پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
جنگ که تمام شد. حاج غلام شد مسئول یک جائی! حاج غلام سواد چندانی نداشت. اهل روستائی دور دست درگرگان،علی آباد کنارشهر، همه سال های جنگ را تجربه کرد. چند بار هم زخمی، چند بارهم تیرمستقیم خورده وشهید نشده! بازماندگارشد. ازاون بچه های بی ریاء که گذشته اش رو حفظ کرد هرجا هم دعوت شد که ازجنگ حرف بزنه رفت اما یه ذره نذاشت براش پوستروپارچه وتابلو خوش امدگوئی بزنند که سردارحاج غلام و این حرف ها، همین بود که معروف به سردار نشد. شندیده بودم درجه سرتیپی هم داره ولی روی دوشش ندیدم هیچ وقت. همان حاج غلام زمان جنگ باقی موند، بیشترازهرمکانی حاج غلام تو گلزارشهدا دیده میشه تا جائی دیگه،همین حاج غلام یه روزتوی جنگ من ودید گفت: پسرتوبچه کجائی!؟
حاج غلام یه ذره با کلاس حرف میزد، مثل بچه پایتختی ها! البته فقط حرف زدنش نه تیپش و لباس پوشیدنش، کل هوم طایفگی، اینطوریا حرف می زنند، بردارحاج غلام، حسین شان، مدیرمدرسه ما بود. روستای ما هم جوار روستای حاج غلام اینا، بعد همین حاج غلام فرمانده تدارکات لشکر 25 کربلا شده بود. من هم کل هوم رگ و ریشه اش را می شناختم. ولی او مرا خوب نمی شناخت تازه من ان موقع یک جوان نو رسته ای بودم اما او زندگی را نیز تجربه کرده بود. اصلا یه فرقی بود بین آدم های جنگ، آنها که زندگی را تجربه نکرده بودند، نو رسته ها وآنها که درحین جنگ زندگی تشکیل دادند، جوان ترها، وآنها که زندگی را تجربه کرده بودند، یعنی ازوسط زندگی افتادند وسط معرکه جنگ، مرد ترها، مثل همین حاج غلام، حتی بعد جنگ هم این تفاوت ها به وضوع مشاهده می شود. نورسته ها و جوانان ترها ومردانی که ازوسط زندگی کنده شدند وافتادند وسط معرکه جنگ، جنگ که تمام شد برای مونده ها حکایتی پدید آمد. همین فاصله ها به نوعی محفوظ ماند. برعکس شد نو رسته ها بعد جنگ بود که افتادند وسط معرکه زندگی، حاج غلام هم از دسته سومی ها بود وبه من که از دسته اولی ها بودم یه نگاهی کرد! حدس زدم توی دلم که حدس زده یک جائی یه مرد که خیلی شبیه به من بوده رو دیده، حالا اگه تو ذهنش آن مرد رو ببره به دوران نورستگی هاش میشه یک نفری مثل حالای من! بعد ازکلی تصوروتجسم و فکرکردن! گقت: نگفتی! بچه کجائی؟ گفتم: کی گفته علی آباد هم شهره! خندید وگفت: هی قیافه ات میگه تو پسرتیمساری!گفتم: زدی به هدف! ولی حاجی جلو این بچه ها نگو، گرد شدم و دوروبرم رو به حاج غلام نشون دادم و گفتم: ببین چه جوری با کله رفتن برای حرف درست کردن و دست انداختن من ببین حاجی نگاشون کن! دو تا مشکل هست یکی این که اینا بعد راست راستکی فکر می کنند من بیچاره بچه یک تیمسارم! یا میشم یه سوژه برای دست انداختن، تازه یه مشکل بزرگ تر بعد میدونی که چی میشه حاجی؟! میدونی!
گفت: چی میشه؟ گفتم آخه اگه چو بیفته که من اینم راست راستکی ام! پسریه تیمسارارتشم!
کی باورش میشه که بابام یه روستائی یه شالیکاره وهمه عمرش بیل دیده وشخم وپنبه زارو داس و درو ودسته کشی و کوله کشی وخرمن و این حرف ها !
وای بیچاره ام حاجی! میدونی تازه اگه به گوش عراقی ها برسه، یا ستون پنجم یا اصلا اگه یه روزاسیربشم! میای اونجا، میای خودت به عراقی ها بگی بابای این بیچاره یک کشاورزساده روستائی، همون اولش اول از همه حساب خودت ومیرسن، تازه کی باورش میشه حاجی؟ اصلا یک مشکل دیگه اگه به گوش این حفاظتی ها برسه بد بختم حاجی، ازجبهه پرت مون می کنند وسط یک بازداشتگاة! کجا! ناجا، بعد ننه ام دق میکنه حاجی!
اشاره کردم به همرزم هام که دورمون جمع شده بودن گفتم: ببین ازهمین الان دارن برنامه شو می سازن نگا شون کن! چطوری نیش ها شون رو وا کردن! الان آخه جلوی شما روشون نمیشه، فقط کافیه دویست متری دوربشی و کارم ساخته است.
بعد اول خودم زدم زیرحنده بعد حاجی زد زیر خنده و بچه ها که دوره مون کرده بودن اول هاج واج مانده بودن وبعد اونا هم محکم زدن زیرخنده حالا نخند که کی بخند برای یک هفته شان بس بود تازه مونده بودم بعد یه هفته چه خواهد شد! همه شلیک خنده!
حاجی دو قدم جلو آمد و زل زد بهم و گفت: خیلی پسرتوخیال بافی ها،عراقی ها واین بچه ها و ناجا، شد یه فیلم ، همین الان نه بچه رو کرد به بچه ها و گفت: خودش یک فیلم بود.
بعد چفیه اش رو دورگردنش پیچوند و گفت: چه ذهن پیچیده ای داری تو پسر تو دیگه کی هستی، خندید و گفت اصلا نمی شناسمت خلاص برو... همه زندند حسابی زیر حنده و آخر سرحاجی محبت کرد و یه ضد حال محکم بهم زد و رفت و منم رفتم تو سنگرم.
حاج غلام بعد جنگ، قرارگاه کربلا که جمع میشه، ازپشت خاکریز، ازروی بلم، قایق وهورو اروند، سنگروانبارمهمات وخط مقدم ومیدان مین ومعبر! مثل یک خواب می مونه! بعد دید نشسته پشت یک میزو یه صندلی چرمی شاسی بلند، موبایل وهنسفری و جا سیگاری بلوری و سالنامه اهدائی بانک ملی! دیگه اون اورکت کره ای نبود، اون لیوان های پلاستیکی نبود. کسی تو شیشه مربا چائی نمی خورد. فقط فنجان های فانتزی بود و نسکافه و یه ساختمان با شیشه های سکوریت، درجه بندی بود! البته نه درجه کپسول اکسیژن جانبازان شیمیائی، اما اتاق حاج غلام هنوزیه ذره فرق داشت، یه تصویرخیلی زیبا ازمقام معظم رهبری بود ودورتا دوراتاق عکس سرداران شهید،همرزمان جنگ، بجاش تابلوی نفیس نداشت وعکس های شهدا هم قاب نداشت، هنوزتواتاقش مبل های چرمی نبود همون صندلی های خشک چوبی که انگار سهم خودش بود که ازانبار تدارکات لشکرکه فرسوده شده بود با خودش اورده خوب سهم خودش بوده، او هم یه جوری خواسته سهم خودش رو از جنگ گرفته باشه، یعنی بعد جنگ هرکه یه جوری سهم خودش رو از جنگ شاید گرفته باشی، مثلا من خودم هم سهم خودم رو از جنگ گرفته ام همین مین های منفجر نشده از حاجی میگفتم صندلی چوبی گذاشته توی اتاق کارخودش که اونم بازمال خود خودش نبود اموال بیت المال بود. یعنی سهم خودئش را برای خودش نبرده بود، اتاق کارش بود باز برای مردم.
اما سربازداشت ومقرارات نظامی بود، ولی خود حاجی لقب سردارواین حرف ها نداشت هنوز همون حاج غلام زمان جنگ بود. نشست و کارش رو شروع کرد. یه روز یه بار یک نامه نوشت. سربازرو صدا زد، زیر میزش ازین زنگ های امروزی نبود. که توی بیمارستان بود وقتی مجروع جنگی که حالش بد میشد، غریب بود وهمراه وحس وحال داد کشیدن نداشت.
یه سیم که بهش یه شاستی وصل بود و بیخ دست مجروع جنگی بود دستش و میزاشت و زنگ توی سالن به صدا در می اومد. پرستارن دیگه اونا هم خسته میشن و خوابشون میبره، یه نیم ساعتی بعد پرستاره پبداش میشد و یه سرنگ از تو جیب شنل سفیدش بیرون می کشید و با یه طناب محکم دوردستت و رگ و... بیهوش! همین که پرستاره خوابت می کرد اوهم آسوده می خوابید دیگه کسی درد نداشت کسی جیغ نمی کشید. گریه نبود غمی نبود رنجی نبود. شیشه ای نمی شکست. بغضی نبود همه چیز رو براهه ...
حاجی هم ازینا نداشت وقتی کار داشت داد می کشید.
نامه رو که روی برگه چرک نویس نوشت. داد کشید سرباز،چند ثانیه هم نشد سربازتق تق در زد، هنوزدستگیره رو ول نکرده بود که محکم پوتین هاشو کوبید به زمین بعد ادای احترام نظامی خشک بجا اورد، آخه سربازبسیجی نبود. سرباز، یک سربازبود
سلام کرد وحاجی اول یه کم وراندازش کرد و گفت: شد هزاربارمگه نگفتم بهت! این قده این پوتین تومحکم عین دوشکا نکوب رو این سنگ، کف اتاق سنگ مرمرنبود، سرامیک هم نبود ازین موزایک های ابری مدل شصت بود. سربازبر و بر به حاجی نگاه حاجی کرد ومثل درخت سرو صاف ایستاد.
حاجی گفت: بیا این نامه رو ببر دبیرخانه لشکربده تایپش کنند.
سربازکمی مکث کرد بعد حیران و سرگردان و توی ذهنش همه جای شهررا ورانداز کرد. همه خیابان ها، بلوارها و شهرک ها و مجتمع ها و برج ها بعد همه کوچه ها رو سرک کشید.
رو کرد به حاجی و گفت: حاجی اینکه گفتی ببرم دبیرخانه لشکر این لشکر کجا هست؟
حاجی یه جوری شد یه حالی خاص بهش دست داد اصلا یادش رفته بود که توی شهرخودش هست و رو کرد به سربازوگفت: نه ببرهمین دبیرخانه طبقه پائین وبعد سربازکه ازاتاق بیرون رفت حاجی مستقیم رفت وسط جبهه و توی قرارگاه و زل زد به دبیرخانه لشکر!
ناگهان با صدای بازشدن دراتاق ازعالم درونی اش به شهر توی اتاق کارش برگشت..
سربازنامه بدست، پوتین به کف! احترام نظامی دوباره بجا اورد گفت: ببخشید شرمنده حاجی این کلمه که اینجا نوشتی! زیریک کلمه " ابور" با رنگ قرمزخط کشیده بود وانگشت گذاشت روش و به حاجی گفت: بچه های دبیرخانه گفتن به شما بگم منظورتون ازین کلمه اگه عبور است. اینکه شما نوشتی" ابور" دچار مشکل املائی شده " یعنی این درسته " عبور
حاجی ازجاش بلند شد و گفت: بلند هم گفت! بهشان بگو من با همین" ابور" هزارتا نک و از اروند رد کردم حالا بهم میگن اینطوری نمیشه نوشت برو برو، بعد نشست و عینکش رو برداشت و با دستمال شروع کرد به تمیز کردنشیشه عینکش بعد جلوی دهانش گرفت و به عدسی عینک، ها کرد و جلوی نورنگه داشت و گفت: برو همونجورکه میگن، هرجور دوست دارین بنویسین هرجورکه دلتان می خواد. اونجوری که میگی بنویس ببرولی من با همین " ابور" تانک ها رو ازاروند نیروها روازمعبربعد تجهیزات رزمنده ها رو خط اول بهشان میرساندم برو برو... راست میگی الان که دیگه جنگ نیست، جنگ سا ل هاست که تمام شده.
سربازکه ازاتاق بیرون رفت حاج غلام با خودش گفت: برای تو غلام جنگ هنوز پایان نگرفته..! بعد دید که دلش حسابی گرفته توی دلش گفت: دلم بد جوری گرفته فکرکرد حالا کجا بریم! بعد به دلش گفت: بریم سری بزنیم به بچه های کوچه صبوری ها...!
نوشته: غلامعلی نسائی
□ دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
همراز پروانه ها باشید
© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI























