Your IP address=38.107.179.238
عمليات كربلاي5 سرنوشت‌ساز در سال سرنوشت جنگ
عمليات كربلاي 5 مهمترين عمليات رزمندگان سپاه اسلام در طول هشت‌سال دفاع مقدس است، چرا كه سرنوشت جنگ را در سال سرنوشت رقم زد.
این چه موانعی است که نمی گذارد بسوی او بروم + عکس
 انسان برای رسیدن به یک هدف، همیشه از یک وسیله استفاده می کند، شهادت عالی ترین سکوی پرتاب به مقام والای معنوی، بسوی الله می باشد.
روحانیت تنها جرم این شهید بود
شهید شوشتری می گفت: در گیرو دار عملیات سید محمد، جعبه های مهمات را حمل می کرد، جوری که هیچ کس جرات سربلند کردن را نداشت، با قامت بلندش می دوید
شام غریبان عملیات کربلای چهار
روز موعود فرا رسید، سوم دی سال شصت پنج، عصر روز عملیات «کربلای چهار» گردان یا رسول(ص) را به خط کرد، رفتیم توی کانال، نماز مغرب و عشاء را توی همان کانل در حوالی شلمچه خواندیم.
گلوله ای که سهم پیشانی علی اصغر شد
اصغرنبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست. امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری!؟
لبخند تلخ/ ماهی کوچلو در اردوگاه تکریت
سفرهای عیدشان، توی تنگ ماهی هاشان، همان نامردهای که از ترس مرگ کنج چادر زنانه پنهان شده بودند...
لبخند خاکی/ عجب سعادتي بود
تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم.
قوم صالح در جبهه های جنگ
طرف بسم الله بسم الله کنان، دور و برش را پف می کرد، سهم دوغش را می گرفت و دوغ را بو می کشید و زبان میزد و می خندید و می رفت...
شهرداری که با کله شیرجه رفت توی دیگ دوغ
شهردار بخت برگشته پشت خاکریز، با پای برهنه، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد توی دیگ دوغ
نام فرستنده:

ایمیل فرستنده:

نام گیرنده:

ایمیل گیرنده:

پیغام:

test

بسم الله الرحمن الرحيم

سيد رحيم ميركريمي
 رزمنده  گردان مسلم ، لشكر ويژه 25 كربلا  ، گردان خط شكن عرص نبرد

استان گلستان گرگان
اگر يك بار ديگر متولد بشوي  و جنگي رخ بنمايد وتو نو جواني پانزده ساله باشي  محصل  و چيزي  به نام تمدن  درين زمانه  كه مدعيان روشنگرايانه در پس نقادي مغرضانه خود بخواهند.  بر ارزش هاي تان بتازند چه ميكني ؟! ميروي  يا ميماني  .... ميجنگم  و بار ديگر جان فدا ميكنم ميخواهم  يكبار حسين باشم  يكبار  عباس  و يكباره زينبانه ....  در انتظار  وصل نشسته اند ...


بيست سال ازآن گذشته است.  جنگ ،  جنگي كه شهيد چمران مي‌گويد هنگامي‌كه نواي آن نواخته مي‌شود مرد از نامرد تشخيص داده مي‌شود.آري درچنين روزگاري است كه مردان مرد  آشكار مي‌شوند. اگرچه سخت است ازمرداني باشي كه يگانه روزگار خود  بوده اند اما هنوز با همان اعتقاد و روحيه وبرخلاف مدعيان نو رسيده امروز بدون ادعا يا سروصدايي  در گوشه اي دنج و خلوت  با ياد و خاطرات  گذشته خود  روزگار مي‌گذرانند. خوشا به حال  كساني كه از بازخواني پرونده وخاطرات گذشته خويش  خجل وشرمنده  نيستند .. و اين  مردان  از  جنس  هماناني هستنند كه بر گذشته خويش  شوقي بي پايان دارند ...
گفت وگوي مان با سيدرحيم ميركريمي‌ از جنس مرداني است كه روزگاري  با لباسي ساده برنگ خاك  ، در بيرنگي مطلق ، حماسه آفريدند . ازآن منظر خواندني است كه امتحان خود راپس داده  وكرامتشان را اثبات كرده اند.آن روزگار كه در نوك پيكان مرگ وزندگي بودند وگمانشان به فردا نبود.اگر چه براي اين گفت وگو ها با حاج تقي ايزد، فرمانده دلاور آن روزهاي گردان مسلم، هادي عباسي فرمانده گروهان ازگردان مسلم كه به تعبيرشهيد عزيزالله قرباني جسم نازنينش بسان نقشه جغرافياست ازبس كه پاره پاره شده است وقدرت باطني كه نامش كنايه ايست از شخصيت سترگش وعماد دادور تيربارچي شجاع گردان مسلم تماس گرفته شد اما آنها هنوز هم علاقه اي به ابراز حماسه هايشان نداشتند وما را به آينده اميد دادند. و ما نيز در انتظار  آن روز نشسته ايم ...


لطفا خودتان را بصورت مختصر معرفي كنيد
من سيد رحيم ميركريمي، متولد 1347، گرگان، محله ميركريم، اينك كارمند هلال‌احمر متاهل و دلداري يك فرزند
در چه سني به جبهه اعزام شديد.
من در اول دبيرستان و در شانزده سالگي اعزام شدم
چند بار كلا به جبهه اعزام شديد و خاطرتان هست بار اول با چه كساني و به چه جبهه‌اي اعزام شديد؟
من شش مرحله اعزام شدم در مرحله اول هم بمدت 45 روز درگهر باران آموزش ديديم و بعد در مرحله اول در آن زمان به غرب اعزام مي‌كردند، ما نيز در مرحله اول به مريوان محور جانوران، روستاي گل چيره، كه از آخرين روستاهايي بود كه كوموله‌هايي كه مي‌خواستند آذوقه‌هايشان را تامين بكنند لازم بود از قله‌هاي آن روستا بگذرند تا بتوانند تامين آذوقه بكنند، در آنجا وظيفه ما نگهداري قله و تامين جاده بود تا جاده از معرض كمين‌ها در امان باشد.


يك بچه 16 ساله، از يك خانواده متوسط، با آن حال و هواي نوجواني، هنوز مرد نشده، شايد قنداق اسلحه در هنگام پيش‌فنگ به زمين بخورد و شايد طاقت حمل يك ژسه با تجهيزات هم نداشته باشد، واقعا دنبال چه چيزي بوديد، نمي‌ترسيديد؟
انسان متاثر از محيط و اطراف خود است، انقلاب مجموعه خانوادة ما از پدر و مادر و بستگان و دايي عزيزم جناب حسن قاسمي‌كه خود از رزمندگان سالهاي دفاع مقدس بود ما را نيز تحت تاثير قرار مي‌داد بهرحال ما در چنين فضايي رشد كرديم فضاي شور و حال كه در دفاع مقدس بود و نوعا شهادت رزمندگان و تشيع جنازه آنها، اعزام رزمندگان به جبهه و شور و اشتياق بچه‌هاي بسيجي، در نوع خودش جاذبه‌هاي بسيار بالايي داشت وقتي وارد آن فضا مي‌شوي متوجه مي‌شوي كه براي حفظ آن شور و اشتياق بايد چه سختي‌ها و مرارت‌هايي را برخود آسان كني. از طرف ديگر حضور در جبهه براي انسان تنوع آور بود، مثلا در اعزام به كردستان بهمن و در زمستان يخبندان آنجا اتفاق افتاد، ما در آن زمستان آنجا بوديم تا بهار شد و گل و سبزه دميد اين خود تنوع بود و ما از اين همه تنوع لذت مي‌برديم.
آقاي ميركريمي‌واقعا توي آن سن و سال نمي‌ترسيدي، از كشتن يا كشته شدن.
حقيقتا شايد امروزه بگوييم جوان شانزده‌ ساله از تاريكي و كوه و كمر بترسد اما من براي نسل امروز بايد فضايي را ترسيم بكنم تا بدانيد ما در چه موقعيتي بوديم، من در آن هنگام و در شانزده سالگي جانشين قله بودم، يعني بايد نيروها را هر شب از داخل روستا با آن كوهها و تاريكي با آن حالت رعب و اسلحه از ضامن خارج و مسلح، با آن نگاههاي از پشت پنجره اهالي روستا مي‌بردم و نيروها را سرجايشان مي‌چيديم و بعد از چيدمان باز به تنهايي برمي‌گشتم، آن فضا فضاي ديگري بود شايد بشود گفت من الان آن حالت‌ها را در جوانان امروز نمي‌بينم يك روزي ما در آن نوجواني بارزم‌هاي شبانه جنگل‌هاي رنگو را درمي‌نور ديديم اما حالا گمان نمي‌كنم
سري دوم اعزام به كجا اعزام شديد؟ و كلا چند ماه جبهه داريد؟
بار دوم به جزيره مينو در جنوب اعزام شديم و مجموعاً نوزده ماه جبهه رفته‌ام.
در چه عملياتهايي بوديد؟
در خيلي از مناطق نگهداري خط و پدافند بوديم اما در عملياتها هم حضور داشتم، كربلاي 4 در گردان خط شكن علي‌بن ابيطالب(ع)، كربلاي ده در ماووت در دو مرحله از عمليات، در مرحله اول عمليات كربلاي ده گردان ما كاملا متلاشي شد و پس از همان مرحله از آن گردان به گردان مسلم منتقل شدم، در گران مسلم هم در مرحله‌اي ديگر از عمليات حاضر بودم كه الحمدالله با گردان مسلم با موفقيت عمل كرديم. و عمليات ديگري با تيپ كماندويي 58 مالك با فرماندهي جناب نقي مشكور، بر روي بلندي‌هاي سليمانيه، ما براي اين عمليات آموزش‌هاي بسيار سختي ديديم و به‌همراه كردهاي عراقي در بلندي‌هاي سليمانيه عمل كرديم، در عمليات عقب نشيني مجنون نيز حضور داشتم در تك عراق به مجنون در سال 67 در گردان مسلم‌بن عقيل به فرماندهي حاج تقي‌ ايزد، با عماد دادور، محمد رضا دياني، مجتبي پهلوان، علي ميركريمي‌مرحوم محمد رضا غلامپور، شهيد احمد مومني، شهيد سيد احمد حسيني بوديم، و آن صداي اذان سيد احمد در خانه‌هاي خرمشهر قبل از عمليات هنوز در گوش جانم است حسين تازيكي، شهيدعباس سلامتي، حميد حق‌شناس و خيلي‌هاي ديگر بودند.
تو كربلاي 4 با آن اتفاق عجيب كه بچه‌هاي ما در واقع گرفتار عملياتي از پيش لو رفته شدند و شما در آن خط شكن بوديد، براي ما از آن عمليات بگوييد از همان لحظات اول، آتش تهيه منورهاي خوشه‌اي و احساس غريب رفتن و دل كندن، فضايي كه همه گمان مي‌كردند فردا در بصره‌اند و ناگاه در آتش و تركش گيرافتادند.
عموما قبل از عملياتها آموزش‌هاي سختي را مي‌گذراندند من در كربلاي 4 در گردان علي‌بن ابيطالب بودم به فرماندهي نقي صلبي با برادر عزيزشان كه هر دو در اين عمليات به شهادت رسيدند خدايشان بيامرزد، پس از آموزش‌ها شبي به ما گفتند سوار مايلر‌ها شويد آن شب آنقدر ما را در نخلستانها چرخاندند تا صبح وارد خرمشهر كردند، ترافيك بسيار سنگيني بود، آن لحظه براي ما مثل روز روشن بود كه عمليات لو رفته است و هواپيما‌هاي شناسايي عراق روي سرما دور مي‌زدند حتي در مراسم‌هاي شب‌هاي قبل از عمليات، دعاها، انس‌ها و مناجات‌هاي رزمندگان در قبل از عمليات كه آنها كه بودند مي‌فهميدند يعني چه، گوسفندي مي‌كشتند، حنايي مي‌آوردند براي خضاب كردن شبيه دامادها و از اين چيزها، اصلا مي‌خواهم بگويم نسل ما و بچه‌هاي هم دوره‌اي ما مرگ را به سخره گرفته بودند و براي همين هم آن فضا قابل ترسيم براي امروزي‌ها نيست حتي قبل از شب عمليات عراق منور خوشه‌اي زد و حدود بيست دقيقه منطقه روشن بود و ما مي‌توانستيم حدس بزنيم عمليات لو رفته است،شب عمليات هم ما مي‌خواستيم وارد نهر عرايض بشويم؛ خود اروند به اروند وحشي معروف است اروند اجتماع دجله و فرات و با سرعت 60 كيلومتر به سمت خليج فارس با عرضي از هفت صد تا 200/1 متر در حاشيه اروند نهرهايي بود كه ما ابتدا بايد براي سوار شدن به قايق وارد آن‌ها مي‌شديم و حدودا هر ده نفر وارد قايق مي‌شديم تا قايق بعدي، اروند شرايطي خاص دارد با آن سرعت وقتي در نيمه شبي به بدنه قايق مي‌خورد با آن هول و ولا، چشم انسان از كاسه بيرون ميزند از هيبت اروند، وحشتي كه موج ايجاد مي‌كند خود چيز ديگري است، وقتي ما در اوائل شب در حال سوار شدن به قايق بوديم تمام منطقه با منورها روشن بود يعني كاملا معلوم بود كه آن‌ها در حال رصد ما هستند و ما را مي‌بينند، يعني لو رفته‌ايم، وارد قايق شدن ما باعث شد تا آتش تهيه عراق آسيب كمتري به رزمندگان بزند چون خمپاره‌ها به آب مي‌رفتند و كمتر ما را در معرض تركش قرار مي‌دادند، پيش از ما غواصان براي شكستن خط مقدم عمل كردند، غواصان ما حركت كردند ولي وقتي ما در حال حركت بوديم هنوز قايق‌هاي ما در حال آرپي‌جي خوردن بود يعني هنور خط اول عراق در هم نشكسته بود، قايق‌ها آرپي‌جي مي‌خورد و بچه‌ها بداخل آب مي‌‌ريختند و بسياري از رزمندگان با سرعت عجيب آب با آب به سوي خليج‌فارس برده شدند، حتي غواصان هم در مخالف جريان آب و همه دست به دست هم حركت مي‌كردند توي قايق ما همه بچه‌هاي ميركريم، سبزه مشهد بودند، محمدرضا كرم‌نژاد، محمدرضا دياني، مهدي پهلوان مرحوم غلام‌پور و جمعي ديگر، خط كامل شكسته نشده بود و به سمت ما شليك مي‌كردند، در حال حركت قايق‌ها فرياد يا علي‌ابن ابيطالب رزمندگان نخلستانها را به ستوه مي‌آورد، قايق‌ها حركت كردند، هفتاد هشتاد تا قايق در آن شب نخلستان، موج، اروند و سرعت اروند، حالا اين قايق‌ها با سرعت بالا حركت كردند، حتي يك آرپي‌جي به جلوي قايق‌ما اصابت كرد و كمانه كرد اما بالاخره ما رسيديم به آنسوي اروند، اما نه در جاي برنامه‌ريزي شده اما مجبور شديم پياده شويم وقتي از قايق پايين پريديم، تا گردن داخل آب يخ اروند افتاديم، با تله‌هاي از پيش طراحي شده و خورشيدي‌هايي كه حدود دو برابر قدما بود ما مسيري را طي كرديم تا به جايي رسيديم كه معبر بود و طراحي شده بود براي رسيدن ما، ما بايد از پلي رد مي‌شديم به ام‌الرصاص و سپس به ام‌الباوي مي‌رسيديم. وقتي وارد شديم عراقي‌ها اندكي عقب نشيني كردند آنها در ام‌الباوي موضع گرفتند، سنگرهاي تو در تو و ني‌زار، از همه طرف هم تير مي‌آمد ما در نزديكي‌‌هاي پل كه رسيديم ديگر پل شبيه قتلگاه ما شده بود چارلول‌هاي آن طرف پل آدم نصفه مي‌كرد، آنجا من و جمال دادور ايستاده بوديم، جمال جلوي من تيرخورد و نشست، گفت سوختم، بدنش شروع به خونريزي كرد من مي‌‌خواستم جمال را بياورم عقب او خون‌ريزي داشت و مجبور بوديم بعضي‌ جاها چهار دست و پا بيائيم تا رسيديم به كانال، توي كانال من مي‌توانستم زيربغل جمال را بگيرم و برخي دوستان را ديديم و اميدوار شديم كه جمال را مي‌توانيم عقب ببريم من و محمدرضا دياني كنار جمال بوديم، جمال كاملا سفيد شده بود و مي‌گفت ديگر نمي‌توانم، نمي‌توانم اما با اصرار آورديمش، در همين حال گلوله‌اي هم به كتف محمدرضا دياني خورد مجبور شديم بيائيم توي جاده در معرض تير مستقيم هي با هم آيه واجعلنا من بين ايديهم سدا و... را مي‌خوانديم تا رسيديم به قايق‌هاي در حال عقب نشيني من جمال را سوار كردم، اما قايق چپ شد و جمال افتاد تو آب، جمال كه رفت، قايق بعدي را خواستم سوار شوم، عقب آرپي‌جي رزمنده‌اي خورد توي صورت من و دندانهاي جلوي من را شكست و تمام صورت من را خوني كرد اما بهر حال ما زنده به اين سوي اروند رسيديم
خوب از كربلاي 4 بگذريم، مجنون چي شد، شلمچه هم بوديد، شما در4/4/67 در تك عراق به مجنون بوديد، حالا از مجنون براي ما بگوييد.
اواخر جنگ عراق مشخص مي‌كرد كه در كدام منطقه عراق عمليات دارد چون بسيار ناجوانمردانه عمل مي‌كرد كاملا منطقه را شيميايي مي‌زد و بعد عمليات را شروع مي‌كرد، به ما گفتند فردا صبح عراق عمليات مي‌كند ولي ما جدي نگرفته بوديم خاطرم هست وقتي من وارد پست نگهباني‌ام شدم يكدفعه ديدم از همه طرف از زمين و آسمان و آب جلوي من آتش مي‌بارد، اصلا مي‌خواهم بگويم خللي در آن ايجاد نمي‌شد يكسره تمام زمين آتش شد بسيار وحشتناك،ما خودمان را فرو كرديم توي سنگر امكان تكان خوردن نداشتيم با آتش تهيه‌اي بسيار سنگين، من يك لحظه عقبة خودمان را نگاه كردم هيچ توپخانه‌اي عمل نمي‌كرد فقط يك كاتيوشا در حال كاركردن بود، با شيميايي عراق تمام عقبه را زده بود، هوا در اين آتش تهيه در حال روشن شدن بود، دم دمه‌هاي صبج، گرگ و ميش يعني در واقع اين روش عراق بود كه هيچ وقت شب عمل نمي‌كرد. هوا كه روشن شد حاج‌تقي ايزد آمد تا بچه‌ها را آرايش بدهد، البته تو آتش تهيه اوليه ما تلفات خاصي نداشتيم من به سنگر ديگري رفتم با مسووليت آرپي‌جي زن، عماد دادور تيربارچي بود، حسن كريمي‌كمكش بود مجتبي پهلوان آرپي‌جي زن بود، همه آرايش گرفتيم، عراقي‌ها شروع به حركت به سمت ما كردند، قايقي به سمت ما آمد با حالت شليك به سوي ما من چند تا آرپي‌جي زدم بهش اصابت نكرد، بهرحال رسيد به بيست‌متري ما، ما چند نفر جمع شديم شروع كرديم به نارنجك انداختن آنها هم همينطور، تا بهر‌حال توانستيم آنها را از پا در بياوريم، يك قايق ديگر روي آب معلق مانده بود و قايقي ديگر در سمت مجتبي پهلوان بود كه مجتبي توانست با آرپي‌جي آن را بزند، بالاخره قايق ديگري كه روي آب بود را زدم يك سرباز عراقي در آن بود و پريد توي آب، سرباز عراقي شروع به شنا كردن به سمت ما كرد، بچه‌ها شروع به شليك كردن به سمت او كردند من داد زدم كه بچه‌ها به سمت او شليك نكنند، او به كنار آب رسيد و من او را گرفتم و با او روبوسي كردم، او اسير شده بود و با اسير بايد روشي ملاطفت آميز داشت در همين حال و هوا كه درگيري به اوج خود رسيده بود تقي ايزد گروه ضربت درست كرد و آمد نيروها را انتخاب كرد، ما در جاده‌اي شروع به رفتن كرديم، ما سه چهار نفر را ديديم كه آنها هم به سمت ما مي‌آمدند، بلندگويي در دستشان بود با پرچم عراق اول فكر كرديم ايراني هستند آنها هم شايد فكر كردند ما عراقي هستيم وقتي در فاصله چند متري رسيديم يك لحظه آنها نشستند روي زمين كپ كردند، ما متوجه شديم عراقيند، حاج تقي در يك لحظه با كلت كمري به سر يكي از آنها شليك كرد و همه شروع به شليك كرديم و آنها را كشتيم، از آنها گذشتيم جلوتر آمديم ديديم عراق مثل مور و ملخ در حال آوردن نيروست آنجا حاج تقي دستور عقب نشيني گردان را داد و ما از سه‌راهي كه نگه داشته بوديم شروع به عقب نشيني كرديم، شروع به دويدن، عراق دائم آتش تهيه مي‌ريخت دويديم تا نزديكي‌هاي لشكر كه رسيديم با اصابت كاتيوشايي زخمي‌شدم، حجت كريمي‌شهيد شد و عليرضا كريمي‌هم مجروح شد اما بالاخره آمديم عقب.
آقاي ميركريمي‌الان درست بيست سال از آن روزگار گذشته است حالا دنيا را چي مي‌بيني؟
خدا را شاكريم كه در نسلي بوديم كه در حيات امام خميني بود كه نفس مسيحايي او همه را مسحور كرد خداوند را شاكريم كه دوستاني داشته باشيم از نسل جنگ و كمالات معنوي و از اين منظر بايد خداوند را سجده كنيم ما قدر آن مقطع از زندگي را شناختيم اما اگر بخواهم از بيست سال بعد از اين همه سال بگويم خروجي زحمات امام، مردم و مجاهدان ايجاد حكومتي اسلامي‌به تعبير امام جمهوري اسلامي‌با تكيه بر آراء ملت چنانچه بخواهيم نظام پايدار باشد بايد مردم تا آخر پاي كار بمانند با تلخي و شيريني‌اش؛ و ان‌شاءالله هم اينطور بماند، لوازم آن هم امنيت، رفاه اقتصادي، آزادي انديشه و بيان باشد و مبنا مبناي قرآني باشد مي‌دانيم كه صاحب حق از سخن ديگران نمي‌ترسد ما دنبال چنين جامعه‌اي بوديم تحصيل مناسب، عدالت اجتماعي، درمان مناسب و... اينها چيزهايي بود كه ما در پي آن بوديم واميدوارم چنين نيز بشود

غلامعلي نسائي / نويسنده


دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی...
و شهادت پاداش رنج است.
 همراز پروانه ها باشید

فرمانده‌ای که دانش آموز ممتاز فیزیک بود
میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه در روزنامه چاپ کند اما میرهادی قبول نکرد. میرهادی در رشته ریاضی فیزیک ممتاز بود.
امروز همان یزید و همان حسین در مقابل چشم شماست
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند،می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد.
شمع بيت‌المال را خاموش كن
اين بيت از مرحوم «محمدرضا آغاسي» شايد آشناترين سخن اين شاعر جانسوخته در ذهن و گوش ماست كه مي‌گفت: جان مولا حرف حق را گوش كن/شمع بيت‌المال را خاموش كن
يا حسين ما هجرت كرديم، آمديم تا با جانمان با مالمان در راه تو جهاد كنيم.
يا حسين  اين عزيزان تو امروز روانه ي كربلاي ايران مي شوند. مي روند در صحرا ي نينوا خيمه هاي خود را بزنند. « گریه و ناله ها همچنان ادامه دارد»

© دیاررنج رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری دیاررنج با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI