« قفس را باز کرد و دو کبوترش را بیرون آورد » گفتم: علیرضا جان مگه امروز مدرسه نمیری پسرم ؟ آنچنان سرگرم کبوتر ها بود که متوجه نشد چی میگم . دو باره صداش زدم . علیرضا با تو ام .ازجا پرید .بله ببخشیبد ننه جان متوجه نشدم . گفتم مدرسه نرفتی؟میخوای با کبوتر ها چه کنی؟گفت حالا باشد تا بعد ها مدرسه فردا میرم . امروز معلم نداشتیم . کبوتر ها را برداشت و رفت . دو ساعتی گذشت دست خالی برگشت . علیرضا کجا بودی ؟ پس کو کبوتر ها ؟ یه جورای من هم با انها انس گرفته بودم آخه خیلی وقته تو خونه ما بودن .گفت گذاشتم برای خودشان برن تو اسمان، تو جنگل آزاد؟ مثل خودم میخوام آزاد باشند.گفتم مگه تو الان زندانی هستی؟ گفت نه حالا من هم آزاد شدم .رفت داخل اتاق نیم ساعت بعد شناسنامه اش را برداشت و از خانه بیرون رفت. وقتی برگشت .گفتم یه جوری هستی کار های عجیب و غریب میکنی چه شده علیرضا خوب به من بگو من مادرت هستم .گفت: راستش مادر میخوام برم جبهه اگه شما اجازه بدی .گفتم اگه اجازه ندم چی ؟ سرش را پائین انداخت و رفت داخل اتاق .من چی میتونستم بگم علیرضا هم مثل همه بچه های هم سن و سالش رفت جبهه و من تنها و پدرش دست تنها تر، علیرضا عصر ها که از مدرسه می آمد کمک دست باباش بود تو زمین های کشاورزی ،خانه خلوت و سوت کور شد وقتی رفت .انگاز یه جمعیت صد نفری را با خودش برده باشد .خیلی احساس دلتنگی داشتیم .دو سه ماهی گذشت گاهی نامه میداد .رادیو همش داشت از جبهه میگفت انگار عملیات شده باشد . آهنگ جنگ میزد . هر وقت اینجوری مارش جنگ را میزد و از بلند گو مسجد پخش میشد ، دلم کنده میشد. شب تا صبح خوابم نمی امد . اون شب بارانی، شب از نیمه گذشته بود . در حاشیه جنگل . نم نم باران ملایمی میبارید. فانوس را ته کشیدم و سرم را گذاشتم که بخوابم . ناگهان با صدائی بر خورد یه چیزی به شیشه اتاق از جا پریدم . پدر علیرضا هم پرید. فانوس را بالا کشیدم کنار پنجره دلم هوری ریخت . دو کبوتر های علیرضا پشت شیشه هی میرن و دور میزن میخوان خودشان را بکوبند به شیشه . پنجره را باز کردم . امدن توی اتاق گفتم شاید بارانی هوا یخ کردن . آمدن داخل خانه رفتن جای همیشگی شان روی رف نشستند . پدر علیرضا رو گفتم هیچ میدانی از وقتی علیرضا رفته اینا کجا بودن که الان این موقع شب نکنه از علیرضا . پدر علیرضا گفت حالا بخواب و فکرای الکی هم نکن هیچی نیست نامه علسرضا همین چند روز پیش امد از جبهه بخواب انشالله که در پناه خدا فانوس کشیدم پائین سرم رو گذاشتم که بخوابم .دو کبوتر روی رف نشسته بودن .تو دلم گفتم شاید اونا هم خسته و گرسنه. ناگهان باز به دلم زد نکنه از علیرضا خبر اورده باشند . دلم هوری ریخت و دلشوره عجیبی گرفتم . همینطور فکر های عجیب و غریب تو انتظار شکستن ... با صدای اذان ازجام بلند شدم نماز و خواندم و خوابیدم . یه مرتبه با صدای یک ماشین توی حیاط از جام پریدم . پنجره باز بود . کبوتر ها رفته بودن .حیاط در و دروازه ودیوار نداشت . بیشتر حیاط خانه ها توی روستا آن موقع ها همین بود. ماشین تا لب سکو آمده بود . لندوری با مارک سپاه دو نفر پاسدار از ماشین پیاده شدن . گفتم بابای علیرضا بلند شو ببین اینا برا چی اینجان . پدر علیرضا گفت کیا ؟ گفتم دو تا پاسدار . بلند شد رفتیم بیرون و گفتم برادر از علیرضا خبر اوردین تعارف کردیم امدن بالا چائی ریختم براشون هی برا ما قصه بافتند که چی شده و چی نشده .یه مرتبه دلم ترکید و شروع به گریه کردم . گفتم اون دو کبوتر علیرضا دیشب برا همین امدن اینجا در همین تسلیت گفتن و بلند شدن و رفتن ،وقت تشیع جنازه علیرضا رو که اوردن توی حیاط باز کبوترا آمدن تا اخر تشیع جنازه بودن و قتی هم که تمام شد همه که رفتن برگشتیم تو حیاط دو باره باز کبوترا آمدن یه دوری زدن و رفتن چند نفری که توی حیاط بودن گفتم بریم دنبالشان . علیرضا رو توی گلزار شهدای روستای خودمان دفن کرده بودیم هنوز یه ساعت نگذشته بود دوباره رفتیم مزار دیدم دو کبوترا سر مزار علیرضا نشستن
نوشته ای از : غلامعلی نسائی خادم الشهدا
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI























