پنجاه و چهارمين شماره ماهنامه امتداد به سردبیری رضا مصطفوی منتشر شد
پنجاه و چهارمين شماره از ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ مقاومت، ارزش‌هاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، ويژه مردادماه 1389 در 96 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
یک جرعه برای رفع عطش / گزارشی از یک سلوک معنوی
رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمي دیر رسیده بودیم. اين كمي دير رسيدن، انگار در خون ماست و يا با سرنوشت ما گره خورده است. مثل روزي كه كمي دير به دنيا رسيديم و از قافلة شهدا وامانديم.
شماره 52 ماهنامه امتداد به سر دبیری رضا مصطفوی منتشر شد.
شماره 52 ماهنامه امتداد، پرفروش‌ترين رسانه مكتوب در حوزه فرهنگ و ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي، در 72 صفحه تمام رنگي منتشر شد.
حکایت یک پرواز
بچه ها از کله صبح تا غروب کارشون شده بود ،برن لب جاده وساعتها منتظر بمونن تا شاید یکی از بروبچ جنگ سر وکلشون پیدا بشه.چه کیفی می کردن.
امتداد +، ويژه سالروز آغاز ولايت آيت‌الله خامنه‌اي منتشر شد
اين ويژه‌نامه شامل مطالب ارزشمندي درباره شخصيت علمي و اخلاقي و جايگاه مقام معظم رهبري و خاطرات و ناگفته‌هاي بزرگان درباره ايشان است.
شيرجه در آب‏
امّا هر كس كه مي‏خواست بلند شود تير مي‏خورد و مي‏افتاد زمين. حسابي درمانده شده بوديم. نه  عقب
تب سنج در ليوان چاي
پرستار چون حجاب خوبي نداشت و من نميخواستم ايشان اين كار انجام بدهد . يك روز كه تب سنج را براي
خروس با محل
حسن سفره را کنار چراغ والور پهن کرد و گفت:«بوی چلوکباب عملیات بلند شده‌ها! نه؟» عباس پارچ آب را...
test
رضا مصطفوي؛ سردبير ماهنامه امتداد در گفت‌وگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، با اشاره به اين كه جنگ نرم با پيروزي انقلاب در نظام جمهوري اسلامي ايران آغاز شد، اظهار داشت: دشمنان ايران در دوران دفاع مقدس براي ضربه زدن به نهال انقلاب با تمام تسليحات نظامي خود، جنگ سختي را عليه ايران به راه انداختند ولي رزمندگان ما كه حتي از سيم‌خاردار محروم بودند با سلاح نرمي از جنس ايمان به مبارزه با ظلم پرداختند. وي با اشاره به سخن شهيد همداني كه «كسي مي‌تواند وارد سيم‌خاردار ميدان مين شود كه ابتدا از معبر نفسش عبور كرده باشد»، تصريح كرد: رزمندگان 8 سال دفاع مقدس در آن زمان نيز به شيوه "نرم " با دشمن جنگيدند؛ به گونه‌اي كه دشمنان نيز فهميده بودند كه سلاح ياران خميني چيزي فراتر از ابزار سخت نظامي است./فارس
test
سلام خواننده! سعی کن وقت خواندن به جای صفحه، برگه های خیس اشک دفتر مرا ببینی! آغاز ماجرا جاده ی اهواز-آبادان نبود.که تا نزدیکی های آبادان من هنوز هیچ نیافته بودم... در نیافته بودم... مقر امام علی(ع)...علی...علی...علی...! همه چیز از تو شروع شد... از غروب جمعه ۱۸ اسفند ۸۵... از اتاق نیایش نه! از اولین جماعت مقر نه! هنوز یخ ام باز نشده بود. از تاریکی هوا و صدای بلندگوی مقر که اربعین را پیشواز رفته بود...فانوس ها...خاکریزها...
test
یکی از روزها بعد از ناهار، وقتی به پتوهای تلنبار شده در چادر لم داده بودیم و چای می‌خوردیم، سیامک گفت: حاج امینی وقتی فهمید محمد آقا داداش حاج رضا دستواره ست، اون رو گذاشت آرپی‌جی‌زن. یه روز که رفته بودیم میدون تیر، محمد که تا اون روز اصلا قبضه‌ی آرپی‌جی رو هم ندیده بود، برای این که کم نیاره، موشک رو گذاشت و جات خالی، شلیک کرد. زدن موشک همان و غش کردن محمد آقا هم همان. هیچی دیگه، آقا رو بردند بهداری.
test
به هر زحمتی که بود، از خاکیان بریدم و سری به منطقه زدم. یک‌راست به اردوگاه آبی¬‌خاکی لشکر محمد رسول الله (ص) در کنار رود دز رفتم. بچه‌های محل‌مان در گردان حمزه بودند. در آن سه شبی که آن‌جا بودم، خیلی صفا کردم و روحم جلا یافت. وقتی کنار رود، پتوها پهن می‌شد و پس از برگزاری نماز جماعت «محسن گلستانی» (بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در فاو به شهادت رسید.) متن نماز غفیله و به دنبال آن، ادعیه‌ی مختلف را می‌خواند، دلم رضا نمی‌داد به دنیا برگردم. همه‌اش به دنبال این بودم که همین جا بمانم و قید تهران را بزنم.
test
بچه چالوس، فرمانده هم بود. عظيمي، هنگام بلند شدن از كنار كريم، به سيم تله‌شدة مين والمري پشت پا زده و آن را منفجر كرد، بعد هر دو پايش از زانو قطع شد و داشت «يا زهرا»(س) مي‌گفت. كريم هم به پشت توي ميدان مين پرت شده و جفت دست‌هايش زيرش مانده بود. همه داد مي‌زديم كه آتش را خاموش كنيم تا به مين‌ها سرايت نكند كه مين سوم منفجر شد و دو نفر ديگر شهيد ‌شدند.
test
تو کوه های شمال بودم که بچه های «گروه تلویزونی بسیج... افلاکیان» زنگ زدند و گفتند: فردا برنامه آفیش کجا هماهنگ شده است. گفتم نیم ساعت دیگه خبرمیدم... گوشی ام را گشتم یکی یکی شماره هارو مرور کردم. زنگ زدم... سلام... خانم محترمه ای پشت خط... علیکم السلام بردار... گفتم از برنامه افلاکیان گروه بسیج تلویزیون میخوام  فردا مهمان دل ناصر باشیم... گفت: همین حالا ناصر مهمان داره از بنیاد شهید استان گفتم میشه بگید کی هست؟ گفتند یه روحانی.. گفتم حاج آقا والا زاده گوشی رو بهش بدید...
test
صبح یک روز بهاری، توي حال خودم بودم که یک نفر از پشت، چشمم را محكم گرفت. بوی عطرش دلم را بی‌تاب، درونم را منقلب و روحم را مي‌گداخت. دست بردم روي انگشتانش، همة گرمای عالم ریخت توی دلم. صورتش را چسباند به صورتم و مرا بوسید. محاسن بلندش، گونه‌ام را نوازش مي‌داد. هفت ماه، هفت ماه بود که ندیده بودمش. با همة وجودش، در دلم جاي گرفته بود. هفت ماه برايم خیلی زیاد بود؛ يعني دويست‌وده روز. تازه از عملیات فتح‌المبین برگشته و خیلی دل‌تنگش شده بودم. گفتم: «کجايی مرد؟»
test
دیدم یک جائی هستم خیلی عجیب..! یک جای خیلی دور یک جای غریب و ناشناخته نمی دانم کجا بود که یک نفربه نام صدام زد: فاطمه فاطمه فاطمه! برگشتم هیچ کس نبود! دوباره و سه باره به نام صدام زد: فاطمه فاطمه فاطمه! بعد ناگهان دیدم توی یک خیابان دو طرف درخت های بلند و سر سبز! دو باره آن صدای غریب بهم گفت: فاطمه مگه آرزو نداشتی بری تشیع جنازه شهدای گمنام!؟ بیا تشیع جنازه یه شهید گمنامه بیا دخترم، ناگهان یک تابوت دیدم، معلق وسط زمین آسمان، توی خیابان دو طرفم پر از درخت، اما هیچ کسی زیر تابوت نبود...
test
توي دلم گفتم: ماشه را بچكانم، نچكانم، اصلاً روي ضامن هست، نيست... دل را زدم به دريا و ماشه را خيلي آرام كشيدم. توي دلم حدس زدم كه صد در صد روي ضامن است و دارم با خودم بازي مي‌كنم. نفهميدم كي صداي گلوله، آن هم ژـ3 توي راهرو تنگ و تاريك و باريك پيچيد. ناگهان همه بچه‌ها پهن شدن روي زمين و من زدم زير خنده... انگار خنگ شده بودم. اين چه غلطي بود كه من كردم خدايا... نكنه زدم به پا‌هاش... 
test
مي‌دانستم كه از بچه‌هاي گردان و گروه كمين است. مثل گنجشگ باران‌خورده رعشه گرفته بود و مي‌لرزيد. ارتعاش عجيبي بدنش را گرفته بود. صداي برخورد محكم دندان‌هايش را در ميان آن همه فرياد و صداي گلوله و انفجار واضع مي‌شنيدم. محكم از پشت سر كشيدمش. افتاديم هر دو روي زمين. داشت داد مي‌زد. جلوي دهنش را گرفتم. به طرف خط كمين كشيدمش. در بين راه، پشت سر هم تكرار مي‌كرد: ربيعي، ربيعي رو بردن. ربيعي رفت. ناگهان با يك جفت پا بدون سر و تن روبه‌رو شدم كه انگار سال‌هاست كه به خواب ابدي فرو رفته باشند. راستي صاحبش كجاست؟
test

خودم براي اينكه نيرو‌ها را توجيه كنم بايد آخرين نفري مي‌شدم كه ماسك را به صورتم مي‌زدم. بايد دم به دم فرياد مي‌كشيدم و بچه‌ها را از عاقبت نيت شوم دشمن آگاه مي‌ساختم. هنوز به ته خاكريز نرسيده بودم كه بمب‌هاي شيميايي يكي پس از ديگر در ميان هجمه سنگين آتش دشمن روي سرمان هوار شد. همان مهمات كمي ‌كه بود بين نيروها تقسيم شد و درخواست مهمات بيشتر از حاج‌رستم ميقاني شد. گفت؛ هفده كيلومتر پشت سر شما دشمن مسلط شده و راه عقبه شما كاملاً دست عراقي‌هاست. اعلام كرديم كه اگر خدا بخواهد، با چوب و چماق هم مقابل عراقي‌ها خواهيم ايستاد و مقاومت خواهيم كرد. خبر رسيد كه گردان مالك‌اشتر سقوط كرده.

1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14
به شعر گفته‌ام اين دفعه درد را بكشد
فاطمه ناني‌زاد از شعراي جوان كشور در ديدار ساليانه شاعران با رهبر انقلاب در نيمه ماه رمضان غزلي را قرائت و آن را تقديم به جانبازان صبور شيميايي كرد
پلاكی كه رهبر بوسید!
اما احتمالا دل رهبر را وقتی خیلی شاد كرد كه پلاك گردنش را به رهبر داد تا تبركش كند. پلاكی كه رویش حك شده‌بود: "افسر جوان جنگ نرم." پلاكی كه رهبر بوسید.
سعید بنی فاطمی نوشت: پاراداز من...
هر کس پارادایزی دارد  پارادایز من شلمچه است.هر کس پارادایزی دارد پارادایز من خاک مقاومت است.
رضا مصطفوی سردبیر امتداد نوشت: دیدار یار
دیروز توفیق شد با بروبچه‌هاي تحريريه امتداد، براي دست بوسي خدمت حضرت آقا رسيديم. هنوز حرارت دستان مجروح ولي‌ام را بر لبانم احساس مي‌كنم؛ هنوز سايه دست نوازش پدرانه‌اش را بر سرم احساس مي‌كنم.





© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI