نماز صبح را که اداکردم مثل همیشه جلوی علی محمد ایستادم و با هاش حرف زدم ، این قرار همیشگی من و فرزند شهیدم هست که بعد نماز صبح با هم حرف میزنیم . من میگم او میشنود او میگوید من سرا پا گوشم . بعد رفتم وگرفتم خوابیدم ، خواب دیدم با خواهر کوچک علی محمد دخترم زینب داریم میریم بهشت . پلی بود بلند ، همینطور که میرفتیم گفتم زینب جان این پل صراط که میگن همینه ، یه مرتبه دیدم یه آتشی بلند شد . و من که میخواستم رد شم نتونستم و پل دوباره کشیده شد . انگار ته نداشت . اتش همینطور زبانه میکشید و من دست زینب را محکم گرفته بودم که ناگهان فززند شهیدم صدام زد . آرام شدم شهید دست خواهرش را گرفت . گفتم پسرم پس من چی ؟ من و رد نمیکنی ؟! من ازین اتش میترسم ؟
گفت : برو نترس ، همینکه گفت برو رفتم و رد شدم او نیز دست خواهرش را گرفت و رد شد . گفتم علی محمد جان پس اون آتش چی بود ؟
گفت : مادر ، دروغ ، غیبت و گناه هانی که در دنیا انجام میدادی . دیگه مراقب باش ، باشه مادر ،مراقب حرف های که میزنی ، مراقب خودت باش ، از ان شب دیگر همیشه مراقب هستم مراقب زبانم ، مراقب اعمالم
نوشته ای از: غلامعلی نسائی
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI























