Your IP address=38.107.191.110
پنجاه و چهارمين شماره ماهنامه امتداد به سردبیری رضا مصطفوی منتشر شد
پنجاه و چهارمين شماره از ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ مقاومت، ارزش‌هاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، ويژه مردادماه 1389 در 96 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
یک جرعه برای رفع عطش / گزارشی از یک سلوک معنوی
رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمي دیر رسیده بودیم. اين كمي دير رسيدن، انگار در خون ماست و يا با سرنوشت ما گره خورده است. مثل روزي كه كمي دير به دنيا رسيديم و از قافلة شهدا وامانديم.
شماره 52 ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی منتشر شد.
شماره 52 ماهنامه امتداد، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ و ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي، در 72 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
حکایت یک پرواز
بچه ها از کله صبح تا غروب کارشون شده بود ،برن لب جاده وساعتها منتظر بمونن تا شاید یکی از بروبچ جنگ سر وکلشون پیدا بشه.چه کیفی می کردن.
امتداد +، ويژه سالروز آغاز ولايت آيت‌الله خامنه‌اي منتشر شد
اين ويژه‌نامه شامل مطالب ارزشمندي درباره شخصيت علمي و اخلاقي و جايگاه مقام معظم رهبري و خاطرات و ناگفته‌هاي بزرگان درباره ايشان است.
شيرجه در آب‏
امّا هر كس كه مي‏خواست بلند شود تير مي‏خورد و مي‏افتاد زمين. حسابي درمانده شده بوديم. نه  عقب
تب سنج در ليوان چاي
پرستار چون حجاب خوبي نداشت و من نميخواستم ايشان اين كار انجام بدهد . يك روز كه تب سنج را براي
خروس با محل
حسن سفره را کنار چراغ والور پهن کرد و گفت:«بوی چلوکباب عملیات بلند شده‌ها! نه؟» عباس پارچ آب را...
نام فرستنده:

ایمیل فرستنده:

نام گیرنده:

ایمیل گیرنده:

پیغام:

test

خاطره‌اي از سعيد بني‌فاطمه، جانباز شيميايي
نوشته: عباس عبدالحسینی
منبع: نشریه امتداد
يكي از دور مي‌دويد. تكيه كرده بودم به سنگر، زير سايه غروب دلگير آفتاب كه سنگر از پرتو آن، سايه‌اش را كش داده بود تا دور دست. ربيعي بود. رسيد لب سايه، زير نور آفتاب، مثل يك مرد دلواپس. مرد نبود، پسركي بود در قالب يك مرد جنگي؛ نه بلند نه كوتاه؛ ولي زيبا، نه بور بود، نه سياه، زير نور آفتاب مي‌درخشيد اما، از بچه‌هاي گردان حضرت فاطمه‌الزهرا(س) از لشكر 25 كربلا. بعد پشت به آفتاب، روبه‌روي سنگر ايستاد، سرش را چرخاند و اشاره كرد به سايه دراز خودش كه روي رمل نقش بسته بود. داد زد: سعيد! نه، سايه سنگر! نه، سايه بلند من! هيچ‌كدام ماندني نيستيم. شايد هم شما برادر سعيد بني‌فاطمي! فردا، معلوم نيست، اين سايه از كيست؟ شايد...

بچه سن بود و به قول خودش وسط كلاس رياضي، سر خورد وسط سه‌راهي مرگ، زير خمپاره‌هاي سر گردان، بعد عشق و حال. گفتم: حال احوال، ربيعي چه خبر؟ گفت: هي بي‌خبري، مگه من خبرنگارم سعيد. گفتم: راستي اصلاً نگفتي بچه كجايي، كه اين همه تو شجاعي؟ گفت: بچه دهاتمه، بچه دهات! ساروي هستمه، ساروي! گفتم: ربيعي، موج فركانس‌تو عوض كن. لخت حرف بزن، جوري كه حاليم بشه، ساروي هستمه، ساروي هسمته! كه چي؟ گفت: هيچي سعيد جون، يعني يكي از روستا‌هاي شهر ساري هستم. جمعي لشكر 25 كربلا، گردان فاطمه‌الزهرا(س)،... بعد بسيجي، جا افتاد سعيد؟ برم حالا؟ گفتم: كجا بچه شجاع؟ گفت: رو اعصابت ديگه. گفتم: بزن خاكي. مگه نگفتي بچه دهاتي؟ ها، ربيعي تا نخوردي آرپيجي. گفت: بي‌خيال سعيد، جدي جدي يه عرضي داشتم. همين‌طور آمد جلو جلوتر. نزديكم رسيد. دست‌هايش را روي شانه‌هايم گذاشت و نيم‌خيز افتاد روي رمل، گفت: يعني يك سوال رياضكي، جدي بگير، شوخي پوخي رو قاب بگير. سعيد، چند تا هفتاد تا مي‌شه سه هزار تا؟ خوب بگو سعيد، تند سريع بگو سعيد؟ خيلي هم تند بگو، من هم خيلي تند بي‌آنكه ذره‌اي فكر كنم گفتم: چهل و پنج تا ربيعي. چهل و پنج تا، خوب كه حالا اين يعني چي؟

گفت: سعيد دقيق بگو، بعد من انگشت سبابه‌ام را چند بار كوبيدم روي گيجگاهم، كه يعني دارم فكر مي‌كنم. بعد نگاهش كردم و گفتم: درسته چهل و پنج تا، فيكس ربيعي. بعد گفت: باشه سعيد، آدرس بدم مياي؟ مياي دهات ما؟ خيلي قشنگه، خيلي، جنگل، آبشار، انار، پرتقال، نارنگي، واي سعيد، بهشت بهشت، شير گاو، پرچين، واي سعيد، وقتي برف ميشينه رو پرچينا خيلي زيباست. واي كه تماشا داره، اوه گنجشگكا، تو برفا، رو پرچينا، تو سرما، جوز مي‌كنند. بعد خودش را جمع كرد و گفت: ببين جوز، به زبان محلي مي‌شه اين، بعد دست‌هايش و خودش را پيچاند و خم شد.

واي كه من چقدر دلم براشون مي‌سوزه، نگو سعيد. مياي؟ جنگ تمام شد، مياي؟

گفتم: بذار جنگ تموم بشه، ما زنده بمونيم، تو شهيد بشي، من ميام... ربيعي.

لاغر بود؛ نه بلند، نه كوتاه، قشنگ بود اما، گفتم: ربيعي چند سالته؟ گفت: پانزده سعيد، پانزده. گفتم: خوب بگو؟ گفت: چي سعيد؟ چي بگم! آها يادم آمد سعيد! گفتم: چقدر سعيد سعيد مي‌كني؟ بعد اصلاً چيه اين همه مثل پروانه بال بال مي‌زني؟ سر جات بند نمياي، دل دل مي‌زني، تو برفا مثه، گنجشگا، ولي خوب خيلي با حالي. خوشم آمده ازت ربيعي! امشب مي‌برمت با خودم كمين، باشه. بعد داد كشيد: واي... گفتم: ساكت، هيس..! خوب بگو قصه چيه؟

اين چند تا هفتاد تومن چيه؟

زد زير خنده و پريد رو هوا. ايستاد. با دست انگشت شصت و مياني را كشيد به‌هم و شتلق صدا داد. چند بار حساب كتاب كرد، ضربدر و به‌علاوه و كم و جمع، چهار عنصر رياضي را چند بار تكرار كرد و بال‌هاي بلندش را توي هوا با نيم‌تنه‌اش چرخاند. چرخي زد. چند قدم رفت عقب‌تر. دوباره مقابلم ايستاد و گفت: سعيد دمت گرم، خيلي عالي بود. باز دوباره چرخي زد و پر شد از شوق. گل از گلش شگفت، بعد صدايش را كشيد و گفت: اين خيلي عاليه، خيلي سعيد. بعد خيلي را خيلي كشيد. همين‌طور كشش داد برد يك جايي خيلي دور، تا خط اول جنگ، تا توي ميدان مين، از معبر هم گذشت، رو در روي شني تانك، ولش كرد و برگشت. محكم و استوار، بعد دست‌هايش را زد به كمرش. سينه را جلو داد و گفت: يك عروسك پلاستيكي براي خواهرم و يك روسري خوشگل براي مادرم مي‌خرم و برمي‌گردم جبهه. آخه مادرم هيچ‌وقت روسري نو سرش نديد؛ خواهرم هم هيچ وقت عروسك پلاستيكي تو بغلش!

اشك توي چشمش حلقه زد و من را غم سر گرفت. بعد انگار دل آفتاب هم گرفت. بعد غروب دلگيري ريخت توي دلم، سنگين و كشدار. خسته و سنگين شدم.

بعد پشت كرد به سنگر، به من، رو به غروب دلگير آفتاب، رفت به طرف تانكر، نشست به وضو. من هم رفتم. كم‌كم اذان بود و نماز. نمي‌دانم چه شد كه همه عالم هوار شد روي سرم. پهن شدم توي سنگيني غربت و اندوه، بعد دلتنگي. رفتم به نماز، به نياز به نيايش. زانو زدم، روي سجاده، روي چفيه، زار زار اشك ريختم... نماز و شام و بعد هم يكي‌يكي سنگر‌ها را سر زدم. آن‌شب نوبت من بود و بايد بچه‌ها را به كمين مي‌بردم. تا نبض دشمن، بايد پيش مي‌رفتيم. كار هر شبه ما بود.

بچه‌ها را به خط كردم. راه كمين به طرف سه راهي مرگ، به طرف خط اول دشمن و قرارمان روبه‌رويي با نيرو‌هاي گشت و شناسايي عراقي‌ها بود. در راه رفت، كم‌كم خاطرات ربيعي از ذهنم پاك شد و جاي خود را به عراقي‌هايي داد كه ساعتي بعد شايد با هم روبه‌رو مي‌شديم. شايد هم گرفتار خمپاره‌هاي سرگردان، و آرپيچي‌هايي كه هيچ وقت معلوم نشد از كجا شليك مي‌شود. قناسه‌چي‌هاي بعثي سمجي كه از ديدگاه ما گم بودند، اما پيشاني‌ها پيدا بود و ناگهان بهشت!

نيرو‌هاي بسيجي را در نقطه‌هايي كه قرار كمين‌مان بود كاشتم. توي هر نقطه، دو ـ سه نفر و حدود پنج‌شش گروه دو سه نفري، بعد بايد همه نقطه‌هاي كمين را هر از چند دقيقه مي‌رفتم و برمي‌گشتم. شب، سكوت و سنگين، روبه‌روي ما خاكريز اول دشمن و ميدان ميني كه زياد هم فاصله نداشت. شايد صد متر يا دويست متر بيشتر يا كمتر، اما ميدان مين خيلي نزديك بود. منظم يا نامنظم خيلي نمي‌دانستم.

يك ساعتي گذشت و كم‌كم انگار موقعيت‌مان لو رفته بود و با گشتي‌هاي عراقي درگير و ناگهان صداي مهيبي از كمين بچه‌ها بعد سروصدا و تا رفتم به‌خودم بيايم، دشمن آسمان را روي سرمان خراب كرد.

منوري روشن شد و نگاهم به سمت رزمنده‌اي رفت كه داشت به سرعت سمت ميدان مين مي‌دويد. من شوكه شده بودم. چرا به طرف ميدان مين؟

در لحظاتي كوتاه پر شدم از فكر‌هاي گوناگون كه هيچ‌كدامش را نمي‌توانستم دليل محكمي براي رفتن رزمنده به ميدان مين پيدا كنم. چند قدمي ميدان مين، از پشت كشيدمش و هر دو محكم پهن شديم روي زمين، رزمنده جواني بود كم‌سن‌وسال. نمي‌شناختمش، اما مي‌دانستم كه از بچه‌هاي گردان و گروه كمين است. مثل گنجشگ باران‌خورده رعشه گرفته بود و مي‌لرزيد. ارتعاش عجيبي بدنش را گرفته بود. صداي برخورد محكم دندان‌هايش را در ميان آن همه فرياد و صداي گلوله و انفجار واضع مي‌شنيدم. محكم از پشت سر كشيدمش. افتاديم هر دو روي زمين. داشت داد مي‌زد. جلوي دهنش را گرفتم. به طرف خط كمين كشيدمش. در بين راه، پشت سر هم تكرار مي‌كرد: ربيعي، ربيعي رو بردن. ربيعي رفت.

ناگهان به شك افتادم كه ربيعي اسير شده و او داشته به طرف نيرو‌هاي عراقي مي‌دويده، ولي چرا توي ميدان مين؟

چگونه ربيعي را برده‌اند، عراقي‌ها چطور كمين را دور زده‌اند. مبهم بود و من نمي‌توانستم بسيجي را آرامش كنم. به شدت مي‌لرزيد. پاهايش توان ايستادن نداشت، بسيار كم‌سن و سال، انگار بيشتر از چهارده سال نداشت. به هر جان‌كندني بود، بردمش يك جاي امن، گفتم حالا درست حسابي بگو چي شده؟

بگو ربيعي رو كجا بردن؟ اصلاً چي شده اونجا؟ چرا اون طرفي فرار مي‌كردي؟ تو ميدان مين چي بود؟ چي ديدي؟

ارتعاش تنش نمي‌گذاشت ذهنش را متمركز كند. گفتم: بگو چي شده، خون‌جگرم كردي. بعد داد كشيدم، خيلي شديد. با دست به روبه‌رو اشاره كرد؛ به چند قدمي كميني كه مستقر بود. بعد با دستش كه مي‌لرزيد اشاره كرد و گفت: اينجا. اينجا من بودم؛ اونجا حدود ده متري، اونجا ربيعي، ربيعي ايستاده بود. آرپي‌چي يازده خورد توي سرش. داشتيم حرف مي‌زديم كه يه مرتبه ربيعي با يك عالمه صدا و اتيش رفت هوا. بعد زد زير گريه، افتاد روي خاك.

ناگهان سست شدم. كمرم شكست. ربيعي ... روسري ... عروسك ... خواهرم ... مادرم ... ساروي ... دهات ... مثل بمب توي سرم منفجر شد. زانو زدم. شانه‌هاي پسر را چسبيدم. اسمش را هم نمي‌دانستم. هي پسر، پس جنازه‌اش! جنازه ربيعي كو؟ سرش را بلند كرد. بيست متر جلوتر، چند چاله پي‌درپي جاي خمپاره و كاتيوشا و گلوله توپ، يك گودال آرپي‌چي يازده. ربيعي، عروسك، روسري، مثل قطاري ذهنم را مي‌كوبيد. به طرف جنازه‌اي كه نمي‌دانستم چقدر از تنش را پيدا خواهم كرد، دويدم. آرپي‌چي يازده محكم خورده توي سرش، پروانه‌اي سوخت. ربيعي پريد.

بايد پيدايش مي‌كردم. دشمن ما را ديده بود و هر لحظه بر آتش خود مي‌افزود؛ از خمپاره‌هايي كه بي‌صدا فرود مي‌آمدند تا گلوله‌هاي جور واجور. فرياد بچه‌هاي كمين، ناله و گريه و فرياد الله‌اكبر و يامهدي، ياحسين، در دل شب پيچيده بود. چاله‌ها را يكي‌يكي سر فرو كردم، خداي من، پس اين پسر كو؟ كجايي ربيعي؟ داد كشيدم، خيلي شديد. و هق زدم‌. هاي‌هاي گريه كردم؛ مثل بچگي‌ها تو عالم بازي. توي ان همه صداي گلوله و خمپاره، صدايش زدم: هي پسر، تو كجا دري؟ قاطي كرده بودم. به‌هم ريخته بودم. گيج... سرگردان، آواره.

ناگهان با يك جفت پا بدون سر و تن روبه‌رو شدم كه انگار سال‌هاست كه به خواب ابدي فرو رفته باشند. راستي صاحبش كجاست؟

پس پسر سرت كو، تن و جانت؟ اشك امانم را بريده بود. تشنگي چنان بر دلم غالب شده بود كه بي‌اختيار ياد حسين(ع) در قتلگاه، ياد زينب(س) افتادم. دل بي‌صاحب من ديگر رمق نداشت. ربيعي سر نداشت، تن نداشت، نيمه تنه‌اش، بال‌هايش. كو پس بال‌هايت پسر؟ واي، من چه كنم، انگار يادم رفته بود در وسط ميدان نبرد قرار داريم. مي‌لرزيدم. از حجم غمي كه بر دلم نشسته بود، منفجر مي‌شدم. كاش خمپاره‌اي بخورد وسط سرم، كاش همين‌جا من و نيم‌تنه ربيعي با هم برويم سراغ سرش كه حالا رفته است بهشت.

نيم‌تنه‌اش... بدجوري پروانه شدي، پريدي ربيعي. مانده بودم چگونه با خودم ببرمش. برانكارد هم نداشتيم. رفتم سراغ بچه‌هاي كمين. دو ـ سه نفري را با خودم همراه كردم. بلوز‌ها را درآورديم. آستين‌ها را به‌هم گره زديم. برانكاردي شد. ربيعي جوان را چون پروانه‌اي روي برانكارد گذاشتيم و از معركه بيرون برديم. مجروحين ديگري هم بودند؛ اما تنها شهيد گروه، ربيعي بود. پيكر ربيعي را تا محل استقرار برديم. در حسينيه گردان كه سنگري بزرگ‌تر بود، گذاشتيم تا نيمه‌هاي شب، بچه‌ها وداع‌، نوحه و مداحي و اشك... زيارت عاشورا دل‌ها را آرام مي‌كرد. صبح شده بود و آفتاب نم‌نم بالا مي‌آمد و نفس‌هامان كم‌كم بند مي‌انداخت. تا جايي كه ديگر نفسي بالا نمي‌آمد. انگار زمان بر عكس عقربه‌هاي ساعت درآمده بود و بر خلاف عقربه‌هاي ساعت مي‌چرخيد. تاب مي‌گرفت و روحم از تنم بيرون مي‌رفت، ربيعي، دهات، عروسك، جنگل، پرچين. ربيعي مي‌گفت: «پرچيم» يادم رفت كه بگم: پسر پرچين. هيچ‌وقت فكرش را نكرده بودم. نمي‌دانستم تا ساعتي ديگر نمي‌ماند و مي‌پرد و من ناگفته‌هاي دلم را بايد با نيم‌تنه‌اش باز بسرايم. دم سنگر روبه‌روي نور آفتاب به نظاره نشسته بودم. مانده بودم خدايا، پس كي اين آمبولانس از راه مي‌رسد. بچه‌هاي گردان هنوز دور ربعيي مي‌پريدند. اما ربيعي كه پريده بود. پس اينان چه مي‌خواهند؟ بال، براي پريدن. از دور گرد خاكي بلند بود. ايستادم. دستانم را حائل چشمانم كردم و زُل زدم به جاده. دلم داشت درمي‌آمد. ربيعي بايد بروي. مادرت منتظر روسري است. خواهرت، راستي كاش نام خواهرت را پرسيده بودم. ‌اي‌كاش، نام روستا، پس چرا نگفتي، اهل كدام روستايي پسر. آمبولانس از راه رسيده بود و راننده‌اي كه بايد ربيعي را باز پس به معراج مي‌برد، صدا زد و چند نامه به‌دستم داد. توي دلم گفتم الان كه حوصله توزيع نامه‌ها را ندارم. بگذار ربيعي را بفرستم به معراج، به شهرش، به دهات‌شان، بعد نامه‌ها را مچاله كردم توي جيبم و ربيعي را با اشك به داخل آمبولانس گذاشتيم. و چشم دوختم به جاده‌اي كه نمي‌دانستم تا كجا امتداد دارد و ربيعي را همراه خود مي‌برد. ربيعي كه رفت، انگار سال‌هاست كه من متروكه شده‌ام. ‌اي ربيعي، كاش اصلاً نمي‌شناختمت پسر، كاش عصر ديروز را قفل مي‌گرفتند و زمان ساكن مي‌شد و سراغم نمي‌آمدي. دلتنگي امانم را بريده بود. به داخل سنگر رفتم. بچه‌هاي سنگر هر يك گوشه‌اي توي حال خودشان بودند و شايد از حال دل من بي‌خبر، يا نه من چه مي‌دانم حال دل خودشان چيست. هر چه هست و نيست به قد دل صاحب مرده من، خراب خراب نيست. كز كردم گوشه‌اي و نامه‌ها را يكي‌يكي مرور كردم. و يك ناگهان محض مرا ربود و به آخر هر چه التهاب است پرتم كرد. نمي‌دانستم بايد چه كنم. چرا من؟ با احتياط نام نويسنده نامه را از ذهنم عبور دادم انگار مي‌خواهم از وسط ميدان مين عبور كنم. ميدان مين نامنظم. مين‌هاي خورشيدي، تله‌هاي انفجاري، والمري، آرام در ذهنم گام بر مي‌داشتم. ناگهان منفجر شد، زهراء ربيعي....!

نامه را باز كردم نم‌نم اشكام روي برگه مي‌لغزيد و خطوط صاف را منحني مي‌كرد و ذهنم را پر از آشوب، دلهره و تلواسه‌هاي پريشاني! خدايا با من چه مي‌كني...؟

نامه زهرا ربيعي بود به برادرش، نامه اما كوتاه و بس بيتاب، بيتابي زهراء در خطوط كج و معوج نامه نمايان بود.

به نام خداوند دل انتظاران

سلام برادر بهتر از جانم سلام سلام سلام برادر جان

برادرم، باز بگويم اگر به قد ستاره‌ها بگويم كه جان مني باز كم گفته‌ام برادر بهتر از جانم. نوشته بوديد به‌زودي مي‌آيي و براي ننه‌مان روسري نو و براي من عروسكي، مي‌آوري، برادرجان، بعد نوشته بودي چه خبر؟ از چه برادر چه خبر؟ ازحال خودمان چه بگويم! كه حال و دل ما را تو از ما تو برده اي، جاني نمانده حالي نمانده، پس بگويمت حال و دل و جان ما توئي برادرم. برادر جان مادر مي‌گويد من سايه روي سر مي‌خواهم نه روسري، آغوش خواهرت برادر مي‌خواهد نه عروسك پلاستيكي، مادر روسري نمي‌خواهد. پسر مي‌خواهد. خواهر عروسك نمي‌خواهد برادر مي‌خواهد. زود بيا زود بيا برادر من، آغوش من عروسك نمي‌خواهد فقط تو را مي‌خواهد. اشك‌هايم برادر كاغذم را خيس كرده و نمي‌لغزد قلم. ديروز يكي از مرغابي‌ها لاي پرچين حياط گير كرده بود. رفتم آزادش كنم در آغوشش كشيدم بياد برادر، وقتي پريد پرهايش توي بغلم جا ماند. پرها را مي‌فرستم برادر بهتر از جانم! پرها را روي كاغذ بغلطان، كاغذ خيس اشك است، اشك‌هاي زهرا، پرها را به بال‌هايت بچسبان، پرستو بشو پرواز كن بيا، مادر مي‌گويد برايت بنويسم كه من جلوي حياط مي‌ايستم تا پرهايت به پرچين نچسبد. من حياط را براي آب جارو كرده‌ام وقتي بال مي‌كشي و مي‌نشيني خاك برنخيزد. زودي پرستو شو بيا باشد برادر منتظريم پرستو بشو بال بكش بيا...

خواهرت زهرا ربيعي


این مطلب در نشریه امتداد چاپ و باز نشر آن با اجازه نشریه امتداد است
نشریه امتداد با سر دبیری رضا مصطفوی


دياررنج
قفسي تنگ به وسعت دنيا
حکايت شهادت همچنان باقيست ...
حاجات تون روا
التماس دعا
همراز پروانه ها باشيد
نشاني تماس
diareranj@gmail.com
توجه:
براي ارسال «نظر، پيشنهاد يا دلنوشته هاي خود،
لطفا از قسمت بالاي سايت «تماس باما» استفاده نمائيد
 
نام:

ایمیل:

آدرس سایت:

متن:

به شعر گفته‌ام اين دفعه درد را بكشد
فاطمه ناني‌زاد از شعراي جوان كشور در ديدار ساليانه شاعران با رهبر انقلاب در نيمه ماه رمضان غزلي را قرائت و آن را تقديم به جانبازان صبور شيميايي كرد
پلاكی كه رهبر بوسید!
اما احتمالا دل رهبر را وقتی خیلی شاد كرد كه پلاك گردنش را به رهبر داد تا تبركش كند. پلاكی كه رویش حك شده‌بود: "افسر جوان جنگ نرم." پلاكی كه رهبر بوسید.
سعید بنی فاطمی نوشت: پاراداز من...
هر کس پارادایزی دارد  پارادایز من شلمچه است.هر کس پارادایزی دارد پارادایز من خاک مقاومت است.
رضا مصطفوی سردبیر امتداد نوشت: دیدار یار
دیروز توفیق شد با بروبچه‌هاي تحريريه امتداد، براي دست بوسي خدمت حضرت آقا رسيديم. هنوز حرارت دستان مجروح ولي‌ام را بر لبانم احساس مي‌كنم؛ هنوز سايه دست نوازش پدرانه‌اش را بر سرم احساس مي‌كنم.





© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI