Your IP address=38.107.179.237
عمليات كربلاي5 سرنوشت‌ساز در سال سرنوشت جنگ
عمليات كربلاي 5 مهمترين عمليات رزمندگان سپاه اسلام در طول هشت‌سال دفاع مقدس است، چرا كه سرنوشت جنگ را در سال سرنوشت رقم زد.
این چه موانعی است که نمی گذارد بسوی او بروم + عکس
 انسان برای رسیدن به یک هدف، همیشه از یک وسیله استفاده می کند، شهادت عالی ترین سکوی پرتاب به مقام والای معنوی، بسوی الله می باشد.
روحانیت تنها جرم این شهید بود
شهید شوشتری می گفت: در گیرو دار عملیات سید محمد، جعبه های مهمات را حمل می کرد، جوری که هیچ کس جرات سربلند کردن را نداشت، با قامت بلندش می دوید
شام غریبان عملیات کربلای چهار
روز موعود فرا رسید، سوم دی سال شصت پنج، عصر روز عملیات «کربلای چهار» گردان یا رسول(ص) را به خط کرد، رفتیم توی کانال، نماز مغرب و عشاء را توی همان کانل در حوالی شلمچه خواندیم.
گلوله ای که سهم پیشانی علی اصغر شد
اصغرنبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست. امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری!؟
لبخند تلخ/ ماهی کوچلو در اردوگاه تکریت
سفرهای عیدشان، توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زنانه پنهان شده بودند...
لبخند خاکی/ عجب سعادتي بود
تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم.
قوم صالح در جبهه های جنگ
طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...
شهرداری که با کله شیرجه رفت توی دیگ دوغ
شهردار بخت برگشته پشت خاکریز، با پای برهنه، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد توی دیگ دوغ
نام فرستنده:

ایمیل فرستنده:

نام گیرنده:

ایمیل گیرنده:

پیغام:

test

ناگهان غباری غلیظ فضا را فراگرفت و من در دالانی از نور به مقصدی نامعلوم در حرکت درآمدم.زمان را از دست داده بودم و هیچ دردی را در تنم حس نمی‌کردم. مثل بیداری پس ازخوابی را می‌ماند که در گردابی افتاده باشی. کمی که در این وضع در دالان نور به سمت بالا رفتم، ناگهان دوباره غباری سفید در اطرافم پر شد. خودم را دیدم زخمی و خونین کف کانال افتاده‌ام و بچه‌ها از رویم رد می‌شدند. اما این مَنِ ایستاده را کسی نمی‌دید و توجهی نداشت. بر تلی از خاک ایستاده‌ام و سیلی از نیرو‌های بسیجی با تکبیر الله اکبر از گودال می‌پرند و به سمت خاکریز عراقی‌ها بالا می‌روند. دسته‌دسته رزمنده‌ها گلوله می‌خوردند و به زمین می‌افتادند و چون نوری از تنشان بلند می‌شد و بی‌آنکه به پیکر غرق در خون خود نگاهی بیندازند، به سمت آسمان بالا می‌رفتند. لحظه‌ای مادرم را دیدم که بر بالای جنازه‌ام ایستاده و دستمال سفیدی را بر روی سر و صورت پر از خونم پهن کرد. صدایش زدم، ولی او توجهی به من نکرد. فریاد می‌کشید چرا پسرم را دفن نمی‌کنید؟ یکی از بچه‌ها گردنم را با چفیه بست و تا به چشمانم دست زد دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار دوباره به سوی زمین بازگشتم. دردی عمیق در تنم پیچیده بود و حلقم پر از خون بود. با هر نفس خون بالا می‌آوردم. چند نفر دوره‌ام کرده بودند و کاری از دستشان ساخته نبود. تکه‌های لباسشان را به هم گره زدند و مرا روی آن گذشتند و به سمت منطقه‌ای نامعلوم حرکت دادند.
. عالمی دیگر، کرانه‌ای نا امن‌تر؛ سکوت می‌کند. شب از نیمه گذشته. مصاحبة ما با او طولانی شده است. اسماعیل نمی‌خواهد دوران سخت پس از مجروحیت را برای ما بازگو کند. هوا گرم و شرجی است. در پیشخوان طبقة چهارم نشسته‌ایم. می‌گذارم کمی با خودش تنها بماند. سخت است برای او مرور این همه رنج. دردمندی‌اش، خود کرانه‌ایست. نمی‌خواهد دوباره به آن کرانة نا امن بازگردد. سکوتش طولانی می‌شود. صورت زخمی‌اش را با دست برانداز می‌کند. می‌خواهد اندازة درد‌ها را بسنجد... خاموش و رها خانه‌ای متروک را می‌ماند که صاحبش سالیان درازی آن را ترک گفته باشد. باد میان ما حلقه می‌زند. خنکای خود را بر تن خستة ما می‌نشاند. حالا من در او گیر افتاده‌ام و او در مسیری که از آن بازآمده، باد از میان ما می‌گریزد. انگار می‌خواهد خودش را به باد ببندد. نه جای ماندن، نه توان پریدن. باد به سرعت خیال گم می‌شود. من مانده‌ام و او که باید ناگفته‌های رنج را بازگوید. نگاهش به آسمان، به ستاره‌ها، به پنجره‌ها که یکی‌یکی خاموش می‌شوند. خانه‌ها تاریک همه خوابیده‌اند. صدای ترمز ماشینی در دوردست سکوت شب را می‌شکند. همه خواب‌اند. خستگان کار و دنیا و روزمرگی‌هایش؛ آنها که خیالشان حد و مرزی داشت. و بی‌دردی، تن بی‌دردشان را خواب می‌کنند. همه خوابیده‌اند و پنجره‌ها، کوچه‌های شهر، خیابان‌ها، همه خاموش‌اند و یا شاید خودشان را به خواب زده‌اند. برای چه این کار را بکنند؟ این کار چه معنایی می‌توانست داشته باشد. اصلا بگذار بخوابند. خواب و بیداری‌شان چه فرقی به حال ما دارد. خودش را جابه‌جا می‌کند و خیالش را به دور دست می‌کشاند. می‌گوید:
راستی اصلا مگر ما کی بودم که شهید صالح‌المؤمنین می‌خواست نوکری ما را بکند؟! من مگه کی بودم که او نوکری ما را بکند. خیال حبیب شب روز مثل درد به جانم چسبیده و رهایم نمی‌کند. خدایا، ما چقدر بی‌معرفت بودیم که قبل از شهادتش نشناختیمش! چند وقت پیش سراغ خانواده‌اش رفتم. پدر پیری داشت. می‌گفتند خادم مسجد است. اما نتوانستم آدرسش را پیدا کنم. بنیاد شهید رفتم، خیلی پی‌اش را گرفتم، ولی بنیاد هم گفت زیاد این طرف‌ها نمی‌آید. پرونده‌اش را بررسی کردند، فهمیدم پدرش هم مثل خودش بوده، نه اهل دنیا و نه اهل جاه و مقام. نمی‌دانم، حقش بود اسمش حبیب باشد، آن هم حبیب صالح‌المؤمنین. چه اسم غریبی داشت. یک روز داشت چفیه‌ها را می‌شست. دو روز قبل از شهادتش، همه‌جا را تمیز کرد. چفیه‌اش را زیر قرآنش گذاشت و عطر زد. رفت. من ماندم اینجا در این دیار رنج، تیر خلاص را که افسر بعثی عراقی در دهانم زد‌، ای کاش حبیب... نه، امکانش نبود، او واقعا حقش بود برود. او به آسمان رفت و من به بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) در تهران منتقل شدم. فک و صورتم از هم پاشیده بود و با چند جراحی عمیق، از چند جای تنم استخوان و پوست برداشته بودند برای ترمیم صورت و فک دهانم که همه را با سیم از داخل بسته بودند و لبم را نیز با نخ بخیه. آن زمان نخ بخیه مثل حالا نبود. آن نخ‌ها مثل همین نخ‌هایی بود که کفش‌ها را با آن می‌دوزند. گوشة سمت راست دهانم را به اندازة یک نِی نوشابه باز گذاشته بودند برای خوردن و آشامیدن. سه ماه در بیمارستان بستری بودم. هنوز بهبودی زیادی پیدا نکرده بودم که مرا مرخص کردند. پزشکان گفته بودند یک ماه دیگر برای باز کردن سیم و نخ‌های بخیه و ادامة درمان به بیمارستان مراجعه کن. یک دست لباس و یک فلاکس شیر. غذای من فقط آبکی بود. شیر را گرفتم برای توی که راه اگر گرسنه شدم بخورم تا خودم را به شهرمان گرگان برسانم. وقتی خانه آمدم، مادرم مثل پروانه دورم می‌چرخید. پدر کارگری می‌کرد و مادرم گاوداری. دو تا گاو داشتیم که با شیرش خرج خانواده را تأمین می‌کرد. مصرف شیر من زیاد بود. خواهرانم نیز از آن شیر حق داشتند و من همة شیر را مصرف می‌کردم.این برایم خیلی دردناک بود. زندگی فقیرانة ما، دردمندی من، غصه‌های مادرم، رنج پدرم، غم دل خواهرانم، خدایا بر ما چه آمده؟! از خانه بیرون زدم تا کمی در کوچه‌ها هوایی تازه کنم و مردم را ببینم. دلم برای سادگی دیوار‌های گلی ده‌مان تنگ شده بود؛ برای سادگی مسلم. خودم را به کوچه رساندم. مسلم پسرک دیوانه‌ای بود به دور از وهم و خیال، هر روز تکه‌ای نان با خود به کوچه می‌آورد، می‌خورد و ریزه‌های نان را زیر پایش با خاک می‌غلتاند و دوباره برمی‌داشت و در دهانش می‌گذاشت. دوباره برروی زمین می‌ریخت. مگر از یک دیوانه بیش از این می‌توان انتظار داشت؟! آرزو داشتم روزی که دهانم را باز کردند، زیر دست‌های مسلم بنشینم تا خرده‌های نانی را که بر زمین می‌پاشد با ولع و اشتیاق بخورم. هر روز به کوچه می‌آمدم و محو تماشای مسلم می‌شدم. گویی در تمام این روستا جز من و مسلم هیچ کس زندگی نمی‌کند. و کودکان پابرهنه‌ای که به دنبال نی‌سواری مسلم می‌دودیدند و هورا می‌کشیدند. مردم روستا بار زندگی روزمره در بازگشت به خانه چشمانشان را خواب آلوده کرده بود و نه من را و نه مسلم را می‌دیدند. هوا گرم بود و عدم امکان پانسمان هر روزه، فک و صورت و دهانم را به عفونت کشاند. در شهر کوچک ما هم چنان امکاناتی نبود که بشود درمان مرا ادامه داد. تعاون سپاه نامه‌ای به خانة ما آورد. نامه را برداشتم و با پدرم به بنیاد شهید رفتیم. آن وقت در خیابان امام خمینی(ره) بود. از پله‌ها بالا رفتم و داخل شدم و با احترام سلام دادم. فردی تنومند که دو انگشت دستش به هم چسبیده بود، بی‌آنکه خوب نگاهم کند، لبی جنباند و ورق‌های روی میزش را جابجا کرد و گفت بفرمایید. کمی نگاهش کردم. گویی نمی‌دید که دهانم را دوخته‌اند و من نمی‌توانم حرف بزنم و پدرم نیز، این مرد روستایی بی‌سواد کارگر کجا می‌توانست حرف دلم را بزند. قلمی از روی میزش برداشتم و ماجرا را نوشتم. او رو به پدرم کرد و گفت: ببینید قدم شما روی دیدة ما، ولی شما باید پروندة بیمارستان را همراه داشته باشید تا ما شما را پذیرش کنیم. انگار گمان می‌کرد دهانم که دوخته است، گوش‌هایم نیز کر است. شاید این‌گونه در خیالش رانده شده بودم که کسی که حرف نمی‌زند...کر و لال هم هست. چرا نفهمید من از خرمشهر باز آمده‌ام؛ چرا نفهمید... شاید مرا نمی‌دید. همین گونه که حالا نمی‌بینند. یک بنیاد شهید و با این همه کارمند و اطاق‌های تو در تو، ساختمان‌های جور واجور. راستی اینها در این اطاق‌ها، در پس این در‌های بسته چه می‌کنند؟...


 نويسنده " غلامعلي نسائي

 


دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
 همراز پروانه ها باشید

فرمانده‌ای که دانش آموز ممتاز فیزیک بود
میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه در روزنامه چاپ کند اما میرهادی قبول نکرد. میرهادی در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود.
امروز همان یزید و همان حسین در مقابل چشم شماست
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد.
شمع بيت‌المال را خاموش كن
اين بيت از مرحوم «محمدرضا آغاسي» شايد آشناترين سخن اين شاعر جانسوخته در ذهن و گوش ماست كه مي‌گفت: جان مولا حرف حق را گوش كن/شمع بيت‌المال را خاموش كن
يا حسين ما هجرت كرديم، آمديم تا با جانمان با مالمان در راه تو جهاد كنيم.
يا حسين  اين عزيزان تو امروز روانه ي كربلاي ايران مي شوند. مي روند در صحرا ي نينوا خيمه هاي خود را بزنند. « گریه و ناله ها همچنان ادامه دارد»

© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI