميزد: «بابا به خدا نميمیری.»
من داد ميکشیدم: «من ميمیرم خدا... ميخوام شهید بشم. من را اینجوری نکش.»
اصغر ميایستاد، دولا ميشد و نفس نفس میزد. دستش را ميگذاشت روي زانوهايش و قاهقاه ميخندید.
رسیدم لب کارون، پهن شدم رو چمنها و زار زار شروع کردم به گریه کردن؛ الکی. حال عجیبی پیدا کرده بودم. اصغر نشست و سرم را گذاشت روي زانوهايش، گفتم: «باهاتون قهر، قهرم تا روز قیامت.»
هر کاری کرد، ساندویچي را كه با خودش آورده بود، نخوردم. دلم ميخواست بخورم، ولی آنقدر هوارهوار کرده بودم که رويم نميشد بخورم.
هیچکدام آن روز ناهار نخوردیم، رفتیم مقر. با هیچ کدامشان حرف نزدم. از دست حبیب خیلی عصبانی بودم. هنوز نمنمک ميسوختم، گرسنه هم بودم. اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد. طرفهاي عصر بود، دیدم كسي دارد روي سرم دست ميکشد. بلند شدم. فرمانده بود. يك ساندويچ دیگر آورده بود كه همراه بستهاي، گذاشت توي بغلم.
نماز ظهرم را هنوز نخوانده بودم، گفتم: «فرمانده بروم وضو بگیرم، نمازم را بخوانم، بعد.» هنوز تب داشتم.
سر نماز بودم که بسته را باز کرد و جلويم گذاشت. روی جلدش نوشته بود: «صحیفه سجادیه»
منبع: نشریه امتداد"به سردبیری رضا مصطفوی"شماره پنجاه دو
ماهنامه امتداد
شماره 52، خرداد 1389
صفحات (46-48)
ماهنامه امتداد
شماره 52، خرداد 1389
صفحات (46-48)
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI















