شب عمليات بود. قرار بود كه من و چند نفر از دوستانم كه تخريبچي بوديم، جلوتر از رزمندگان وارد ميدان شده و به سرعت مينها را خنثا كنيم تا خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.
منطقه غرق در سكوت بود. فقط هر چند دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بيهدف به سوي خط خودي شليك ميشد. عرقريزان و چسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مينها را درميآوردم و چاشنياش را باز ميكردم يا سيم تلهاي را كه بين دو مين جهنده بود، ميبريدم.
آخر سر به انتهاي مين رسيدم. نفس راحتي كشيدم. ميدانستم كه تا لحظاتي ديگر پيشقراولان لشكرمان از راه ميرسند و آنوقت دشمن را غافلگير و حقشان را كف دستشان ميگذاريم.
يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين و چشم تنگ كردم و به جايي كه صدا آمده بود نگاه كردم. در آن تاريكي فقط سياهي يك آدم را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين، نگهباني ميداد. اول خواستم همان جا بمانم و بگذارم حساب او را رزمندگان برسند، اما نميدانم چه طور شد كه زد به سرم آرتيستبازي دربياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم و مثل فيلمهاي سينمايي، گربهوار بروم و از پشت بپرم روي او و ناكارش كنم.
بي سر و صدا خزيدم و به پشت سنگر كمين دشمن رسيدم. در فيلمها ديده بودم كه چه طور قهرمان ميپرد و با يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا درميآورد و بيهوش ميكند. آب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم و دعايي در دل خواندم و بعد مثل بختك از پشت سر روي دشمن پريدم و يك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار كه با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط «هقي» كرد و برگشت به طرف من. يا جدة سادات! عراقي نگو گودزيلا بگو. غولتشن بود. دو متر قد و يك متر عرض. سبيل از بناگوش در رفته و قوي و عضلاني. خواستم مشت دومي را بزنم كه مشتم توي پنجهاش اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم د بزن. به عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم. چنان ميزد كه انگار قاتل پدرش را ميزند! چپ و راست مشت و لگد بود كه به پك و پهلويم فرود ميآمد. خجالت و ترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار و عربده دردناكي از حنجره بيرون دادم. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت هشت نفر بوديم و او يكي. اما مگر زورمان ميرسيد! مثل شيرهاي گرسنهاي كه به يك گاوميش حمله ميكنند، از سر و كلهاش آويزان شده بوديم و ميزديمش. من كه دل پر خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز ميگرفتم و تند تند به دماغ خرطوم مانندش چنگ ميزدم. اما او با يك حركت ما را تاراند. دست انداخت و از نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بيرحمي بود كه به جان چند دانشآموز درس نخوان و شلوغ افتاده است. حالا ما پيچ و تاب ميخوريم و گريهكنان خدا را صدا ميزديم و او هم ميزد. داشت دخلمان را درميآورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد پس كلهاش و او با هيكل سنگين تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له ميشدم كه بچهها آه و ناله كنان آمدند و چند تايي زور زدند و انگار بخواهند يك جرثقيل را از جوي آب در بياورند، او را از روي من انداختند كنار.
حالا صداي شليك و انفجار، زمين و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه و نالهكنان داشتيم پك و پهلويمان را ميماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدنمان نگذاشته بود. با هزار مكافات خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد و ناله يك طرف، سؤال و پرسش امدادگرها، طرف ديگه كه:
شما چرا به اين حال و روز افتادهايد؟
ـ اِ اِ اِ نگاه كنيد، انگار زير تانك رفتهاند؛ يك جاي سالم توي بدنشان نيست.
ـ برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟
يكي از بچهها كه حال و روزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف كرد. اما اي كاش تعريف نميكرد. چون تا دميدن روشنايي روز بعد كه از اورژانس زديم بيرون، از متلكها و خنده اهالي اورژانس جان به سر شديم. منبع امتداد













