سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸
داوود اميريان _ نشریه امتداد شماره 17 به سر دبیری رضا مصطفوی
همه را برق ميگيرد، ما را مادرزن اديسون! عجب شانس خوشگلي. شانس نگو اقبال عمومي بگو. پنج ماه سماق بمك، انواع و اقسام راهپيمايي و كوهنوردي و بشين ـ پاشو و بپر و بخيز و كوفت و مصيبت را پشت سر بگذار كه چي؟ ميخواهي در عمليات شركت كني. آن وقت درست يك ساعت پيش از حمله، راست توي چشمانت نگاه كنند و بروند منبر كه: «برادر! همين كه توانستهاي جبهه بيايي كلّي ثواب بردهاي. براي شركت در حمله بايد شرايطي داشته باشي كه متأسفانه شما نداري. پس بهتره مراقب چادرها باشي تا دوستانت بروند و انشاءاللّه صحيح و سلامت برگردند. مطمئن باش در جهاد آنان شريك ميشوي!»
چه كشكي؟ چه دوغي؟ ثواب جهاد، آن هم با نگهباني چادرهاي خالي؟!
واللّه آدم برود تو زيرزمين با سيم بكسل بادبادك هوا كند اين طوري كنف نميشود كه من شدم. زدم به غربتي بازي. آلوچه آلوچه اشك ريختم و آنقدر پيامبران و ائمه و اجداد او را قسم دادم تا فرمانده حوصلهاش سر رفت و آخر سر يك اسپري رنگ داد دستم و گفت: بيا اين را بگير، شما از حالا مسئول جمعآوري غنائم جنگي هستيد!
اگر شما اسم چنين سمتي را شنيدهايد، من هم شنيده بودم. اما براي اينكه همين مسئوليت كشمشي را از دست ندهم، اسپري را گرفتم و قاطي نيروهاي عملياتي شدم. بعد افتادم به پرسوجو كه بفهمم حالا بايد چكار كنم.
خمپاره و توپ يكريز ميباريد و زمين مثل ننوي بچه تكان ميخورد. اعصابم پاك خطخطي بود. يك آدم در لباس نظامي با يك اسپري در نظر بگيريد، آن هم درست تو شكم دشمن. مانده بودم معطل اگر زبانم لال يك موقع چند تا عراقي غولتشن بريزند سرم و بخواهند دخلم را بياورند، چطوري از خودم دفاع كنم؟ رنگ تو صورتشان بپاشم؟ از طرف ديگر هوش و حواسم به اين بود كه يك موقع با دوست و آشنا روبهرو نشوم و آبرويم نرود. روي بدنه چند تا ماشين نظامي كه چرخهايش سوخته بود، با رنگ اسم لشكرمان را نوشتم. يك ضدهوايي دربوداغان ديدم كه زرنگهاي قبل از من، همه جاش اعلام مالكيت كرده بودند؛ از لشكر 17 عليبن ابيطالب قم تا پنج نصر مشهديها. از حرصم حتي روي گوني سنگرها هم مينوشتم. روي پليت دستشويي، روي برانكاردي كه يك دسته نداشت، فرغوني كه يك سوراخ گنده وسطش بود و يك تانك سوخته كه فقط لولهاش سالم بود!
همين طور به شانس نازنينم لعنت ميفرستادم كه يكهو يك موجود گنده از پشت خاكريز پريد اين طرف كه من داشتم استراحت ميكردم. كم مانده بود از ترس سكته كنم. اول فكر كردم خرس يا يك يوزپلنگ وحشيه! خوب كه نگاه كردم ديدم يك قاطر خستهاس. طفلكي انگار مرا با صاحبش اشتباه گرفته بود. چون جلو آمد و سرش را چسباند به سينهام و شروع كرد به فرت و فرت كردن. چه نفسهايي هم ميكشيد.
چند لحظه بعد يك رزمنده نفسنفسزنان از پشت خاكريز سر و كلّهاش پيدا شد. تو دستش يك اسپري رنگ بود. فهميدم چه خبره. جلدي بلند شدم و روي شكم قاطر مادر مرده اسم لشكرمان را نوشتم. طرف با لهجه اصفهاني فرياد زد: آهاي عمو چيچي ميكني؟ اون قاطري ماس.
لبخندي تحويلش دادم و گفتم: مرغ از قفس پريد همكار عزيز. حالا مالي ماس!
به شكم قاطر اشاره كردم. رزمنده اصفهاني با كينه نگاهي بهم كرد و گفت: كوفتت بشد. يكي بهترشُ پيدا ميكنم!
بدمصّب خيال ميكرد ميخواهم قاطر بيچاره را مثل سرخ پوستها روي آتش بپزم و بخورم.
حالا قاطره ولم نميكرد. احتياجي به طناب نبود. خودش پشت سرم ميآمد. حسابي هم وارد بود. هر جا كه صداي سوت توپ و خمپاره بلند ميشد، سريع زانو ميزد و ميچسبيد به زمين! هر چي سلاح و مهمات بيصاحب ميديدم بار قاطر ميكردم. حالا دو طرفش پر از اسلحه و مهمات شده بود. شاد و شنگول با هم راه ميرفتيم و مهمات جمع ميكرديم. ناغافل به يك خاكريز رسيديم كه بچههاي گردانمان آنجا بودند، تا مرا ديدند، شروع كردند به سوت زدن و خنديدن و تيكه بار من كردن:
ـ آهاي نمكي، خسته نباشي!
ـ ببينم دمپايي پاره و پوتين سوخته هم ميخري؟
ـ بعثي اسقاطي هم داريم. خريداري؟
ـ يك هليكوپتر اوراق آنجا افتاده. به كارت مياد؟
داشتم از خجالت ميمردم. فرمانده گردان جلو آمد و گفت: خدا خيرت بده. چه به موقع رسيدي. ببينم نارنجك و گلوله داري؟
فهميدم چكار كنم. سر تكان دادم و گفتم: دارم، اما به شما نميدم!
فرمانده با حيرت گفت: يعني چي؟
ـ مگر نميبيني نيروهات مسخرهام ميكنن. من به اينا مهمات بده نيستم!
فرمانده خنديد و گفت: من نوكر خودت و همكارتم هستم. كار ما را راه بنداز، واللّه ثواب داره. سلامتي برادر نمكي و دستيارش صلوات!
بچهها صلواتگويان ريختند سر من و قاطر عزيزم!
برگشتني من سوار بودم و قاطر نازنين چهار نعل به طرف عقب ميتاخت. يك آرپيچي هم تو دستم بود! دوست داشتم تانك بزنم؛ يك تانك واقعي!
منبع امتداد
همه را برق ميگيرد، ما را مادرزن اديسون! عجب شانس خوشگلي. شانس نگو اقبال عمومي بگو. پنج ماه سماق بمك، انواع و اقسام راهپيمايي و كوهنوردي و بشين ـ پاشو و بپر و بخيز و كوفت و مصيبت را پشت سر بگذار كه چي؟ ميخواهي در عمليات شركت كني. آن وقت درست يك ساعت پيش از حمله، راست توي چشمانت نگاه كنند و بروند منبر كه: «برادر! همين كه توانستهاي جبهه بيايي كلّي ثواب بردهاي. براي شركت در حمله بايد شرايطي داشته باشي كه متأسفانه شما نداري. پس بهتره مراقب چادرها باشي تا دوستانت بروند و انشاءاللّه صحيح و سلامت برگردند. مطمئن باش در جهاد آنان شريك ميشوي!»
چه كشكي؟ چه دوغي؟ ثواب جهاد، آن هم با نگهباني چادرهاي خالي؟!
واللّه آدم برود تو زيرزمين با سيم بكسل بادبادك هوا كند اين طوري كنف نميشود كه من شدم. زدم به غربتي بازي. آلوچه آلوچه اشك ريختم و آنقدر پيامبران و ائمه و اجداد او را قسم دادم تا فرمانده حوصلهاش سر رفت و آخر سر يك اسپري رنگ داد دستم و گفت: بيا اين را بگير، شما از حالا مسئول جمعآوري غنائم جنگي هستيد!
اگر شما اسم چنين سمتي را شنيدهايد، من هم شنيده بودم. اما براي اينكه همين مسئوليت كشمشي را از دست ندهم، اسپري را گرفتم و قاطي نيروهاي عملياتي شدم. بعد افتادم به پرسوجو كه بفهمم حالا بايد چكار كنم.
خمپاره و توپ يكريز ميباريد و زمين مثل ننوي بچه تكان ميخورد. اعصابم پاك خطخطي بود. يك آدم در لباس نظامي با يك اسپري در نظر بگيريد، آن هم درست تو شكم دشمن. مانده بودم معطل اگر زبانم لال يك موقع چند تا عراقي غولتشن بريزند سرم و بخواهند دخلم را بياورند، چطوري از خودم دفاع كنم؟ رنگ تو صورتشان بپاشم؟ از طرف ديگر هوش و حواسم به اين بود كه يك موقع با دوست و آشنا روبهرو نشوم و آبرويم نرود. روي بدنه چند تا ماشين نظامي كه چرخهايش سوخته بود، با رنگ اسم لشكرمان را نوشتم. يك ضدهوايي دربوداغان ديدم كه زرنگهاي قبل از من، همه جاش اعلام مالكيت كرده بودند؛ از لشكر 17 عليبن ابيطالب قم تا پنج نصر مشهديها. از حرصم حتي روي گوني سنگرها هم مينوشتم. روي پليت دستشويي، روي برانكاردي كه يك دسته نداشت، فرغوني كه يك سوراخ گنده وسطش بود و يك تانك سوخته كه فقط لولهاش سالم بود!
همين طور به شانس نازنينم لعنت ميفرستادم كه يكهو يك موجود گنده از پشت خاكريز پريد اين طرف كه من داشتم استراحت ميكردم. كم مانده بود از ترس سكته كنم. اول فكر كردم خرس يا يك يوزپلنگ وحشيه! خوب كه نگاه كردم ديدم يك قاطر خستهاس. طفلكي انگار مرا با صاحبش اشتباه گرفته بود. چون جلو آمد و سرش را چسباند به سينهام و شروع كرد به فرت و فرت كردن. چه نفسهايي هم ميكشيد.
چند لحظه بعد يك رزمنده نفسنفسزنان از پشت خاكريز سر و كلّهاش پيدا شد. تو دستش يك اسپري رنگ بود. فهميدم چه خبره. جلدي بلند شدم و روي شكم قاطر مادر مرده اسم لشكرمان را نوشتم. طرف با لهجه اصفهاني فرياد زد: آهاي عمو چيچي ميكني؟ اون قاطري ماس.
لبخندي تحويلش دادم و گفتم: مرغ از قفس پريد همكار عزيز. حالا مالي ماس!
به شكم قاطر اشاره كردم. رزمنده اصفهاني با كينه نگاهي بهم كرد و گفت: كوفتت بشد. يكي بهترشُ پيدا ميكنم!
بدمصّب خيال ميكرد ميخواهم قاطر بيچاره را مثل سرخ پوستها روي آتش بپزم و بخورم.
حالا قاطره ولم نميكرد. احتياجي به طناب نبود. خودش پشت سرم ميآمد. حسابي هم وارد بود. هر جا كه صداي سوت توپ و خمپاره بلند ميشد، سريع زانو ميزد و ميچسبيد به زمين! هر چي سلاح و مهمات بيصاحب ميديدم بار قاطر ميكردم. حالا دو طرفش پر از اسلحه و مهمات شده بود. شاد و شنگول با هم راه ميرفتيم و مهمات جمع ميكرديم. ناغافل به يك خاكريز رسيديم كه بچههاي گردانمان آنجا بودند، تا مرا ديدند، شروع كردند به سوت زدن و خنديدن و تيكه بار من كردن:
ـ آهاي نمكي، خسته نباشي!
ـ ببينم دمپايي پاره و پوتين سوخته هم ميخري؟
ـ بعثي اسقاطي هم داريم. خريداري؟
ـ يك هليكوپتر اوراق آنجا افتاده. به كارت مياد؟
داشتم از خجالت ميمردم. فرمانده گردان جلو آمد و گفت: خدا خيرت بده. چه به موقع رسيدي. ببينم نارنجك و گلوله داري؟
فهميدم چكار كنم. سر تكان دادم و گفتم: دارم، اما به شما نميدم!
فرمانده با حيرت گفت: يعني چي؟
ـ مگر نميبيني نيروهات مسخرهام ميكنن. من به اينا مهمات بده نيستم!
فرمانده خنديد و گفت: من نوكر خودت و همكارتم هستم. كار ما را راه بنداز، واللّه ثواب داره. سلامتي برادر نمكي و دستيارش صلوات!
بچهها صلواتگويان ريختند سر من و قاطر عزيزم!
برگشتني من سوار بودم و قاطر نازنين چهار نعل به طرف عقب ميتاخت. يك آرپيچي هم تو دستم بود! دوست داشتم تانك بزنم؛ يك تانك واقعي!
منبع امتداد
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI














