از ميان هزاران آثار ارسالي در جشنواره بزرگ ادبي بهترين نامه به پدر جانبازم سه اثر بر تر برابر كارشناسي هئيت محترم داوران كه از زواياي مختلف مورد بر رسي و كارشناسي قرار گرفت . لازم ديديم به لحاظ ارزشمندي نامه براي مخاطبان نيز منتشر نمائيم نظرات خود را درين خصوص براي ما ارسال نمائيد .
بابایی،سلام.
خوبی بابا؟خیلی وقته حالت رو نپرسیدم.آخه همیشه تو خونه می بینمت.همیشه
هم سالم می بینمت برا همین حالت رو نپرسیدم.ببخش بابا، اونقدر دور و برم شلوغ شده که وقتی اسپری های رنگارگت رو جلوی دهانت می گیری،صدای فِس فِسش لابه لای صدای هدفونی که توی گوشمه گم می شه، تصویرش بین انعکاس مانیتور و تلویزیون ازبین می ره و من هیچ وقت از تو نمی پرسم «حالت چطوره بابایی؟» بابایی،می دونی کِی ها یادت می افتم؟ بعضی شبا وقتی بعد از شب زنده داری هام پای کامپیوتر که چشام داره از قرمزی می سوزه،وقتی می خوام بخوابم،سکوت رو صدای خِس خِس سینه هات می شکنه و من یادم می افته باید در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم. آره بابا،ازت فرار می کنم...تو دنیای من لباس خاکی ، چفیه ، شیمیایی، مین والمری و.. غریبه اند.تو دنیای من هیچ کس به فکر بقیه نیست و... تو دنیای من از دنیای تو فقط یه چیز باقی مونده :سهمیه دانشگاه تف به این دنیا،بابایی. تف به این دنیا که من و تو رو از هم جدا کرده.تف به من که هرچی خواستم مثل تو باشم نتونستم.هرچی خواستم به دوستام بگم بابام به خاطر شما جنگیده نتونستم،هر چی خواستم خودم رو بندازم تو بغلت زار زار گریه کنم،نتونستم.هر چی خواستم بیام پیشت تا برام از جبهه بگی،نتونستم.اونقدر دور و برم شلوغ شده که کم کم داره یادم می ره بابام،همون که شب ها سینه اش خس خس می کنه،برای ما جنگیده،برا ما که الان داریم تو این مملکت با خیال راحت زندگی می کنیم،با خیال راحت درس می خونیم،با خیال راحت پارک می ریم... برا اینکه خیالمون راحت باشه جنگیده،برا من،برا دوستام،برا همه اما .. . بابایی،ببخش.ببخش که من اینقدر بدم .پسرتم ولی بویی از تو نبردم ، از مرامت،معرفتت ازخودگذشتگیت هیچی نمی دونم. من که پسرتم اینم،از بقیه چه توقعی داری؟ بابا،نذار خاطراتت بین من و تو فاصله بندازه،دست منم بگیر،بیا شبا با هم بریم تو میدون مین تا معبر باز کنیم،بیا شبا با هم نماز شب بخونیم،بابا هر وقت خواستی تو دلت بلند بلند بگی «کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...»من رو هم صدا کن...بابایی،بیا شبا با هم به یاد رفقات گریه کنیم. بابایی،اگه یه زمانی ابرمرد قصه جوونا،کسی که تو خواب می دیدنش و الگوشون بود،امام بود،شهید همت بود،باکری بود و... امروز ما خوابفلان بازیگر و بهمان فوتبالیست رو می بینمیم.بابایی،با همه دوستات با هم جمع بشین،نذارین فراموش بشین.نرید تو غار تنهایی خودتون و بقیه رو از نعمت وجودتون محروم بذارید.نذارید بچه های ما نفهمن جنگ چی بوده،چرا روی مین می رفتن،چرا شهید می شدند و...نذارید تصورشون از جنگ فلان بازی کامپیوتری بشه و نفهمند زندگیشون مدیون شماهاست نه کماندوی بازی! بابایی حالت چطوره؟اگه از این به بعد اسپری خواستی بگو خودم برات بیارم،اگه شبا بیدار بودم و خس خس سینه ات رو شنیدم، دراتاقم رو باز میذارم تا با لالایی قشنگش بخوابم اما تو هم به من قول بده که دست منوبگیری...
آخه من باید امتداد تو باشم ......
محمد حیدری ! ۱۶ ساله ، دوم دبیرستان شهرستان قم
برنده برتر جشنواره " بهترين نامه به پدر جانبازم "
شهدا را ياد كنيم حتي با ذكر يك صلوات
سلام مامان قهرمانم
ميدوني ..حالا كه روز تولدته من و آبجي مي خواستيم قشنگ ترين هديه رو برات بخريم ولي نمي دونستيم چي بخريم.دختر خاله مي گفت برات يه دست كامل لوازم ارايش بخريم...ميگفت اگه مامانت ارايش كنه زخم هاي روي صورتش كمتر معلوم مي شه..مي گفت : زشته يه معلم با سرو صورت زخمي سر كلاس بره....ميگفت: شاگردهاش مي فهمند شوهرش...
ميدونم تو هيچ وقت براي خودت از اين چيزها نمي خري...آخه همش رو مي دي پول دارو و بيمارستان بابا...بابا هم كه تو رو كتك ميزنه...فحش مي ده...حرف هايي مي زنه كه ما نمي فهميم...فقط مي بينيم و گريه مي كنيم.
من و آبجي خوب مي فهميم كه وقتي بابا موجي مي شه تو دستاي مارو مي گيري و مي بري تو اتاق ديگه... بعد مي ري تا بابا كتكت بزنه و موهاي قشنگتو بكشه... من و اون خوب مي دونيم چرا اين كارو مي كنه .اخه اگه تو نري جلوي بابا اون خودشو مي زنه ... دست خودش نيست...تو هم چون بابا رو خيلي دوست داري نمي خواهي بابا خودشو بزنه ... به قول خودت يه ذره از سهمت و فداكاري هاش رو ميدي...از تركش هاي توي بدنش...از موجي شدنش...از... ما مي فهميم كه وقتي بابا اروم مي شه سرش رو مي گيره و چقدر گريه مي كنه...وقتي مي فهمه چيكار كرده ناراحت مي شه...دستت رو مي بوسه...تو هم گريه مي كني ...من و ابجي صداي گريه تو و بابا رو مي شنويم.
مامان جون:مامان خوب و قهرمانم: پس سهم ما چي مي شه؟ما هم مي خوايم مثل تو وبابا قهرمان باشيم...مي خوايم روز تولدت پول هامون رو بديم به تو تا براي بابا دوا بخري ...فقط تو رو خدا اين دفعه بذار بابا ما رو جاي تو كتك بزنه ...
مامان جون
احمد اکرمی
چه بوی غریبی می آید، چه حس خوبی دارم وقتی که بوی اسفند در فضا می پیچد. خیلی وقت بود که اسفند دود نکرده بودیم. از اخرین لحظات عمر شما تاکنون.
آن اسفند، اسفند یک پیوند بود، پیوند شما با دنیایی که همیشه آرزویش را داشتید.
این اسفند، اسفند یک پیوند دیگر است، پیوند من با دنیایی که باز هم شما آرزویش را داشتید.
کاش کنارم بودید، کاش مجبور نبودم برای گفتن حرف هایم برایتان نامه بنویسم.
کاش در این ساعات، دستان گرم شما پشت و پناهم بود.
چرا می خندید باباجان؟
بله، دستان پر مهر و گرمتان. اشتباه نگفتم. حالا که از کنارم رفته اید، می فهمم که همان آستین های خالی هم تمام پشت و پناه زندگیم بود.
بابا، همه می گویند دخترها به پدرشان وابسته اند، باباجان، این را می دانستید و در این لحظات که برای هر دختری قشنگ ترین لحظات زندگیش است، تنهایم گذاشتید؟! اصلا وابستگی چیست؟ منظور همه همان دلبستگی است؟ کسی چه می داند دلبستگی چیست؟
می شنوید؟
- عروس رفته گل بچینه...!
و چه می دانند که من میان این تور سفید و نگاه عاشق یارم، به دنبال دلم در دشتی پر از شقایق سرخ، حیرانم و به دنبال تک نگاهی می گردم که به یک اشاره اش رهسپار خانه ی مهر شوم!
من گلاب به دست به دنبال گلم می گردم...
- وکیلم؟!
و من همچنان منتظرم، منتظر عطر نفس های شما، تا لب بگشایید و صدایتان را باز هم، یک بار دیگر پشتوانه ی یک عمر زندگیم کنید، صدایی به دور از خس خس زهرهای دشمنان!
باباجان، وکیل است؟!
و کاش لااقل در این صدای هلهله و شادی و بوی خوش اسفند، صدای شما هم طنین انداز فضا بود...
سلیمه آقامیری
دانشجوی مقطع لیسانس
دبير خانه جشنواره بزگ ادبي : بهترين نامه به پدر جانبازم
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI















