Your IP address=38.107.191.113
پنجاه و چهارمين شماره ماهنامه امتداد به سردبیری رضا مصطفوی منتشر شد
پنجاه و چهارمين شماره از ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ مقاومت، ارزش‌هاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، ويژه مردادماه 1389 در 96 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
یک جرعه برای رفع عطش / گزارشی از یک سلوک معنوی
رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمي دیر رسیده بودیم. اين كمي دير رسيدن، انگار در خون ماست و يا با سرنوشت ما گره خورده است. مثل روزي كه كمي دير به دنيا رسيديم و از قافلة شهدا وامانديم.
شماره 52 ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی منتشر شد.
شماره 52 ماهنامه امتداد، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ و ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي، در 72 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
حکایت یک پرواز
بچه ها از کله صبح تا غروب کارشون شده بود ،برن لب جاده وساعتها منتظر بمونن تا شاید یکی از بروبچ جنگ سر وکلشون پیدا بشه.چه کیفی می کردن.
امتداد +، ويژه سالروز آغاز ولايت آيت‌الله خامنه‌اي منتشر شد
اين ويژه‌نامه شامل مطالب ارزشمندي درباره شخصيت علمي و اخلاقي و جايگاه مقام معظم رهبري و خاطرات و ناگفته‌هاي بزرگان درباره ايشان است.
شيرجه در آب‏
امّا هر كس كه مي‏خواست بلند شود تير مي‏خورد و مي‏افتاد زمين. حسابي درمانده شده بوديم. نه  عقب
تب سنج در ليوان چاي
پرستار چون حجاب خوبي نداشت و من نميخواستم ايشان اين كار انجام بدهد . يك روز كه تب سنج را براي
خروس با محل
حسن سفره را کنار چراغ والور پهن کرد و گفت:«بوی چلوکباب عملیات بلند شده‌ها! نه؟» عباس پارچ آب را...
نام فرستنده:

ایمیل فرستنده:

نام گیرنده:

ایمیل گیرنده:

پیغام:

test

صادق جان! نمي‌دانم با چه زباني با تو سخن بگويم و از كجا آغاز كنم؟ از محبت‌هايت بگويم يا لبخندهايت؟ از مهر و وفايت يا از پاكي و صفايت؟ آيا مي‌توانم به ياد مردانگي و صداقت بي‌مثالت و در وصف خوبيهايت قلم را به حركت در آورم؟ چگونه مي‌توان بي‌ريا بودنت را از ياد برد؟ هر چه مي‌گذرد خاطراتت بيشتر و بيشتر برايم زنده مي‌شوند و دلم براي آن همه جوانمردي و پاكيت تنگ مي‌شود. و امروز تصميم گرفتم به يادت، برايت و به عشقت بنويسم و هر چند مي‌دانم كه موفق نخواهم بود چرا كه وصف تو كاري بس دشوار است، چرا كه تو عظيم‌تر و مقدس‌?ر از آني كه با قلم كوچك من وصف شوي. به سال 1364 فكر مي‌كنم چه سال غم انگيزي برايمان بود. روزهاي پاياني سال و همه در حال آماده شدن براي جشن آغاز سال بودند همه در حال تدارك سفره‌ي هفت سين، و بچه‌ها در شوق پوشيدن لباسهاي عيد خود و گرفتن عيدي از بزرگترها! و تو در فكر گرفتن عيدي از خداوند بود، در ميان ما نبودي و در آن روزها با عشق و صداقت بي‌پايان در جبهه‌هاي جنوب جانفشاني مي‌كردي. به راستي از خداوند چه خواسته بودي، كه اين گونه دعايت مستجاب شد و بيست ساعت قبل از تحويل سال در حاليكه وضوي عشق مي‌ساختي عاشقانه جا? خويش را تقديم به خدايت كردي. و يا مقلب القلوب را در حاليكه در خون خود غلطيده بودي با لبخندي زيبا سردادي. چه زيبا پرواز كردي! و چه مستانه به خدايت ملحق شدي تا بر سر سفره‌ي هفت سين خدايت بنشيني و از سفره‌ي او كام برگيري، تو پرواز كردي و به سوي نور و ما را در تاريكي و غم فرو بردي. ولي بدان كه فاطمه‌ي سه ساله‌ات در شب سال نو در حاليكه مشغول شادي‌هاي كودكانه‌ي خود بود منتظر برگشتنت بود. فاطمه با روياهاي شيرين كودكي‌اش نمي‌توانست كوچ هميشگي‌ات را باور كند و زماني كه خبر هديه نوروزي شهادتت را براي او آوردند نمي?توانست اين غم عظيم را بپذيرد خدايا چه مصلحت ديدي كه فاطمه حتي لذت لباسهاي عيدي كه پدر برايش فرستاده بود را هم نتوانست ببرد خدايا چرا فاطمه‌ي زيبايمان بايد لباس سياه به تن كند و اينقدر زود خنده‌هاي شيرينش بوي گريه‌هاي سوزناك را بدهد. پدر نيز در غم خود مي‌سوخت باور رفتنت آن هم اينقدر زود برايش مشكل بود. تا اينكه بر روي دستان تمام مردم روستا با صداي (لا اله الاا...) آمدي، آمدي تا آخرين خاطرات را در حياط خانه‌ي كودكيت بر جا بگذاري آمدي تا آخرين آمدنت و رفتن سوزناكت را نظاره‌گر باشيم. آري تا عمر داريم آن صبح غم?انگيز را فراموش نخواهيم كرد و شايد آن لحظه بود كه فاطمه آرام آرام احساس مي‌كرد كه ديگر وارد حياط خانه نمي‌شوي و لحظاتي بعد وقتي فاطمه كنار تخت چوبي‌ات ايستاد تا براي آخرين بار چهره‌ي نوراني‌ات را ببيند تو چه زيبا حق پدري را به جا آوردي! عزيزم لبخندي كه بر لبانت داشتي چه آرام به خواب فرو رفته بودي ، تا فاطمه با ديدن تو در پارچه‌اي سفيد احساس كند كه خوابيده‌اي !! تكاني به جسم بي‌جانت داد بابا چقدر مي‌خوابي؟ و آن زمان كه تو بيدار نشدي خورشيد در پشت ابر پنهان شد و ابر براي فاطمه‌ات گريست و شكوفه‌هاي بهاري به ا?ترام فاطمه از درختان جدا شده و بر روي زمين نشستند و پرستوهاي مهاجر با او هم ناله شدن و آواز غم سر دادند. ساكت و بي‌حركت ايستاده بود و اين بار باور كرد كه ديگر با او سخن نخواهي گفت و از آغوش گرمت محروم شده است. در سكوت بهت زده‌ي خود به چه مي‌انديشيد؟ حتما تو مي‌دانستي و با او سخن مي‌گفتي. آيا به فاطمه خبر تولد فرشته‌ي كوچكت را دادي كه چند ماه بعد از رفتنت با آمدنش مي‌توانست مونسي براي مادر و فاطمه باشد؟ آيا به فاطمه آموختي كه به خواهرش، خواهري كه هيچ وقت چهره‌ي پدر را نديد چه بگويد. و لطف بي‌كران خدايت بود كه فاطمه اين چنين صبور شد. آري تو از خدايت خواستي ?ه به دخترانت صبر دهد تا بتوانند داغ پدر را تحمل كنند و راهش را ادامه دهند. هر چه كه بزرگتر مي‌شدند بيشتر محبت پدر را مي‌طلبيدند و همه‌ي ما تلاش مي‌كرديم كه جاي خالي تو را برايشان پر كنيم اما دريغ از اينكه هيچ محبتي دل تشنه‌ي آنها را سيراب نمي‌كرد چطور مي‌توانست كسي جاي تو را برايشان پر كند محبت ديگران قطره‌اي بود در درياي محبت بابا صادق مهربانم! اگر چه هيچ وقت امضايت در هيچ يك از كارنامه‌هاي دخترانت ديده نشد ولي ياد و خاطرت پيوسته در دلهايشان زنده است و هرگز مردانگيت را فراموش نخواهند كرد. و بدان اگر امروز? در كارنامه‌هاي فرزندانمان امضاهايي ديده مي‌شد همه به خاطر خون پاك و صادقانه‌ي تو است اگر صادق‌ها نمي‌رفتند امضاهايي هم نبود. عمر كوتاهت به ما اجازه نداد كه خاطرات زيادي با تو داشته باشيم ولي هيچ گاه دعاي كه در وصيت نامه‌ات نوشتي را فراموش نمي‌كنيم و همواره با زمزمه كردن آن آرام مي‌شويم «خداوندا آني و كمتر از آني مرا به خودم وامگذار» و تو چه زيبا به ما آموختي كه هيچ گاه از ياد خدا غافل نشويم و بدانيم كه خداوند لحظه‌اي از ما غافل نمي‌شود و خداوند را شكر گذاريم كه از تبار صادق هستيم و اميد داريم كه بتوانيم ه?چون تو بي ريا و صادق باشيم تا اينكه روزي ميهمان سفره‌ي تو باشيم. صادق جان! شايد خيلي‌ها آن خاطرات و ايثار گري‌ها را فراموش كرده باشند ولي بدان ما خود را تا قيامت مديون خون تو و ديگر همرزمانت مي‌دانيم و بر سر پيماني كه با تو بسته‌ايم ثابت قدم هستيم و هرگز در دلمان آفتاب مهرت غروب نخواهد كرد و به يادت به دو يادگارت احترام مي‌گذاريم و نخواهيم گذاشت كه در نبودنت ايام بر آنها سخت بگذرد و همواره به دستان پر مهر برادرت بوسه مي‌زنيم كه چه زيبا و خالصانه حق برادري را به جا آورد و اميد اين را داريم كه در روز محشر در?مقابل تو عزيز سربلند و سرافراز بايستيم. و اكنون در آستانه‌ي سال نو ياد و خاطرت را گرامي مي‌داريم.

خواهرت: سکینه مکتبی


نام:

ایمیل:

آدرس سایت:

متن:

به شعر گفته‌ام اين دفعه درد را بكشد
فاطمه ناني‌زاد از شعراي جوان كشور در ديدار ساليانه شاعران با رهبر انقلاب در نيمه ماه رمضان غزلي را قرائت و آن را تقديم به جانبازان صبور شيميايي كرد
پلاكی كه رهبر بوسید!
اما احتمالا دل رهبر را وقتی خیلی شاد كرد كه پلاك گردنش را به رهبر داد تا تبركش كند. پلاكی كه رویش حك شده‌بود: "افسر جوان جنگ نرم." پلاكی كه رهبر بوسید.
سعید بنی فاطمی نوشت: پاراداز من...
هر کس پارادایزی دارد  پارادایز من شلمچه است.هر کس پارادایزی دارد پارادایز من خاک مقاومت است.
رضا مصطفوی سردبیر امتداد نوشت: دیدار یار
دیروز توفیق شد با بروبچه‌هاي تحريريه امتداد، براي دست بوسي خدمت حضرت آقا رسيديم. هنوز حرارت دستان مجروح ولي‌ام را بر لبانم احساس مي‌كنم؛ هنوز سايه دست نوازش پدرانه‌اش را بر سرم احساس مي‌كنم.





© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI