شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸
سفرنامه: کربلا ... قسمت من
(نکته : شرمنده دوستان...خطوط ابتدایی این مطلب تا حدی مخاطب خاص داره...خسته نشید...)
یک سوال دارم .....!اگر کسی از تو بپرسد :چند روز مقر امام علی(ع)..نزدیک آبادان بودی چه جواب می دهی؟ می گویی"یک شب؟!یک روز؟ دو روز؟ سه روز؟ یک ماه؟؟؟؟" می گویی :از وقتی آنجا پا گذاشته ام گویی ثانیه هایم همه در مقر امام علی(َع) ست.. شب وروزم ...نفس هایم...... می گویی هستی ام به روشنای فانوس های مقر امام علی(ع) شت که روشن است! اینها را تو می فهمی.... حالا بگو که ما... چند روز حرم علی (ع) بودیم......؟
من مدینه ندیده ام!بقیع ندیده ام! کعبه ی چهار گوشه ندیده ام ..اما! علی..علی...علی...
........! انگار که روایت حرم علی(ع) را نوشته ام اما تو تمام شده نگاهش نکن! من خوب ننوشته ام.... من چطور می نوشتم روایت علی (ع) را...! بگو فاطمه(س) بگوید این روایت را.....
رسیده بودیم ...
بدو به نماز برسی! می روی! ب بهانه ی رسیدن به نماز شرم را کنار می گذاری و می روی داخل حرم حسین(ع)...!از "باب الشهدا" وارد می شوی.... همان نزدیک در اقتدا می کنی..." سه رکعت نماز مغرب....اما خدایا! در ارض کربلا!"......نماز عشا را شکسته می خوانی چون نماز فقط در دایره ی حایر تمام است(آنجا جماعت نیست..). بعد از نماز می روم توی صف بسیار منظمی که غبار حرم حسین را به تبرک می دهند....قرار کاروان دم باب الشهدا ست که برویم حرم را نشانمان دهند... یک کار "قریبی" می کنم! می دوم به سمتی که می شود زیر قبه! حق دارم.....می ترسیدم عاقبت شش گوشه را ندیده بمیرم....رفتم یک نظر ببینم تا نگران مردن نباشم! می گویم:خدایا فقط یه نگاه از دور! میروم...پرده را کمی کنار می زنم....حسین(َع)!!!! ضریح شش گوشه ی حسین .و منی که ذکری نگفته ام...به بهانه ی نماز حتی اذنی نگرفته ام!!!!۱ یادم نمی آید آنجا چه گفتم.....................................
می روم سر قرار با کاروان....می خواهند حرم را بگردند ومن دیگر تاب نمی آورم! تاب نمی آورم ایم همه توریستی رفتار کنم! قرار می گذارم:۴۵ دقیقه دیگر دم حرم حضرت عباس(ع)....! و می دوم! باهمه ی توانم می دوم بیرون! اما اینجا که بیرون نیست! اینجا بین الحرمینه......... فرار می کنم به عباس.... یا اباالفضل! کمک!!چطور با حسین ات رو به رو شوم؟ برادر حسین...برادر حسین...برادر حسین.... کمک!می رسی به حرم عباس....می دوی طرف حسین...عباس.....حسین....عباس...حسین....... با بار اول که آمدی می شود هفت دور.....حالا در درور هفتم داری پا برهنه و پریشان با صورت خیس می دوی طرف حسین..... می رسی به درگاه....با خودت می گویی کاش باز هم وقت نماز بود می پریدم توی حرم ات...! چند روز است ذکرت فقط شده" حسین دورت بگردم.."...........ایستاده ای به درگاه حسین و روضه می خوانی...... آقا!هیچ جا راهم نداده اند! آقا....به امام رضا گفتم به خاطر جوادت.... آقا! من حتی آز رقیه هم کوچک ترم.................... وای ... گویی....نگاهم می کند..... با مهربانی....با دل خون......."غصه نخور آقا....!جانم فدای رقیه(س).....غصه نخور آقا.....".....از آن ۴۵ دقیقه ای که قرار گذاشته ای ۱۰ دقیقه بیشتر نمانده... می روی طرف حسین(َع) میروی داخل حایر...می روی زیر آن قبه که دعا زیر آن رد خور ندارد...... و این "زیاره الحسین...خود دعای مستجاب است...."
در توانم نیست وصف اش! آنقدر یادم است که سلام داده ام..... آنقدر یادم است که حتی آنجا هم دایم می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین" و در آغوش ضریح هنوز می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین"...... در آغوش ضریح..!
ضریح حبیب بن مظاهر در چند قدمی آقاست.... راستی تو که بوده ای حبیب حسین....
ضریح شهدا.....آی زهیر......سلام...سلام.....
اتاقی که قتلگاهش می گویند... نمی روم...می گویم لااقل حالا نه....
ضریح سید ابراهیم مجاب... او را "مجاب خوانده اند چون به زیارت آمد و سلام واد... و صدای حسین بود که از درون ضریح فرمود :" و علیک السلام یا ولدی!" به نام درهای دور تادور حرم مگاه می کنب...باب السدره...باب الزینبیه..... دور می زنی تا می رسی به باب الشهدا ... با کاروان وارد بین الحرمین می شویم....تمام ۳۵۰ متر طول حرم را کلمن آب گذاشته اند...رهنما می گوید: بخورید....! یاد فکه افتاده ام واذن دخول اش...
حرم عباس(ع).... درست از درگاه اول ضریح پیداست....! دستهای باز ابالفضل......باب الحوائج...باب الحسین.... ... دوباره از کاروان جا می مانم...! مهم نیست! همان جا در درگاه می ایستم..... درگاه حرم عباس(ع).... با صفا ترین نقطه ای که در عالم دیده ام....درگاه حرم برادر حسین(ع)......
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس.....!
اگر از من بپرسی... حرم عباس(ع) باغی از باغ های بهشت نیست...خود بهشت است...... .جای عجیبی ست... با در های بسیار! باب الفرات درشرق..باب القبله در جنوب... باب الحسین (ع) در غرب که به بین الحرمین باز می شود وباقی درها به نام ائمه است.و قبر مقدس ..در سردابی است و آب سراسر آن را فرا گرفته وطواف می کند... باور می کنی ؟ آب دور قبر عباس طواف می کند..... حتی اگر پشت درب بسته ی سرداب بایستی باز هم خنکای آب را حس می کنی...... وصف عباس از توان من خارج است ...پای ضریح اش... زمزمه ی یاباب الحوائج می شنوی....
نویسنده: زهرا صفر نواده
(نکته : شرمنده دوستان...خطوط ابتدایی این مطلب تا حدی مخاطب خاص داره...خسته نشید...)
یک سوال دارم .....!اگر کسی از تو بپرسد :چند روز مقر امام علی(ع)..نزدیک آبادان بودی چه جواب می دهی؟ می گویی"یک شب؟!یک روز؟ دو روز؟ سه روز؟ یک ماه؟؟؟؟" می گویی :از وقتی آنجا پا گذاشته ام گویی ثانیه هایم همه در مقر امام علی(َع) ست.. شب وروزم ...نفس هایم...... می گویی هستی ام به روشنای فانوس های مقر امام علی(ع) شت که روشن است! اینها را تو می فهمی.... حالا بگو که ما... چند روز حرم علی (ع) بودیم......؟
من مدینه ندیده ام!بقیع ندیده ام! کعبه ی چهار گوشه ندیده ام ..اما! علی..علی...علی...
........! انگار که روایت حرم علی(ع) را نوشته ام اما تو تمام شده نگاهش نکن! من خوب ننوشته ام.... من چطور می نوشتم روایت علی (ع) را...! بگو فاطمه(س) بگوید این روایت را.....
رسیده بودیم ...
بدو به نماز برسی! می روی! ب بهانه ی رسیدن به نماز شرم را کنار می گذاری و می روی داخل حرم حسین(ع)...!از "باب الشهدا" وارد می شوی.... همان نزدیک در اقتدا می کنی..." سه رکعت نماز مغرب....اما خدایا! در ارض کربلا!"......نماز عشا را شکسته می خوانی چون نماز فقط در دایره ی حایر تمام است(آنجا جماعت نیست..). بعد از نماز می روم توی صف بسیار منظمی که غبار حرم حسین را به تبرک می دهند....قرار کاروان دم باب الشهدا ست که برویم حرم را نشانمان دهند... یک کار "قریبی" می کنم! می دوم به سمتی که می شود زیر قبه! حق دارم.....می ترسیدم عاقبت شش گوشه را ندیده بمیرم....رفتم یک نظر ببینم تا نگران مردن نباشم! می گویم:خدایا فقط یه نگاه از دور! میروم...پرده را کمی کنار می زنم....حسین(َع)!!!! ضریح شش گوشه ی حسین .و منی که ذکری نگفته ام...به بهانه ی نماز حتی اذنی نگرفته ام!!!!۱ یادم نمی آید آنجا چه گفتم.....................................
می روم سر قرار با کاروان....می خواهند حرم را بگردند ومن دیگر تاب نمی آورم! تاب نمی آورم ایم همه توریستی رفتار کنم! قرار می گذارم:۴۵ دقیقه دیگر دم حرم حضرت عباس(ع)....! و می دوم! باهمه ی توانم می دوم بیرون! اما اینجا که بیرون نیست! اینجا بین الحرمینه......... فرار می کنم به عباس.... یا اباالفضل! کمک!!چطور با حسین ات رو به رو شوم؟ برادر حسین...برادر حسین...برادر حسین.... کمک!می رسی به حرم عباس....می دوی طرف حسین...عباس.....حسین....عباس...حسین....... با بار اول که آمدی می شود هفت دور.....حالا در درور هفتم داری پا برهنه و پریشان با صورت خیس می دوی طرف حسین..... می رسی به درگاه....با خودت می گویی کاش باز هم وقت نماز بود می پریدم توی حرم ات...! چند روز است ذکرت فقط شده" حسین دورت بگردم.."...........ایستاده ای به درگاه حسین و روضه می خوانی...... آقا!هیچ جا راهم نداده اند! آقا....به امام رضا گفتم به خاطر جوادت.... آقا! من حتی آز رقیه هم کوچک ترم.................... وای ... گویی....نگاهم می کند..... با مهربانی....با دل خون......."غصه نخور آقا....!جانم فدای رقیه(س).....غصه نخور آقا.....".....از آن ۴۵ دقیقه ای که قرار گذاشته ای ۱۰ دقیقه بیشتر نمانده... می روی طرف حسین(َع) میروی داخل حایر...می روی زیر آن قبه که دعا زیر آن رد خور ندارد...... و این "زیاره الحسین...خود دعای مستجاب است...."
در توانم نیست وصف اش! آنقدر یادم است که سلام داده ام..... آنقدر یادم است که حتی آنجا هم دایم می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین" و در آغوش ضریح هنوز می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین"...... در آغوش ضریح..!
ضریح حبیب بن مظاهر در چند قدمی آقاست.... راستی تو که بوده ای حبیب حسین....
ضریح شهدا.....آی زهیر......سلام...سلام.....
اتاقی که قتلگاهش می گویند... نمی روم...می گویم لااقل حالا نه....
ضریح سید ابراهیم مجاب... او را "مجاب خوانده اند چون به زیارت آمد و سلام واد... و صدای حسین بود که از درون ضریح فرمود :" و علیک السلام یا ولدی!" به نام درهای دور تادور حرم مگاه می کنب...باب السدره...باب الزینبیه..... دور می زنی تا می رسی به باب الشهدا ... با کاروان وارد بین الحرمین می شویم....تمام ۳۵۰ متر طول حرم را کلمن آب گذاشته اند...رهنما می گوید: بخورید....! یاد فکه افتاده ام واذن دخول اش...
حرم عباس(ع).... درست از درگاه اول ضریح پیداست....! دستهای باز ابالفضل......باب الحوائج...باب الحسین.... ... دوباره از کاروان جا می مانم...! مهم نیست! همان جا در درگاه می ایستم..... درگاه حرم عباس(ع).... با صفا ترین نقطه ای که در عالم دیده ام....درگاه حرم برادر حسین(ع)......
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس.....!
اگر از من بپرسی... حرم عباس(ع) باغی از باغ های بهشت نیست...خود بهشت است...... .جای عجیبی ست... با در های بسیار! باب الفرات درشرق..باب القبله در جنوب... باب الحسین (ع) در غرب که به بین الحرمین باز می شود وباقی درها به نام ائمه است.و قبر مقدس ..در سردابی است و آب سراسر آن را فرا گرفته وطواف می کند... باور می کنی ؟ آب دور قبر عباس طواف می کند..... حتی اگر پشت درب بسته ی سرداب بایستی باز هم خنکای آب را حس می کنی...... وصف عباس از توان من خارج است ...پای ضریح اش... زمزمه ی یاباب الحوائج می شنوی....
نویسنده: زهرا صفر نواده














