قسمت چهارم - دست پدرم را گرفتم و از ساختمان بنیاد شهید آمدیم. از پلهها که پایین آمدم، هُرم گرمی صورتم را سوزاند. در مدت زمانی که در بنیاد شهید بودم، سرمای کولر درد صورتم را کم کرده بود. پدرم تکهای پارچة کهنه از جیب درآورد و عرق پیشانیام را گرفت. دستم را چسبید و مرا دنبال خودش کشاند. گفت: ناراحت نباش پسرم، مگر من مردهام که تو از عفونت دهانت بمیری؛ سوار مینیبوس شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم. گرمای هوا حالم را به هم ریخته بود. تا پا به خانه گذاشتم، افتادم. چشمانم تار شده بود. چهرة مادر را در چهارچوب در قابی چوبین میدیدم. کمکم محو شد و دیگر چیزی نفهمیدم. بیدار که شدم پدر را بالای سرم دیدم. نشسته و چند اسکناس نو لای انگشتان زمخت دستش میشمارد. با غرو و سر بلندی گفت: بیا بابا جان، بلیط اتوبوسم برات دادم گرفتن. بهروز پسر داییات باتو تا تهران میآد که اگر توی خیابان حالت بد شد، هوایت را داشته باشد. بلند شو ننهات برات شیر پخته بخور. شیر را خوردم، خواهرانم دورم حلقه زده بودند و نگاهم میکردند. مادرم گوشهای نشسته بود و پدر سربلند از کاری که کرده بود. اما در چهرة خانواده غمی آشکار موج میزد. مگر میشود غم در دلی رخنه کند و به چهره نچسبد. چهره، آینة دل است. شاید به تلنگری اشک از دیدههایشان جاری بشود. این به وضوح برای من آشکار بود. این در نگاه پدرم خیلی آشکارتر دیده میشد، اما خودش را جور دیگری نشان میداد. آخر او بزرگ خانه بود. پدر خانه، سرپرست خانه و غیرت و شرف خانه بود. پدر باید خودش را سر پا نگه دارد، اما زنها نمیتوانند، ضعیفترند یا از سر عطوفتی بیشتر هر چه هست خودشان را زود نشان میدهند. مادرم فلاکس شیر و چند بسته بیسکویت را در کیفم گذاشت. منتظر بهروز بودم که تا تهران همراهیام کند. کمی که گذشت دلواپس شدم چرا نیامد. خواهر کوچکم را در پیاش فرستادم. من مانده بودم و خواهر بزرگترم. مادرم انگار میخواست خودش را به چیزی سرگرم کند و پدر در حیاط، خواهرم نزدیکتر شد و نزدیکتر. با هراس دهانش را در گوشم گذاشت و گفت: برادر جان، اصلاً غصه نخوری، بابا گاو را به خاطر دکتر رفتن تو فروخت. گفت: اسماعیل خوب بشه حالا ما کمتر میخوریم. بند دلم پاره شد. به یک باره از جا کنده شدم. میخواستم پدرم را فریاد بزنم که صدایی از حنجرهام خارج نشد. آخر دهانم را با سیم بستهاند. تازه متوجه شدم که خیلی وقت است مادرم را صدا نزدهام، پدر را، خواهرانم را. داشتم کمکم کلمة پدر و مادر را فراموش میکردم. راستی من چه شکلی حرف میزدم، تن صدایم؟ لیلا چرا برای لیلی گفتنم میخندید؟! خیلی چراهای دیگر... مادر گوشة دستمال رنگ و رو رفتهای را که با گلهای صورتی و بنفش دور گردنش پیچیده بود، هی به چشمانش میکشید. بغض گلویش را گرفته بود. او هم شاید ـ نه حتماً ـ به من، به گاو، به شکم خواهرانم فکر میکرد، به رنج پدر. مرضیه خواهر کوچکم از در رسید و گفت بابای بهروز گفته بهروز رفته آبیاری باغ نمیتونه با اسماعیل بیاد بره تهران. کیفم را برداشتم. باید میرفتم. از اولش هم نباید به بهروز و امثال او، به بنیاد شهید و دیگران دل میبستم. از پول فروش گاو مقداری کاغذ و دو تا قلم گرفتم. یکی ریز، یکی درشت. قلم زبانم بود و کاغذ دهانم. اگر جایی میخواستم حرف بزنم باید مینوشتم. دهانم قفل بود. اگر چه الان باز است، اما کجا میتوان حرف دل را زد؟ اصلا برای چه مینویسی خاطرة من را، دردمندی من، غصة مادرم، غم خواهرم و رنج پدر را؟ اینها یعنی چه؟ برای که؟ برای کدام مردم؟ همین مردمی که فکر میکنند همه چیزشان را ما خوردهایم. مردم چه میدانند که من دهان خوردن ندارم؟! من یعنی همه بچههای مظلوم جنگ. از خانه بیرون آمدم و خودم را به کوچه رساندم. منتظر مینیبوس بودم. کوچه خلوت بود. من بودم و مسلم دیوانه و تکهای نان در میان پنچههای سیاه و دود زدهاش. دلم میخواست با او حرف بزنم و ازش تکه لقمهای نان بگیرم؛ ولی متوجه شدم که نمیتوانم حرف دلم را به او بزنم. تازه اگر بنویسم او سواد خواندن ندارد. محو تماشای مسلم بودم که خودش را به من رساند. از اسب چوبینش پیاده شد و نان را در دست چپش گرفت و ایستاد. دستانش را تا بنا گوش بالا برد و مثل یک سرباز برایم احترام نظامی گذاشت. با صدایی بلند مرا قهرمان خطاب کرد. در دم سرخ شدم. نکند مردم این دور و ور باشند و صدایش را بشنوند و مسخرهام کنند. راستی از کجا معلوم که کسی حواسش به من و مسلم باشد. این اولین باری بود که کسی اینگونه مرا مورد لطف قرار داده بود. دستانش را پایین آورد و نیم خوردة نان را دو دستی جلویم قرار داد و کمی خودش را خم کرد. دوباره احترامی چونان مردمان چین بجا آورد. نیم خوردة نان را از دستش گرفتم و جلوی لبم قرار دادم. چنان که بوسیدم. مسلم سرمست از کاری که کرده بود، موجی از شادی و نشاط در چشمانش موج میزد. زبانه میکشید. گرد خودش میچرخید. سرمست از دوستی ما دو تن. صورتش و سرش را از روی انس دست کشیدم و دستم را به نشانة بوسیدن بر لبم قرار دادم. انگار او هم از وقتی مادرش را از دست داده بود، کسی حتی پدرش دستی بر سرش نکشیده و صورتش را نبوسیده. سکوت میان هر دومان حکمفرما بود. مسلم از سر غرور به من نزدیکتر شد. دیگر با من غریبی نمیکرد. روزهای قبل هر وقت نگاهش میکردم، گوشهای خودش را از نگاهم میدزدید و پنهان میکرد، ولی حالا ما با هم خیلی انس گرفته بودیم. شاید مسلم جای خالی مادرش را در من یافته بود. هر چه بود دیگر با هم غریبه نبودیم. صدای بوق مینیبوس روستا خلوت ما را به هم ریخت. کوچه از آدمهایی که منتظر ماشین بودند پر شد، دمی بعد سوار بر مینیبوس. مسلم انگار دلش میخواست با من بیاید. نمیدانست کجا و برای چه میروم. دلش میخواست با من باشد. مهم نبود کجا؛ با اشاره متوجهاش کردم که برود پایین و رفت و ماشین حرکت کرد. ترمینال رفتم سوار اتوبوس شدم و به سوی تهران حرکت کردم. فک و صورتم را با پلاتین مثل دیواره با چهار چوبی بسته بودند که اگر چوبها رها شود، دیوار در دم فرو میریزد. اتوبوس وقتی ترمز میزد، تکانی میخورد و درد چون طوفانی در درونم زوزه میکشید. راه بس طولانی بود. تحمل من باید طولانیتر میشد تا بر درد غلبه کنم. درد اگر بر تو غالب شود، تو را میاندازد و از پا درمیآورد. صبح شده بود و من از اتوبوس پیاده شدم. ورقهای کاغذ را بیرون آوردم. قلم درشت را در دست گرفتم و روی زمین نشستم. اولین مسیر را روی کاغذ نوشتم. درِ کیف را که باز کردم که فلاکس شیر را بیرون بیاورم و جرعهای بنوشم. نان مسلم را دیدم. بیرون آوردم. سفرهام را بازکردم. حالا مگر میشود خردهریزهای از آن را خورد. اگر در دهان نِی قرار بدهم که توان مکیدن ندارم. کمی نگاهش کردم و با او حرفهایی از سر گلهمندی روزگار گفتم و با خدای خود که این مسیر را برایم اینگونه رقم زده بود. از زندگیام و از مسیری که یافته بود ناراضی و ناراحت نبودم و ازین بابت از خداوند خشنود بودم. گلهام از نان بود و مردمان. سفرة نان را جمع کردم. به نان مسلم وعده دادم اگر روزی زنده ماندم و دهانم را باز کردند، اولین لقمهای که بخورم، همین نان مسلم است. اون هم با خود مسلم، نه کسی دیگر. این آخرین آرزوی من بود: بلعیدن. از جا بلند شدم و به آن سوی خیابان رفتم. با کاغذی در دست و کیفی بر دوش. هر ماشینی که از کنارم میگذشت نام بیمارستان حضرت فاطمه(س) را نشان میدادم. راستی چقدر این آدمها گرفتارند! هیچ کس آدم را نمیبیند و دهان دوختهام را. نیم ساعتی گذشت تا خودرویی کنارم ترمز کرد. سوار شدم. بیآنکه حرفی بزند، ترمز دستی را کشید و به سوی مقصدی که نشانش داده بودم به حرکت درآمد. در طول مسیر بیآنکه حرفی بزند تا درِ بیمارستان مرا رساند. کرایهاش را دادم و پیاده شدم. داخل شدم و گوشهای نشستم. روی صندلی کاغذ را بیرون آوردم و نوبت پزشکم را روی برگه نوشتم. از جا بلند شدم و به سمت پرستار رفتم. با اشاره نوشتهام را نشانش دادم. گفت: خانم دکتر رحیمی، پزشک شما ساعت نه میآید. یک ساعت دیگر رفتم روی صندلی نشستم. چند صندلی به هم چسبیده بود. کیفم را زیر سرم گذاشتم و روی صندلی دراز کشیدم. از بیخوابی و خستگی شب قبل خوابم برد. وقتی بیدار شدم که ساعت دوازده ظهر بود. از جا بلند شدم و هراسان به سوی پرستار آمدم. پرستارِ صبح رفته بود و کسی دیگر جایش آمده بود. برای او نوشتم من از گرگان آمدم و نوبت خانم دکتر رحیمی را داشتم. صبح به یک پرستار جای شما... و موضوع را نوشتم که خوابم برده و بیدارم نکردند. او گفت دکتر آمده و بیمارهایش را ویزیت کرده و رفته و تا دو هفته دیگر نمیآید. بند دلم پاره شد. او پزشک جراح فک و صورتم بود. باید به کجا میرفتم. دوباره نوشتم از کجا میتوانم پیدایش کنم؟ گفت: نمیدانم کدام بیمارستان است. زیاد توجهی به من نکرد. دستش را داخل جیب روپوش سفیدش کرد و از من دور شد. مانده بودم چه کنم. سختتر از اینکه حرف نمیتوانم بزنم و باید برای هرکسی که میخواستم سؤالی را بپرسم مطلبی مینوشتم. از بیمارستان آمدم بیرون. جایی را هم نداشتم. هوا خیلی گرم بود. رفتم داخل پارک کمی استراحت کنم و غذا بخورم که دیدم شیر داخل فلاکس ترش شده است. گرسنه بودم و بیحال. ساعتی گذشت. نمیدانستم چه کنم. باید برمیگشتم یا دنبال دکترم میگشتم؟ اما نمیتوانستم بمانم و غذای مورد استفادهام را پیدا کنم. دوباره برگشتم و سوار اتوبوس شدم تا به خانه بازگردم. در گرگان به یک پزشک جراح مراجعه کردم و او داروی ضد غفونت داد. با توجه به کم غذایی و این دارو بسیار نحیف و لاغر و شکننده و سست شده بودم. مجبور شدم رفتم سراغ یک آدمی که برقکار بود. سیم دهانم را برایم باز کرد. دهانم خونریزی کرد. به بیمارستان شهر رفتم. ده شب در بیمارستان بستری بودم. وقتی به خانه آمدم، یک راست سراغ مسلم رفتم. نانی که به من داده بود، خشک شده بود. روی تخته سنگی نشستیم و با هم با اشتیاق نان خشک شده را داخل شیر خرد کرده و او با دستان سیاهش و من... دو تن نان را چنان میخوردیم که گویی هزاران سال است که نان نخوردهایم... دو سال بعد ازدواج کردم. سه دختر دارم. پدرم خرج ما را میداد و من.... تا چند سال بیکار و سر بار پدر فقیرم بودم تا اینکه در سال 1382 کمی با پرداخت حقوق ناچیز حالت اشتغال. الان سه تا دختر بزرگ دارم یکی از دخترهایم که دانشگاه قبول شده بود به علت نداشتن توان مالی از تحصیل باز ماند. خودم هم باید در روز ده بار هر دفعه لقمهای کوچک بخورم، چون دهانم توان جویدن ندارد.... ببخشید دیگر توان حرف زدن ندارم.
من مانده بودم و خواهر بزرگترم. مادرم انگار میخواست خودش را به چیزی سرگرم کند و پدر در حیاط، خواهرم نزدیکتر شد و نزدیکتر. با هراس دهانش را در گوشم گذاشت و گفت: برادر جان، اصلاً غصه نخوری، بابا گاو را به خاطر دکتر رفتن تو فروخت. گفت: اسماعیل خوب بشه حالا ما کمتر میخوریم. بند دلم پاره شد. به یک باره از جا کنده شدم. میخواستم پدرم را فریاد بزنم که صدایی از حنجرهام خارج نشد. آخر دهانم را با سیم بستهاند. تازه متوجه شدم که خیلی وقت است مادرم را صدا نزدهام، پدر را، خواهرانم را.ادامه دارد
نويسنده : غلامعلي نسائي
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI























