داود امیریان
كريم فرياد زد: همه حاضرند؟ يك، دو، سه!
اصغر شمشير چوبي را تكان داد و فرياد زد:
ـ سزاي دشمنم شمشير و بند است.
من آن شمرم كه شمشيرش بلند است!
ناغافل نوك شمشير گرفت به بندي كه كنار چادر بود و بند كشيده شد و فانوس از بالا افتاد روي سر وحيد. وحيد كه قرار بود نقش صدام را بازي كند. جا به جا دراز شد. ضربه به حدي بود كه صدايش در گوش كريم پيچيد. اصغر شمشير را انداخت كنار و زد تو سرش.
ـ اي واي خانه خراب شديم!
سعيد و رحيم سريع زير بغل وحيد را گرفتند. به سر و صورتش آب زدند و سيلي آرام به صورتش زدند. چند لحظه بعد وحيد چشمانش را باز كرد و با كمحواسي پرسيد: من كجا هستم؟
نگاهش به اصغر افتاد و چنان جيغي كشيد كه رحيم و سعيد و اصغر مثل ترقه از جا پريدند.
ـ تو كي هستي؟ اي واي جن! به دادم برسيد!
اصغر با دستمال سياهي صورتش را پاك كرد و گفت: جن كيه نوكرتم؟ منم اصغر. رفيقتت. بابا منم، خوف نكن.
بعد رو كرد به كريم و گفت: ميبيني آقاي كارگردان؟ اين آشيه كه شما پختيد. بچه مردم قاطي كرد!
چند دقيقه بعد كم كم حال وحيد بهتر شد. سعيد خندهكنان گفت: حالا نميشد به جاي تياتر شمر و صدام يك نمايش درست و حسابي تمرين ميكرديم؟
كريم كه بهش بر خورده بود، غريد: توقع داري نمايش رومئو و ژوليت را براي رزمندهها اجرا كنيم؟
وحيد كه قلمبه سرش را ميماليد گفت: آره، فكر كنم اين بهتر باشه. من نقش ژوليت را ميخوام!
اصغر از شدّت خنده روي زمين افتاد. بچههاي ديگر هم ميخنديدند. حتي كريم كه خيلي اخمو بود هم هر هر ميخنديد. وحيد با تعجب پرسيد: مگه من چي گفتم؟
كريم خندهكنان گفت: مرد مؤمن، ژوليت يك دختر نوجوان پانزده، شانزده سالهاس، نه يك مرد گنده ريشوي هيكلي!
وحيد از خجالت سرخ شد و گفت: بهتره همين شمر و صدام را تمرين كنيم.
سعيد گفت: واللّه اگه يك سياهبازي تمرين ميكرديم بهتر بود. اين طوري بسيجيها يك شكم سير ميخنديدند.
كريم گفت: من حرفي ندارم، اما تا حالا سياهبازي بدون رقص ديديد؟
اصغر گفت: رقص همان و اعدام انقلابي همان، بچسبيم به شمر و صدام خودمان!
□
كريم با خوشحالي به جمعيت كه روبروي صحنه نمايش نشسته بودند، نگاه كرد. اصغر كه ترسيده بود، گفت: ياقمر بنيهاشم! هر چي رزمندهاس ريخته اينجا!
وحيد گفت: من كه خيلي ميترسم. آقا كريم نميشود به جاي من يكي ديگر نقش را بازي كند؟
كريم به او چشم غره رفت و گفت: تو چهكار به جمعيت داري. برو تو حس خودت و سعي كن درست بازي كني. يااللّه بچهها، ديگه موقع نمايشه. آمادهايد!
سعيد كه قرار بود نقش چنگيزخان را بازي كند و حالا دو تا سبيل نازك پشتلب گذاشته و به كمك چسب شيشهاي دو طرف چشمانش را به عقب كشيده بودند تا مغولي شود، گفت: خدايا، آبرويمان را نبر!
كريم اصغر را هُل داد جلو و گفت: اوّل نوبت توه. برو ببينم چهكار ميكني.
اصغر لباس بلند و قرمزي كه از بههم دوختن لنگ حمام درست شده بود به تن داشت. نصف يك توپ پلاستيكي راه راه سفيد و قرمز هم به جاي كلاهخود بر سر داشت. شمشير چوبي بلندي به دست گرفته و با غرور و جبروت به رزمندگان تماشاگر چشم غره ميرفت. بلندگوي كهنهاي به شانه آويخته و همان طور كه با يك دست ميكروفن را جلوي دهان گرفته بود و رجز ميخواند، با دست ديگر، شمشير چوبي را در هوا تكان ميداد. كريم قند تو دلش آب ميشد. اصغر به خوبي داشت بازي ميكرد. رحيم داشت با واكس صورت وحيد را سياه ميكرد.
اصغر جيغي كشيد و جست زد وسط صحنه. از كف صحنه خاك بلند شد و تو دماغ اصغر رفت. قيافه اصغر عوض شد. دماغش شروع به خارش كرد. چشمانش پر از اشك شد. نتوانست خودش را كنترل كند و چنان عطسهاي كرد كه نصف تماشاگران از جا پريدند. آن نصفه ديگر با صداي بلند خنديدند. اصغر سريع پشت به آنها كرد و فين كرد.
حواسش نبود كه ميكروفن جلوي دهان و دماغش است. صداي ناجوري از بلندگو بلند شد. حالا كّل جمعيت با صداي بلند ميخنديدند. كريم تو سرش زد و از همان پشت با صداي خفه گفت: اي خاك تو سرت كنند، داري چهكار ميكني؟
اصغر كه ديگر روش نميشد به طرف جمعيت برگردد، گفت: خُب چهكار كنم. عطسهام گرفت!
و صدايش تو محوطه پيچيد. يكي از آن وسط گفت: خرس تركيد. فردا تعطيله!
همه خنديدند. اصغر كه عصباني شده بود، ناگهان چرخيد و نعره زد:
سزاي دشمنم شمشير و بند است
من آن شمرم كه شمشيرش بلند است!
يك نفر فرياد زد: زرشك!
دوباره كركرِ خنده بلند شد. كريم رو به وحيد گفت: داره خراب كاري ميكند، برو يك كاري بكن.
وحيد چند دست لباس اضافي پوشيده و تنومندتر شده بود. لباس نظامي عراقي به تن و يك موشك قلابي كه از لوله بخاري درست شده و روي آن پرچمهاي آمريكا و انگليس و اسراييل و كلّه اسكلتي با دو استخوان ضربدري روي آن نقاشي شده بود را روي دوش گرفت و وارد صحنه شد.
يك رزمنده فرياد زد: براي نابودي صدام صلوات!
همه صلوات فرستادند. شمر كه مثلاً متوجه حضور صدام نشده بود، پشت به او و رو به جماعت رجز خواند كه:
ندارم شرمي از روي خلايق
من آن شمرم كه شمشيرش بلند است!
صدام نامردي نكرد و يك لگد جانانه به پشت شمر كوبيد! شمر نيم متر از جا پريد و جيغ كشيد: آخ مُردم!
سپس در حاليكه با حيرت و ترس، عقب عقب ميرفت به سمت چپ صحنه رسيد. حركاتش اغراقآميز و مثلاً نمايشي بود!
وحيد با لهجه عربي نعره زد:
ـ اذهب شيگول. اذهب!
شمر با ترس و لرز به او نزديك شد. دو دستش را روي سر گرفته و پاها و بدنش خم شده بود. صدام موشك قلابي را بلند كرد و فرياد زد:
ندارم شرمي از روي خلايق
منم صدام كه اسكادم (11) بلند است!
و ترّقي موشك را بر فرق سر شمر يا اصغر بيچاره فرود آورد! شمر روي صحنه ولو شد و شروع كرد به پيچ و تاب خوردن و دستها را مثل مارگزيدهها باز و بسته كردن. ناگهان يك پيرمرد بسيجي، لاغراندام و چابك از ميان رزمندگان بلند شد. با سرعت به طرف صحنه دويد و فرياد زد: كه اسقاطت بلند است، هان؟!
با يك جست روي صحنه پريد و به طرف صدام كه هاج و واج نگاهش ميكرد، هجوم برد:
ـ يك اسقاطي نشانت بدم، آن سرش ناپيدا!
فرز و چالاك موشك قلابي را از دست صدام بيرون كشيد و افتاد به جانش!
پيرمرد با حرارات و بيهيچ رحم و انصافي سر و كلّه صدام را آماج ضربات لوله بخاري نقاشي شده كرد. جمعيت از خنده ريسه رفته بودند. كريم از پشت صحنه پريد جلو و شروع كرد به داد و هوار كردن.
ـ چهكار ميكني حاجي، نمايشمون رو بههم زدي. اين چه وضعشه؟
حالا صدام روي صحنه اين طرف و آن طرف ميدويد و پيرمرد هم دنبالش: بسيجيها دلشان را از خنده گرفته و پيرمرد را تشويق ميكردند:
ـ ها جانمي، دستت درد نكنه!
ـ بزن تو ملاجش!
ـ بزن تو فرق سرش!
ـ حسابشون رو برس مشرضا، آن اصغر آرتيستُ هم بزن!
اوضاع بدجوري به هم ريخت. شمر پريد و خود را بين مشرضا و صدام انداخت و گفت: مشرضا نوكرترم. بابا تياتره. شما چرا باورتان شده؟
مشرضا لوله بخاري را درّقي خواباند تو كلّه شمر و گفت: تو هم واسه من زبان در آوردي ذيالجوشن؟!
شمر دراز به دراز روي صحنه دراز شد. چنگيزخان و هيتلر كه رحيم بازيگرش بود هم از كتكهاي مش رضا بينصيب نماندند. كريم داشت ديوانه ميشد.
ناگهان پاي اصغر به يكي از ميلههاي داربست گرفت و داربست به همراه پتو و برزنت روي افراد نمايش هوار شد.
آن شب شمر و صدام و هيتلر و چنگيزخان با سر و كلّه باندپيچي شده از درمانگاه پادگان بيرون آمدند!
منبع : نشریه امتداد به سر دبیری رضا میطفوی
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI















